تبليغاتX
طعم تلخ قهوه

دیوارها

سالوادور پیر هر روز وقتی از کوه بر می گشت یک سنگ تراش خورده هم می آورد و در حاشیه
جاده می نشست .سالها بود که آوردن خار برای هیزم مردم ده امرار معاش می کرد و مردم هم چند
پول سیاه یا مقداری آرد بابت خارها پرداخت می کردند .
سالوادر عاشق حکومت ژنرال ها در سانتیاگو بود ،تنها پسرش که در شهر درس خوانده بود و همیشه
در کنار رئیس جمهور آلنده دیده میشد همان روز اول ژنرالها، کشته شده بود  اما پیرمرد هر وقت کسی
می پرسید می گفت :او پسر خوبی بود اما آنها او را گمراه کردند روزی در کنار اگوستو به دیدار من
خواهد آمد و این گفته ها را با غرور می گفت .
اما چند ماهی بود که سالوادور سنگ های کوهستان را با خود می آورد اوایل رویشان می نشست
و اطلاعیه ها را می خواند اما کم کم سنگ ها را دایره وار چید و خودش هم از روی سنگ ها به
داخل این قعله می رفت وشب ها همانجا می خوابید .دیوار بلند تر میشد و پیرمرد به سختی به داخل
میرفت و همچنان به خواندن اطلاعیه ها ی ژنرال ها ادامه می داد
شب به نیمه که رسید سنگ ها که مستحکم نبودند تکانی خوردند اول سنگهای بالاتر و سپس صدای
فروریختن سنگ ها شنیده شد وقتی مردم رسیدند ارنستو پیر سالها بود که مرده بود.
***

پ.ن :دمکراسی و استبداد هر دو  اموری فرهنگی هستند و با خشونت و تندروی هرگز مردم سالاری محقق نخواهد شد .
شاید خود ما یک دیوار ساز بشویم و من نیز از رویداد ها متاسفم ما همه ایرانی هستیم و هموطن .
پ.ن2:اگر فکر می کنید که در چند هفته اخیر انتخابات و نتایج آن  یا سقوط دولت هندوراس و اصلا صعود
غیرتمندانه تیم ملی به جام در پیت و یا مرگ مایکل و دوست ختر برلسکونی مهمترین خبر ماه گذشته است
اشتباه می کنید مهمترین خبر از دست رفتن اینجانب بود که پس از سی و اندی سال زندگی مجردی صادقانه
اسیر گشتیم .خدایش ما را بیامرزد پسر خوبی بودیما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ.ن 3:برای اینکه حس فضولی خانوما تحریک نشود ایشان یعنی صیاد ،نه از دوستان وب و نه از کلاس
و ... یکدفعه از آسمان آمدند
پ.ن 4:کادوها یادتان نرود اما از شیرینی خبری نیست (اصفهون کجایی رحیمتونو کشتن )!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:22  توسط رحیم   | 

فردا

وقتی قرار می شود که تصمیم بگیرید نمی شود و نمی توانید که فکر نکنید ،عقلانیت شرط اول هر تصمیمی است.
فردا روز تصمیم برای هر ایرانی است در روز تست دمکراسی ،روزی که من و تو و هر کسی که ریشه در خاک
این سرزمین کهن دارد یک رای و فقط یک رای دارد و بس.
می توانیم تحریم کنیم به عنوان یک حق و یک امر دمکراتیک و می توانیم مشارکت کنیم اما نیاید فراموش کنیم که
دمکراسی امری فرهنگی است و در فرهنگ یک روز و دو روز بی معناست.
چهار سال پیش از حق دمکراتیک خود استفاده کردم و رای ندادم هیچگاه هم پشیمان نیستم ،اما حال تصمیم به مشارکت
گرفته ام چون احساس می کنم که نیازمند تغییرشرایط موجوداز لحاظ اقتصادی و فرهنگی هستیم و تمرین دمکراسی
من اینبار سبزم و این سبز نه مذهبی است و نه عقیدتی ،این سبز تمام حق من است به عنوان شهروند ،یک رای است که
می توانم چهار سال دیگر آن را پس بگیرم .
این انتخاب من است و تو نیز حق داری که انتخاب خویش را داشته باشی ،هیچکس کامل نیست و هیچکس هم قهرمان
دمکراسی قهرمانش مردمانی هستند که تنها یک رای دارند

