تبليغاتX
طعم تلخ قهوه

عادت می کنیم

آقای اسمیت در پوست خودش نمی گنجید .از لحظه ای که سبیل های دوبلاسیش را زده بود و
کت و شلوار جدیدش را پرو کرده بود احساس عجیبی داشت .مدام در آیینه خود را برانداز می کرد
با خود می گفت اسمیت دیگر عوض شده ای !
کت مندرسش با آن سوراخ لب آستین هنوز روی کاناپه خودنمایی می کرد .انگار داشت به آقای
اسمیت دهن کجی می کرد اما مرد اصلا او را نمی دید .
کروات مشکی خالدار را بست و باز خود را در آیینه نظاره کرد ، هیچ چیزی کم نداشت حالا می توانست
جواب تمام همکارانش و بخصوص پیتر ساعت ساز را که او را دست می انداخت بدهد
با این افکار از آپارتمان کوچکش خارج شد .جک کوچولو پسر شیطان همسایه در راه پله داشت با
اسباب بازیهایش بازی می کرد .مرد با خود فکر کرد که اول با او شروع کند و پز تیپ جدیدش را بدهد
رو به پسرک که سرش پایین بود و بی توجه به آقای اسمیت بازی می کرد کرد و گفت :جک من امروز
چطورم اگه راست بگی یه شکلات مهمون من پسر !
جک بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت :مثل همیشه آقای اسمیت بازم بند کفش هاتون بازه !
پ.ن سینمایی :آقا این گلدن گلوب یا بعدش اسکار نوش جون آقا فرهادی
خیلی خوشحالم پول دادم فیلم کپی نخریدم .تا حالا هم انقدر در و پنجره مهم ندیده بودم ،بازی با
این وسایل تو سینمای این جا تازه بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 0:58  توسط رحیم   | 

جو نگیرد شما را پلیز !

امروزه اطلاعات نقش پر رنگی در زندگی روزمره ما بازی می کند .همه ما سعی می کنیم با ابزاری

نظیر روزنامه وتلویزیون و در میان نسل جدید اینترنت بر دامنه اطلاعات خود بیافزایم و این باعث

دوری ما از مطالعه صحیح می شود .مردمانی با دانشی به بزرگی یک اقیانوس با عمق یک میلیمتر!

این بیماری حتی در میان جامعه تحصیلکرده نیز ساری و جاری است .

این فرهنگ باعث آن می شود که همه اقشار جامعه ما در همه امور صاحبنظر باشند .بقال محله یا

استاد دانشگاه فرقی نمی کند هر دو با نظرات دور از تخصص و کاملا جوزده با شما روبرو می شوند

از امور از سیاسی و اجتماعی و اقتصادی گرفته تا ارنج تیم ملی و طلاق ننه بزرگ ملکه الیزابت

هیچکس آگاهی کاملی از حوزه تخصصی ندارد و شنیده ها و دیدهای شب قبل و صبح اول وقت ملاک

نظر است .

این فرهنگ در حوزه عامه به توده گرایی کور و جو زدگی محض می انجامد و در حوزه خواص به

فقر مدیریتی و چاپلوسی و فساد منجر می شود و ترکیب این دو باعث سقوط در حوزه جامعه!

پ.ن :ما بی سوات شما چرا دو تا کتاب درست و حسابی  نمی خونی جیگرهان !!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن2:اینروزا انقده همه شروور میگن بخصوص از ما بهترون که ادم میکفد!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 0:41  توسط رحیم   | 

