تبليغاتX
طعم تلخ قهوه
Home Email Archive Designer
پسرک چند شبی بود که کنار ساحل می نشست و به دریا چشم می دوخت
تقریبا کار یکی از کازهای روزانه اش شده بود .
آن شب نیز پس از کار آمد و کفش هایش را در آورد و نشست
داشت از دریا و صدایش لذت می برد ،شب و سکوت و نسیم و لذت!
نگاهش که به امتداد ساحل افتاد احساس کرد که دخترکی اورا دزدکی
از پشت تکه سنگی می پاید ،اول جدی نگرفت اما انگار فضولی اش
گل کرده بود .
به سمت تکه سنگ رفت ،دخترک جستی زدو لبخندی بر لب درون آب رفت.
پسر بهت زده نظاره کرد ،در باورش نمی گنجید که پری دریایی دیده بود
کار پسرک هرشب شد رویا دیدن و ساعتها کنار ساحل نشستن !
عاقب یک بار دیگر پری دریایی را دید ،جلو رفت اما دیگر پری ایستاده بود
باورش نمی شد ،چه زیبا بود نیمه انسان نیمه ماهی !
پری لبخندی زد و پسرک جسور تر شد ،سلامی کرد که خنده پری را در پی داشت !
-شما چقدر به رویاهای من نزدیکی !
- عجب؟
-باور کنید سال هاست به شما فکر می کنم
-مسخره است ،اینم که دوباره اومدم برای این بود که دلم سوخت !
با کمی چاپلوسی گفت :این را به من نگویید بانو !
-دهه ،من خر نمیشم ،اگه فکر کردی عین اون کارتونه گول می خورم و
باله هام رو می دم و پا میگیرم،آونوقت صبح تا شب سگ دو بزنم بابت چندر غاز
و تازه خرج و مخارجمون هم نخونه .هیچ حق و حقوقی هم نداشته باشم
کور خوندی حضرت آقا !
پ.ن:موگابه رئیس جمهور شد ،اوباما دور اول را برد و...اما چی میگی
ما داریم کف می کنیم اینجا !

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 4:53 توسط رحیم |


هنوز صدای پیام گیر تو گوشش بود
پدر نمی تونم بیام بیمارستان دیدن مادر دارم با جین میرم وگاس !
ضربه مهلکی بود یادش اومد که چند سالی است با مادرش تلفنی هم صحبت نکرده است
مادرش را ده سالی بود که در یک خانه سالمندان بستری کرده بودند
شماره را گرفت و منتظر شد ،لحظات به کندی و بسیار سنگین می گذشت
-شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد لطفا بعدا شماره گیری نمایید
دفترچه تلفن را بار دیگر مرور کرد نه شماره همان است که بود
چاره ای نداشت دوباره تماس گرفت اما باز همان  صدا را شنید
رویش را نداشت تا با آشنایانش تماس بگیرد به ذهنش فشار آورد تا شماره
راهنمای تلفنی ایران را پیدا کند .
سرانجام موفق شد شماره کمی تغییر کرده بود
شماره آخر را گرفت هر لحظه منتظر همان صدای آشنای اشتباهی  بود اما
صدای بوق تماس آرامش کرد
-آسایشگاه سالمندان ...
-می تونم با مددجو خانوم معیری صحبت کنم ؟
-نیستن آقا !شما پسرشون هستین ؟
-نه من از برادر زاده ها هستم !
-خوب شد راستش دو روز پیش بردنش بیمارستان ،متاسفانه صبح تموم کرد .
اگر زحمتی نیست به پسرش خبر بدین !
پ.ن:ولادت بی نظیر عالم و روز مادر مبارک .مبارک همه دوستام حتی دوستایی
که مادرشون تو آسمون امروز لبخند به لب نظاره گر آنهاست !
پ.ن2:پست تلخ بود اما بقول مرحوم امین پور ناگهان چقدر زود دیر می شود
 