***
پ.ن:پدیده این دوره برای من یک زن است .زهرا رهنورد را پیشتر بعنوان یک زن از تبار زنان سیاست پیشگان
وطی میشناختم .زنانی که قدرتشان از همسران یا پدران دارند تا خودشان .
اما او با رویه تازه خودش را شناساند شاید پیروز فردا او باشد کسی چه می داند.
پ.ن 2:سرانجام شکار شدیم ،شما نشنیده بگیرید،رحیم گلوله نمک از دست رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ.ن 3:پست غیر سیاسی بود و پ.ن 2 سیاسی و چیزی تو مایه عملیات انتحاری
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 0:13  توسط رحیم   | 

رحیم رنگ میشود یا رنگی

جعبه مداد رنگی را روی زمین ولو می کند و شروع به کشیدن می کند .اما هربار
با یک رنگ و روی یک صفحه نقاشی می کند و باز همان طرح را شروع می کند
و یک مداد دیگر انتخاب می کند .
تمام رنگها را امتحان می کند و رو به مادرش می گوید فرقی نمی کند
-چی دخترم
-اینکه چه رنگی باشه !
-نه دخترم هر رنگی قشنگی خودش رو داره اینطور نیست ؟
-هست اما زندگی مگه فقط یه رنگه من دوست دارم تمام رنگا باشن !
از توصیفش خنده ام می گیره ،دستی رو سرش می کشم و میگم خوب تو تک
رنگ نکش!
اونم می خنده وباز  همون نقاشی رو با تمام مدادش می کشه
پ.ن :دمکراسی یعنی جعبه مداد رنگی با همه رنگاش
پ.ن 2:ما هنوز رنگمون بی رنگه اما قرمز نیست ،در این زمانه اقتصاد معیشتی
برای بسیاری از مردمان دچار خطر است .نان و آزادی مکملند و اینبار نان است که نتیجه را می سازد
راستش ما در دولت مهر ورزی به هرکس مهر ورزیدیم یا گشت جلومان سبز شد یا لنگه کفش
در دولت آینده  یعنی امیدی هست (شوهرو ،ماشینو ،جیب پر پول و...).سبزا یا سفیدا یا  زردا البته قرمز منفیه
ما را دار بزنن هم قرمز نمیشویم
پ.ن3:شما رنگی شدین؟
پ.ن بی ربط :جای همه خالی این روزها از بس که کارمان سکه است و رکود نداریم
روزی 2 الی 3 فیلم ،آن هم پشت هم زیارت می کنیم و خوره بازی این حرفا!!!!!!!!!!!!!!
تازه به سرمان زده تا چند همسری آزاده فقط یه چند تایی بگیریم میگن بد نیست
این روزها همه چند تا میگیرن شما چطور !
پ.ن4:هرگونه تفسیر سیاسی از پست فوق غیر قانونی است و پیگرد قانونی دارد 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 4:31  توسط رحیم   | 