رسم خوشایند

اسطوره ها و قهرمانان از اجزای همیشگی فرهنگ این آب و خاکند ،اسطوره و قهرمان هم هیجگاه زنده نیستند
برای همین همیشه مرگ مفهومی دلپزیرتر از زندگی برای این مردمان است .
عشق با مرگ جاودانه می شود ،محبت با مرگ نمود پیدا می کند .دوست داشتن ها و کنار هم بودیم ها ...
دوستت دارم واژه ای است که سخیف است و دوستم داشت واژه ای دلپزیر !
مادرمان وقتی لباسهایمان را می شورد و تر و خشکمان می کند همیشه دیده نمی شود اما با مرگ میشود تنها
زنی که دوست می داشتیم می شود- اسطوره خوبی ها  -!
پدر همان مرد نامریی قصه ماست ،کسی که وجودش نوعی ترس با چاشنی خجالت دارد اما وقتی رفت می شود
تنها مرد محله و قهرمان قصه ما !
عجیب که ما اسطوره وار عاشق می شویم با سرعتی غریب در خیابانی یک طرفه !
مرگ عشق اگر زود برسد میشویم مجنون و.لیلی و...
عشق ها با جدایی معنی پیدا می کنند که نوعی مرگ است،مرگی با خطهایی روی خاطره ها
اصولا وصل چیزی فرا زمینی است و ناممکن  و در دوردست ها
این رسم مردمانی است که زندگی را نمی فهمندیا نمی خواهند بفهمند .
پ.ن :اقا مردیم از بس نشد از کسی نقد بنماییم چون اول و وسط و آخر همه خودش بود و ما با همه
اینکه اینینم الف و یه و نونیم بازم نمی تونیم به حریم کسیایی که یه روزی این بودن  وارد بشیم .
کمی نقد پذیر باشید دیگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ.ن 2:خواننده پیشنهادی زنده یاد هایده ، دی ماه سالمرگ این هنرمند است یادش گرامی باد . 
 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 2:31  توسط رحیم   | 

آواز بی خریدار

دخترک با مادرش در خانه ای کوچک نزدیک کلیسا زندگی می کرد.وتازه در کلاس سوم درس می خواند
 از مدرسه سوزان در خیابان هفتم سارایوو تا کلیسای محله راه زیادی نبود و او می توانست هر وقت که
 بخواهد به دیدار پدر نیکلا برود ، کشیش پیر که گردی پیری بر چهره اش نشسته بود مانند پدر بزرگ پیری
 او را دوست داشت.سوزان تا وقتی که مادرش از سر کار برگردد پیش پیرمرد می ماند .دوستی میان آنها
و پدر نیکلا درست در میانه جنگ بالکان وقتی که ازقتل عام  شهر ویشه گراد فرار کرده بودند باز می گشت .
آن شب سرد زمستانی مرد روحانی فرستاده خداوند بود تا آنها را نجات دهد .
زن و دخترکی مسلمان که حال خانواده پیرمرد بودند و بی آنها زندگی مرد رنگ زیبایی نداشت .
 از آن  شب کریسمس هفت سال گذشته بود و سوزان این را از تعداد دفعاتی که مرد قرمز پوش را دیده بود
می دانست .سال پیش مرد قرمز پوش برایش یک عروسک خرسی زیبا آورده بود و او آن را شب قبلش آرزو
کرده بود اما امسال او آرزوی دیگر داشت.اول قدم هایش را تند کرد و سپس شروع به دویدن کرد کرد تا به
کلیسا رسید در جلوی در ورودی پدر ایستاده بود و منتظر رسیدنش بود .
نفس نفس می زد و صدایش بریده بریده بود
-پدر من هنوز آرزو نکردم ،بابا نوئل امشب میاد نه؟
پیرمرد لبخندی زد و دخترک رو بغل گرفت و گفت :میاد دخترم ،میادحتما!
-پدر من ارزو می کنم پدرم رو که مامان میگه رفته پیش خدا برگردونه!
اشک تو چشمای پیرمرد جمع شد و دستی به سر دخترک کشید و گریست
پیرمرد می دونست بابا نوئل  بودن امشب چقدر براش سخته !
پ.ن:ای کاش میشد به چهرها خنده نشوند اما...
پ.ن :عنوان مطلب از ترانه بزن تار زنده یاد هایده

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 2:26  توسط رحیم   | 

دامن شب

ما آدم ها همیشه یک جاهایی داریم که وقت های تنهایی دوست داریم آنجا باشیم مثلا خیابونایی هست که  از همین جنس هستند  به نوعی تقدس خاص داره و گذشته آدم رو با خودش همراه دارد.