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 9:31 توسط رحیم |


باید دنیا توسط انسانهای پاکی چون شما رو به سعادت و صداقت حرکت کند
جمله آخر را محکم گفت و صدای تشویق حاضرین را برانگیخت !
زنی میانسال جلو آمد و گفت :استاد شما مظهر یک انسان واقعی هستید !
مرد چشمانش برقی زد و سن را ترک کرد .
نور فلاش خبرنگاران و تماشاچیان پایانی نداشت و مرد را تا لیموزین
تشزیفاتی همراهی کرد .
مرد گره کراواتش را باز کرد و روی صندلی اشرافی لیموزین ولو شد
و شیشه را پایین داد ،نسیم خنکی می آمد و صورتش را می نواخت
-لطفا همین جا بایست می خواهم کمی قدم بزنم ،شما برید هتل .
شروع به قدم زدن در حاشیه خیابان کرد ،احساس کرد گلویش خشک شده است
دیسکویی در نزدیکش بود بی درنگ داخل شد
-می تونم کمکتون کنم !
-یه نوشیدنی لطفا
گارسون به سوی بار برگشت تا نوشیدنی را بیاورد
-حضرت آقا می تونم یه مشروب مهمون باشم
زنی با آرایش تند و بازوان لخت روبریش ایستاده بود و لبخند می زد ،مرد تنها نگاهش کرد
انگار ماتش برده بود .
زن دیگر منتظر جواب نماند و کنارش نشست
-جونی آب میوه نیار ،دوتا ودکا روسی ،می خوام این آقاهه بره تو آسمون !
هی عمو اگه خونه مونه نداری ،هتل من فقط دویست دلار خرج داره .
-دویست تا،چه گرونفروش !
مرد خنده ای کرد و گیلاس ودکا را سرکشید ،تقاضای مشروب دوباره کرد
زن رو به مرد کرد و گفت :ابلیس پیش شماها مظهر پاکی است
****
پ.ن:همه ما مسیح هستیم ،گناه کلمه ایست که نداریم .اصلا من را میشناسی من
یک مریم کاملم ،باکره ای مقدس !
من اصلا نه دروغ می گویم نه اصلا به فکرم خطور می کند آن کلمه سه حرفی
پاک پاکم ،به چهره ام نگاه کن !
همه چیز من عشق است ،نه من کسی را ماچ نکرده ام چه برسد...
خدایا توبه ........
پ.ن بی ربط :قاچاق انسان امری است که نیازمند ابزارهای قدرت و ثروت و امکانات است
اما قربانیانش از طبقات متوسط جامعه اند .
چندی پیش آقای علی افشاری که به مدد خر تو خر بودن القابی نظیر کارشناس در این مملکت در
همه مسائل کارشناسی می کنند ،خیلی راحت چند محله مشخص را در جنوب شهر
نواختند و ریشه این بزه جهانی را یافت .بطوریکه مادر پیر ما نیز براشفت !
محلات فقیر نشین محل مناسبی برای بزه کارهای مگس است که گاه به خرده فروشی مواد مخدر
مشعولند و یا جیب بری .اما بزه سازمان یافته در این محلات جز شوخی مسخره فرد مورد نظر نمی تواند باشد.
پ.ن بی ربط 2:یکی نیست بگه فضول به تو چه مربوطه مگه تو بچه دروازه غاری !خدا بگم سیل
دهه شصت شمیرانات رو چی کنه والا ما الان فرشته نشین بودیم !
تازه اگر حق خوری نمیشد و سازمان سنجش از پشت چاقو نمی زد الان ما هم یه خوراک کله پاچه کارشناس بودیم !!!!!!!!!!!
پ.ن بی ربط :آلبوم گروه آریان بدک نیست البته من چند تا آهنگ اول رو پسندیدم ،در بیابان لنگه
کفش هم  نعمت است !






لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 1:18 توسط رحیم |


سیگار را که گوشه لبش گذاشت ،پاک سیگار را مچاله کرد اما آن را
دوباره باز کرد و از جیب پیزاهنش خودکاری در آورد .
شروع به نوشتن کرد اما جمله را نپسندید.
صدای شنی تانکها هر لحظه نزدیکتر می شد و تمرکز ذهنی اش را
برهم می زد .دیگر می توانست فریادهای بی امان افسر عراقی را
نیز بشنود .
دوباره شروع به نوشتن کرد اما باز هم جمله را ناتمام گذاشت .
به پای تیر خورده اش نگاهی انداخت ،تانک ها نزدیک و نزدیکتر می شدند
به سختی رو پاهایش ایستاد و چند تیر دیگر شلیک کرد
تانک نزدیکتر به سمتش حرکت کرد و صدای مهیب شلیکش تمام خرمشهر را فراگرفت
 با صورتش به زمین افتاده بود.  سیگار سوخته خون آلود را روی پاکت سیگار حرکت داد
 آخرین جمله عاشقانه اش را  هیچکس به یاد نیاورد. 
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 1:57 توسط رحیم |


