عادت می کنیم
کت و شلوار جدیدش را پرو کرده بود احساس عجیبی داشت .مدام در آیینه خود را برانداز می کرد
با خود می گفت اسمیت دیگر عوض شده ای !
کت مندرسش با آن سوراخ لب آستین هنوز روی کاناپه خودنمایی می کرد .انگار داشت به آقای
اسمیت دهن کجی می کرد اما مرد اصلا او را نمی دید .
کروات مشکی خالدار را بست و باز خود را در آیینه نظاره کرد ، هیچ چیزی کم نداشت حالا می توانست
جواب تمام همکارانش و بخصوص پیتر ساعت ساز را که او را دست می انداخت بدهد
با این افکار از آپارتمان کوچکش خارج شد .جک کوچولو پسر شیطان همسایه در راه پله داشت با
اسباب بازیهایش بازی می کرد .مرد با خود فکر کرد که اول با او شروع کند و پز تیپ جدیدش را بدهد
رو به پسرک که سرش پایین بود و بی توجه به آقای اسمیت بازی می کرد کرد و گفت :جک من امروز
چطورم اگه راست بگی یه شکلات مهمون من پسر !
جک بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت :مثل همیشه آقای اسمیت بازم بند کفش هاتون بازه !
پ.ن سینمایی :آقا این گلدن گلوب یا بعدش اسکار نوش جون آقا فرهادی
خیلی خوشحالم پول دادم فیلم کپی نخریدم .تا حالا هم انقدر در و پنجره مهم ندیده بودم ،بازی با
این وسایل تو سینمای این جا تازه بود .