این اماکن و خیابونا  حس غریبی داره نمی دونم، شاید  برای من بخاطر پیاده رو هاشون بود که پهن بود و
آدم بدون ترس از اینکه   اگه تو فکر بود با کسی تنه به تنه بشه، می شد توش راه بره !
می شد توش گریه کرد و یه خیابونو با بغض تو گلو پیاده طی کنی .وقتی غمگینی مثل یه رود توش
غرق بشی و آرام آرام عشق رو مزمزه کنی !
من عاشق پیاده رو انفلاب و ولیعصر بودم اما امروز از اولی خبری نیست اگه هست کتابفروش های
بی رمقی هست که انگار تو عهد تیرکمون موندن با کتاب هایی ممیزی شده و قالب تهی کرده که دیگه
بوش آدم رو مست نمی کنه ،دیگه نویسندهای که غافلگیرت کنه نیست .اصلا اینجا بوی کتاب نیست
اگر هست بوی کارتن و تن ادم هاست که تو شلوغی دنبال روزمرگی ها می گردن !
تو دومی هم که دیگه شلوغی ترافیک و دود و صدای بوق ممتد با مغازه هایی که با دکور و به زور
لبخندی یخزده می خوان یه جنس تقلبی رو به جای اصل به شعور آدم قالب کنن ،قدیما می رفتی یه جای
دنج تا یه لقمه رو با عشق تقسیم می کردی ولی دیگه باید یری تو اکواریوم !
سینما دیگه  بچه های خیابان نداره هرچه هست خیال موهوم و بی عاریست
جایی برای تطهیر قلبت نیست  
جلوی اکواریوم اون بیرون چهره هایی دیده میشه که نمی تونی نادیده بگیریشون و زل می زنن تو چهره ات

انگار تو تمام این لحظاتشون ساختی ،یتیمی و دربدری و زندگی سگی !
دیگه لقمه عشق نیست ،سم راحتتر پایین میره .حتی تو لبخندت هم موج هراس پدیدار می شه و می خوای
فرار کنی ام کجا ؟
مگه از بی تفاوتی مردمان این سرزمین می شود فرار کرد .پیاده رو دیگر بهانه می شود .بغض در گلو است
و برجی در کنارت دارد برپا می شود ،بغض در گلو است و روزنامه ای با صفرهایی که نمی توانی بشماری
روی پیشخوان دکه !
بغض ها فراوانند و بی تفاوت ها بسیار ،آدم هایی که نگاهت می کنند اما کورند و کر!
پیاده رو هم بهونه اس برای تلنگر به آدم ها و تو می دانی ؟
بغض دیروز عشق بود و بغض امروز گلایه .
پ.ن:آلبوم پیشنهادی یک روز از شهزاد سپانلو و تک آهنگ پیشنهادی خون سیاوش از معین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 11:10  توسط رحیم   | 

بوم زندگی

نقاش پیر دیوار کهنه مدرسه ابتدایی  را با رنگ سفیدی که به دیوار مدرسه زده بود شبیه بوم نقاشی کرده بود
دست آخر مانده بود و مدیره مدرسه می خواست دیوار آنقدر سپید شود تا با برف هایی که کف مدرسه
را پوشانده بود یکی شود ،من عاشق پاکی و نظافت نهفته تو این رنگم این را دیروز به نقاش گفته بود .
اما دل تو دل مریم نبود این رنگ پاک بود ،بی غش بود اما انگار چیزی کم داشت ،حتما چیزی کم داشت
خانوم کوچوها آروم میریم حیاط برای درس بازی و دیونه بازی !
بچه ها تا توانستند با قلم هایشان دیوار را نقاشی کردند ،رنگ در رنگ غلتید ،صورتی و قرمز و آبی
رود و دشت و خونه کلبه ای با پنجره و دخترکانی خندان
دیوار دیگر بوم نبود دیوار هم نبود ،زندگی بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 2:28  توسط رحیم   | 