در قسمتی از فیلم سلام سینما ساخنه محسن مخملباف بعد از تست از دو دختر جوان
و ماجراهایی که منجر به اعتراض آنها به کارگردان می شود .قرار میشود که آنها
بر صندلی کارگردان نشسته و وظیفه انتخاب بازیگر را به انجام برسانند .
کارگردان جمله ای کلیدی می گوید که بعد از شروع کار یه وقت نگویید قعله شاه ماله
منه و اجازه حضور به دیگران را هم بدهید
دو دختر قبول می کنند اما در نهایت تعجب همان رویه دیکتاتورگونه کارگردان را به
پیش می برند و گاه افراط را از حد می گذرانند .
امروز نیز روند جامعه ما به همین منوال است ،جامعه ای که مردمسالاری هنوز
در آن فرهنگ سازی نشده ،بطور مداوم از تغییر صحبت می کند
چگونه تغییر و اصلاح امور ممکن است وقتی ما هنوز در فرهنگ درونی یک
دیکتاتور کوچکیم .
کمی به اطراف خود نگاه کرده ایم ،در کوچکترین حرکت اجتماعی هم تحمل شایسته تر
را نداریم .تک محور بودن حرف همه ماست .
هنوز هم در فرهنگ ما اگر فلانی باشد من نیستم موج می زند ،اتفاقا ریشه همه مشکلات
از همین جا آغاز میشود .
هنوز فرهنگ هوچی گری فرهنگ غالب است،فرهنگی که فقط فریاد تو را می خواهد نه
تورا،نه آینده فرزندان تو را!
هنوز مردان سیاسی این مرز و بوم فقط داد می زنند و هوار می کشند،مخالف و موافق فرقی نمی کند.
دمکراسی راه زندگی است نه هدف ،راه را پیدا کردن مهم است .
و تا راه را نشناسیم یکروز زنده باد می گوییم و فردا مرده باد !
دیکتاتور کوچولو ها فردا بزرگ خواهد شد یادمان نرود .
پ.ن:من زیاد دوست ندارم سیاسی بنویسم چون از این بازیگران تا بحال یک انسان ندیدم ،اصولا جوگیر
هیچ بنی البشری هم نخواهم شد که بخواهم برایش تره خرد کنم .
نه چند سال پیش اصلاح طلب بودم ونه امروز از قماش دیگرم اگرچه برای فرهنگسازان احترام ویژه و
برای زنان و مردانی که راستین هستند ارزوی موفقیت دارم اما تجریه زندگی به من آموخته که بازیچه
نباشم.
آقایی در شبکه فارسی زبانی فریاد می زند و من دلم برای مادری می سوزد که باید
هزینه بازی سیاست آقا را بپردازد .آقایی که در ساحل امن ادعای مبارزه با نام واقعی دارد!!!!!!!!!!!!!
آقایی در داخل جیغ و داد می کند و من به سادگی کارگر نظافت چی می نگرم که چه زود باور است.
آقایی دیگر اصلاح طلب می شود و ناباوارنه من یاد دوران طلایی قدرتش می افتم .
و دانشجویی که تحملش زیر صفر است و خسته ،و او نیز نمی داند
که دانشگاه محل آموختن فرهنگ مدارا است نه خشونت
آقایی دیگر به راحتی قلم می فروشد ،قلمی که مقدس است !
پ.ن2:عصبانی ام از این جماعت دو روی هزار رنگ

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 0:4 توسط رحیم |


تو شلوغی و ازدحام مترو با هر زحمتی که هست یک جا باز می کند و می ایستند
جایی برای کوچک ترین تحرکی نیست ،حتی نفس کشیدن هم سخت است .
مرد کمی جابجا می شود ،تا همسرش راحتر باشد .
زن دستش را داخل کیفش می کند تا قلم و کاغذی پیدا کند اما کاغدی نیست و تنها
مداد چشمی را می یابید
رو به مرد می کند و می گوید :کاغد بی خودی تو جیب هایت داری ؟
مرد با تعجب بسیار به زن می نگرد اما زن دوباره تکرار می کند!
مرد که با گذشتن از ایستگاه کمی راحت تر شده شروع به گشتن جیبش می کند
چند چک و اسکناس ،خبری از کاغد نیست
پاکت سیگار را در می آورد و چند نخ سیگار باقیمانده را در جیبش می گذارد
پاکت را به زن می دهد و زن لبخندی شیرین می زند و شروع می کند به
کشیدن نقاشی روی پاکت سیگار !
کارش زیاد طول نمی کشد .نقاشی را نشان مرد می دهد درختکی است با گیسه های بافته
در کنار مادرش !
مرد در گوش زن می گوید :این چیه ،نا سلامتی تو کلاس نقاشی داری !
زن با لبخند می گوید :همه کودکی درونم !
پ.ن:با همه سختی های تحمیلی از بیرون ،نظیر تورم و رکود اقتصادی من تسلیم
نخواهم شد ،انقدر کله خر و یکدنده هستم تا مقاومت کنم و زندگی .
تازه کارهای نیم تمام چند وقت گذشته نظیر رژیم و زبان و... را شروع کردم !(فعال)
پ.ن2:عنوان متن از ترانه خلیج فارس از شهره گرفتم ،فکر کنم راه درست بهبود امور
تلاش همه ایرانیهاست نه شعار و داد وهوار !
البته شاید بگین بی ربطه اما شلوغی مترو یادتون باشه !
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 8:59 توسط رحیم |


دو روز بود که نخوابیده بود برای همین تا روی تخت ولو شود خوابش برد.
چشمانش را که بست پدرش را دید از روز شهادتش هر وقت نیازش داشت آمده بود
-سلام بابا
-سلام جوون
-امروز چطور بودم ؟
-فوق العاده ،سریع و چابک !
-فکر کنم حتما قهرمان میشم،
-نه پسر فردا باید ببازی!
-ای بابا ،یه بارمی گی ،نبری نه تو نه من ،حالا می گی بباز !
-فردا باید ببازی والا ...
-نه تو نه من ،نه آقا من می برم!
-پسر تو مگه کله خر خوردی ،حرف حساب سرت نمیشه !
-بابا من خیلی زوز زدم تا اینجا !
مرد دستی بسر پسر می کشد و می گوید :بچه اگر نبازی آبجی کوچیک حریفت
از غصه دق می کنه!
-خب من چیکار کنم !
-پسر تو اصلا حالیت نیستا ،اگه نخنده میمیره !
خره عمل قلب داره...
من زیاد وقت ندارم دربون بهشت یه چند دقیقه پارتی بازی کرده !
-فردا شب هم می آیی ؟
-اگه تونستم !
فردا تو همهمه سالن ،وقتی شمارش معکوس داور شروع شد دخترکی را دید که می خندد.

***

پ.ن:فریدون زندی رو دوست دارم نه بخاطر گل دیروزش. بلکه بخاطر اینکه واقعا ایرانیه
تنها بوسه زدن بدون غرورش بر یک پرچم کافی است تا این پسرک لهجه دار بیشتر از مدعیان پوشالی وطن پرستی ،.ایرانی بودن را فریاد کند.
فریدون زندی جایگاهش را برای حضور در تیم ملی از دست داد اما نه نق می زند و نه
بهانه می گیرد از این رو دوستش دارم .
پ.ن2:به این آرش هم باید مدال داد ،نه کمانگیریش خوب نیست اما برای زبان فارسی
خیلی زحمت کشید.تو دنیا حداقل دارن با آهنگای فارسیش می رقصن !
پ.ن بی ربط :هنرمندی دیگر رفت بسیار بی سر و صدا ،راستی چرا کسی ویژه برنامه نگذاشت.




لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 1:20 توسط رحیم |


فاصله یه حرف ساده است بین دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه شنیدن یا نشنیدن
ما می خواستیم از درخت ها کاغد و قلم بسازیم
بنویسم تا بمونیم، پشت سایه جون نبازیم
آینه ها اونجا نبودن تا ببینیم که چه زشتیم
رو درخت با نوک خنجر ،زنده باد درخت نوشتیم
زنگ خوش صدای تفریح واسمون زنگ خطر شد
همه چوب های جنگل دسته ،تیغ تبر شد
فاصله یه حرف ساده است بین دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه شنیدن یا نشنیدن
اگر حرفمو شنیدی ،جنگل نده به پاییز
کاری کن درخت باغچه تن نده به خنجر تیز
با جونه ها یکی شو
قد بکش نگو که سخته ،جنگل تازه بپا کن
هر یه آدم یه درخته
فاصله یه حرف ساده است بین دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه شنیدن یا نشنیدن


****
نگاهی دوباره به جوراب هایی که خریده بود انداخت ،لبخندی بر لبانش نقش بست .
یک هفته بود پول توجیبی را که مادرش به او داده بود پس انداز کرده بود ،دیگر
نیازی نبود تا مادر جوراب های پدرش را با نخ وسوزن رفو کند.
دوید و باز هم دوید ،برای رسیدن سرشار انگیزه بود .
به خانه که رسید پدر گریست و او گریست ،پدرش پاهایش را روی مین های جاده جا گذاشته بود.