نگران آخر قصه

مقنعه ام رو مرتب می کنم و کنارش می نشینم و از کوله پشتی قمقمه آب رو بیرون می آروم
-آب می خوری
-زت زیاد خومون داریم
مانتو مندرس و یه روسری که چفت شده تو سرش،چند تا تار مو هم از زیرش زده بیرون که
معلومه که تازه گی ها رنگ آب ندیده است
سر را به کندی بالا می آورد تازه چهره اش را می توانم ببینم .لاغر و تکیده با سنی که به
سختی به بیست و چند سال می رسید اما غمگین ، شکسته،رنجور
-انجمنی هستی بیخیال ما شو!
-نه خسته شدم اینجا نشستم.
دروغ که حناق نیست نباید بگم برای تحقیق اومدم شاید ...
-از خونه زدی بیرون؟فرار منظورمه !
نه ،اینجا نزدیک دانشکده است
-پس احمق اینجا چیکار میکنی؟
جوابی نداشتم ،خواستم بگم احمق منم یا تو ،تویی که سواد نداری تویی که برای یه هوس آومدی
از خونه بیرون !تو که ...
اما خودم رو کنترل کردم و گفتم :یکم استراحت و شایدم تحقیق
لبخندی زد و گفت :پس بنویس انگل زیاد دیدم ،زن هایی که کثافت ازسر و  کولشون بالا می ره
شب ها و روزا یا تو بغل یه مفنگین یا گوشه توالت دارن ... 
اما ننویس نامردایی بودن که زالو بودن صد تا مثل منو رسوندن اینجا دربست بدون مسافر
ننویس که مهندس بودن ،دکتر بودن ،آدم حسابی بودن !
بنویس ما نفهمیدیم عینهو فیلم سینمایی ها ،بنویس
تو همین احوال صدای اژیر بلند شد ،زن کوله پاره اش را برداشت و رو به من کرد و گفت :اینم زندگی ما
شروع کرد به دویدن ،از کوله چند تکه کاغذ و کارت پرت شد بیرون اما متوجه نشد .خواستم که بگویم صبر
کند که خیلی دور شده بود . کاغدها را برداشتم رویش نوشته بود
اعتیاد ،زنان ،جامعه
نگار معترف دانشجوی فوق لیسانس جامعه شناسی 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 1:41  توسط رحیم   | 

360 درجه تب دارم


صدای زنگ تلفن تا سر کوچه می رسید
سلام .نامرد این دفعه پنجمه ،خره جواب بده والا با خرما می آم می برت قبرستون !
دستش را برد تا گوشی را بردارد اما انگار کسی او را منصرف کرد .خودش هم نمی دانست
چرا کم حوصله است شاید مال آن قرص هایی است که دکتر درمانگاه داده بود ،شاید هم از
عادت ماهانه اش باشد .نکنه ما اخبار تلویزیون باشه ،کاش می سوخت تا کیف می کرد
به صورتش در  آیینه نگاه کرد،فکر کرد  چقدر خسته و درب و داغان شده بود ،چروک های پیشانی اش انگار بیشتر
شده است به  زنان کولی پیری که اسپند دود می کند شبیه است عین صفیه که رخت چرک هایش را می شوید و پله های
آپارتمان را تمیز می کند .
رژلب قرمز تند را برداشت و سریع دست به کار شد و بعدش کرم پودر و سایه و...
کارش که تموم شد یه نفس کشید و تا تونست هوا رو تو ریه هاش فرستاد احساس کرد که راحت شده و سبک !
صدای منشی تلفنی باز بلند شد
سلام ،اگه زنده ای  ...
-زنده ام تازه اگه حلوات نخورم شانس آوردی ،بیا اینجا  یه قهوه بخوریم کوفت بگیری با این کارات !
پ.ن :از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
پ.ن2:ما هم فیس بوکی شدیم و رفتیم توش ولی هیچکی نبود،یکی بیاد ما رو پیدا کنه حیفیما!
پ.ن 3:اقا ما تعطیل شدیم رفت ،چقدر دلم می خواد کتاب بخونم ،فیلم  با کلاس ببینم .یه گیر بدم به وزیر و وکیل و محمود خودمون!
اما به خدا تعطیلیم باور ندارید اینم شناسنامه !
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 1:28  توسط رحیم   | 