***
پ.ن:عاشقانه ،من دوستت دارم و خاطره دوستت دارم ها نیست یادگار گذاشتن یک دوستت دارم است
عاشق مرحم دردهاست نه تکرار کننده هوس ها پس مرحم زخم ها و دردهای هم باشیم
پ.ن2:عاشقانه نویسی علی جان شاید قصه لیدی و جنتلمن های شریف هم باشد
پ.ن3:این شعارهای دو خطی که این روزادر همه دنیا مد شده چقدر شبیه بع بع کردن گوسفندان رمان
دهکده حیوانات است.
پ.ن4:شعر از آلبوم نقاب کار سیاوش قمیشی
 
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 23:14 توسط رحیم |


اولین بار همدیگر را وقتی کودکی دبستانی بودند دیدند ،هر دو یک مدرسه می زفتند
و صبح ها سرود پیشاهنگی کمونیستی می خواندند .
ساده بودند و بی تکلف با لبخندی  نشسته بر صورت های کوچک و شادشان
احمد مسلمان بود و پدرش یک کهنه سرباز جنگ جهانی دوم ،یک کمونیست دو آتشه .
میشل یک صرب بود و پدرش یک وکیل مخالف نظام مارشال تیتو.
به جوانی که رسیدند هر دو در دانشگاه سارایوو ،دانشجوی نمونه بودند
کنار و نزدیک هم، اما احمد وکیل شد و میشل یک پزشک.
بسیار نزدیک هم که دانشجویان آنها را زوجی در آینده دیدند
روزی میشل رازی را به احمد می گوید و آن این بود که
او عاشق افکار خلقی پدر اوست .
احمد از سارایوو می رود و میشل راهی بلگراد میشود
آخرین بار که همدیگر را دیدند احمد وکیل مدافع دادگاه لاهه بود و میشل متهم به جنایت علیه بشریت !
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 0:42 توسط رحیم |


مرد برای عاشق شدن
به یک دقیقه نیاز دارد
و برای فراموش کردن
به چندین قرن
(نزار قبانی )
***
همه محل بهش می گفتن محسن قرقی ،با اینکه هنوز پشت سبیل هایش
هم سبز نشده بود با تمام کهنه کفتربازها رقیب بود .
عاشق کبوترهایی بود که زیبا بودن،البته این زیبایی را او تشخیص می داد.
مثل جلادها خودش دادگاه داشت ،اگر از کبوتری خوشش نمی آمد حیوون
نگون بخت ،تو کف پشت بوم ننه نرگس کباب بود .
هفته قبل تو محل قشرق راه افتاده بود ،حسن مکانیک می گفت نامرد
گرگیش رو کباب کرده.
حسن عین مادرمردها شده بود .مدام می گفت :یه روز ناکارش می کنم .
اما محسن گوشش بدهکار این حرف ها نبود .
نفس نفس زنان به خانه که رسید حتی به ننه نرگس هم سلام نکرد .با عجله
به سمت بام خانه رفت .
خانه ننه نرگس پر بود از کبوترهای خسته و گمشده و محسن این را خوب می دانست.
ننه نرگس همیشه دونه و برنج برای کبوترها می ریخت
-الهی ذلیل شی اگه به این زبون بسته ها آزارت برسه !
صدای ننه نرگس که نفرین می کرد قطع نمی شد اما کبوتری را که نشان کرده بود
انگار چشم ها و گوشش را بسته بود
-لعنتی !
کبوتر خسته بود ،کمی دانه گندم را به آرامی نزدیکش ریخت ،سعی کرد حیوان را به
گوشه ای هدایت کند .حیوان آرام بالی زد و کمی حرکت کرد
جستی زد و دستش بالهای شکار را لمس کرد ،شکارچی به آخر راه نزدیک شده بود
صدای حیوان برخاست ،چشم هایش را به شکارچیش دوخت
شکارچی جوان سعی کرد خونسرد باشد اما کبوتر تلاشی مضاعف کرد و نگاهی دوباره
به محسن انداخت  ،دستانش سست شد
کبوتر بالهایش را حرکت دادو گریخت ،محسن باورش نمیشد
در حیاط خانه هنوزصدای نفرین ننه نرگس شنیده می شد.
پ.ن :شعر بالا رو دوست دارم هوارتا !
پ.ن2:نمی دونم چرا نمی تونم یه قصه عاشقانه بنویسم نکنه آلزایمر گرفتم
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 3:1 توسط رحیم |