رازهای عاشقانه یک گل

من عاشق همسایه طبقه بالای آپارتمانمان هستم ،نویسنده پیر بازنشسته تنهایی که همیشه با لبخند از من
پذیرایی می کند .هر روز ساعت چهار که می شود پله ها را دو تا یکی طی می کنم تا او را ببینم .
پیرمرد مرا یاد پدر بزرگم می اندازد وقتی که در مادرید با او زندگی می کردیم .آن روزها مادرم
در مدرسه شبانه روزی تدریس می کرد و من بیشتر وقتها  در کنار پدر بزرگ بودم ،بازی می کردیم
آواز می خواندیم و گاهی هم می رقصیدیم .زندگی من آن روزها سرشار کودکی ها بود.
سالها از آن روزها گذشته وحالا این پیرمرد برایم موجود جذابی است .گاهی از پدرو ،دوست پسرم ،
هم جذابتر است. این را وقتی می گویم که پدرو نیست شاید حسودی کند آدمیزاد است دیگر!
پیرمرد رازهای زیادی دارد مثل نامه های عاشقاته ای که برای ماریا می نویسد که معلمه بازنشسته ای  است
که در سویل زندگی می کند .یکبار هم عکسی از او به من نشان داده است.
اما مهمترین راز او گل سرخی است که دارد . در شهر ما اصلا گلی وجود ندارد.مادرم می گوید این یک افسانه
است که تاجری عطری تقلبی به مردم شهر داده و گلی را در عوض از مردم شهر گرفته و بعد از آن دیگر هیچ
گلی در شهر نمی روید .پیرمرد مانند یک کودک از گل نگهداری می کند ،می گوید اگر مردم بفهمند گلش مانند
دیگر گلها می شود و از بین می رود .گل مثل عشق است حفاظت می خواهد ،شاید او راست بگوید.
اما توانسته ام رازیش کنم که گل را به میدان اصلی شهر ببریم تا همه مردم از دیدنش لذت ببرند ،راستش آخر
افسانه مردم شهر با اشک چشم گلی را سیراب می کنند و از کنار آن گلهای بسیار می روید .
شاید امروز روز آخر رازهای پیرمرد باشد،مگر می شود عشق را پنهان کرد ،ماریا ،گل ،من ،پدرو  کسی چه می داند !
پ.ن:نوشتن از عشق و آزادی گاهی از فتح اورست سختره !
پ.ن 2:از همه دوستام متشکرم بابت محبتها و همدردی ها

.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 1:44  توسط رحیم   | 

مادری داشتم چون برگ درخت

مهربان مادر ،چو شاخ گل مرا

در سرای آب و گل پرورده است

میفشانم خون دل ،در پای او

کو مرا با خون دل ،پرورده است

نیمه های پاییز ،درست چند سال پیش ،پدر بار بست و رفت.آن روزها گذشت

برای کودکی سی و اندی سال داشت .رفتنش فقط پدر نبود که رفته بود .

اسطوره تمام نمای مدارا و تحمل و گذشت نیز رفته بود .

تمام زندگی و سختی آن بر دوش او بود و مادری که بسان برگ های

پاییزی رو به غروب آفتاب داشت .بعد از دو سال و اندی حال پسرک

باز هم تنهاست ،مادر نیز بار سفر بست و کودک سی و اندی ساله

را تنها گذاشت ،پدر اسطوره بود ، مادر مظهر خوبیها و مهربانیها

اویی که آموخت عشق را و تعظیم به مقامش را

اویی که آموخت  تا بدانم  زن است و منبع زایش و الهام نیکی ها

در آستانه لحظات سال تحویل برای رفتنش گریستیم و بی او که

خدایش بیشتر دوستش می داشت هفت سین تنهایی ساختیم

خداحافظ و سفر عشق بر تو گورا


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 1:10  توسط رحیم   |