بازی باطل

صدای زوزه گرگها قطع نمی شد وباد با چنان  شدتی به چادر می خورد که فکر می کردی
هر لحظه باید منتظر باشی تنها سر پناهت آسمان باشد.
مردمان این کوهها باید آدم هایی مقاوم باشند که سرما و مشکلات را تحمل می کنند .چند ماهی است
که در این کوهستان از زندگی و جنگ برای یک روزنامه محلی خبر ارسال می کنیم تنها دلخوشی مان
برای  زنده بودن  جوانی راهنما و امان نامه ایست که از یکی از روسای قبائل برایمان گرفته است.
از سر شب نسرین تب شدیدی کرده است و اسد همان جوان راهنما رفته است تا کمی دارو بیاورد اما
نیروهای ارتش تپه را زیر آتش گرفته اند و او تا صبح نخواهد رسید .
پاهایش را میشورم و دستمالی بر سرش می گذارم و دستانش را در دست می گیرم ،دستانش را کمی
مالش می دهم تا گرم شود .از این که این تب قطع نمیشود دارم دیوانه می شوم .
یاد داستان هایی که از مرگ شنیده ام آزارم می دهد ،رفتنش برایم دوبار مردن است.هم دوست است
و هم عشق و هم همکاری بی نظیر !
از چادر بیرون می آیم ،مردانی با صورتهایی پوشیده و قطاری از فشنگ بر دوش با لباسهای پشمی
سیاه و تیره در کنار آتشند ،یه میانشان می روم ،نگاهم می کنند و یکیشان جلو می آید ،صاحب صدایش
می کنند ،با اسلحه اش راهم را سد می کند
-زنم داره میمیره ،دکتر می خوام !
فقط نگاهم می کند تازه می فهمم که فارسی خوب نمی داند همان جمله را به انگلیسی تکرار می کنم
خنده ای می کند و به من می فهماند که در این زمان چه سوال احمقانه ای کرده ام !
می خواهم که کمکم کنند اما به یاد می آورم نگاههایی که به نسرین می کردند برای آنها مرگش بهتر
از زنده بودنش بود در فکر این مردان  زنی چون او فاسد و هرزه است.
صاحب دوباره برمی گردد و با انگلیسی دست و پا شکسته می فهمم که تنها اوست که دیبرستان رفته
و همه این مردان طالب راه نجات من و زن همراهم از گمراهی را توبه می دانند تا شاید خدا کمک کند
تا زن همراهم در پاکی  بمیرد ،قرآنی به من می دهد و به چادر اشاره می کند و به من می فهماند که باید
بروم .به سوی چادرم برمی گردم ،نسرین هنوز در تب می سوزد باز هم پاشویه می کنم
کتاب خدا را در دستانم می فشارم و بر قلبم می گذارم تنها راه نجات شاید او باشد ،کتاب را بار می کنم
و شروع به خواندن می کنم بارها هنگام خواندن می ایستم و نسرین را نگاه می کنم در میان سوره ها
کوثر را بارها می خوانم و نذر می کنم که اگر به پای دره رسیدم مدرسه ای بسازم تا دیگر جنگی نباشد
آرام آرام پلکهایم سنگین میشود ...
نمی دانم چه وقت سپیده می زند اما وقتی بهوش می آیم مردی با لباس سفید بالای سرم است
-نگران نباشید شما و همسرتون خیلی آسیب دیدید اما شانس آوردین ،چرخبال تو راهه
به اطرافم نگاه می کنم مردان صاحب چون برگهایی خزان زده در میان کوهستان پراکنده اند .
پ.ن1بی ربط 1:این روزها خیلی اوضاع اقتصادی سخت و استخوان شکن است و بنده حقیر
باید مقاومت کنم تا چیزی را که با سختی ساخته ایم از دست ندهیم اگر کمتر سر می زنم بابت
مشغولیات است
پ.ن2:نمایشگاه رفتیم مثل همیشه ،تا کی باید ناشران با آثار قبل از تیر و کمون دلخوش باشند
تنها چند نام جدید دیدم از چند ناشری که چون تک درخت میان بیابان ایستاده اند ولی خدایی
بوی کتاب توی کتابفروشی های انقلاب کجا رفت !
اما از حق نگذریم و به وزارت ارشاد تبریک بگم  خدایی ساندویچ منوعتر شده بود و بستنی نیز هم !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:46  توسط رحیم   | 

گلدون رفاقت

-دکتر امیدی نیست ؟
-مرگ و زندگی دست خداست ،تا صبح امیدواریم برگرده!
سالها با هم دوست بودند از مدرسه ابتدایی ،از آن روز اول مدرسه .جواد حالانویسنده پاره وقت یک
 روزنامه محلی شده بود .خانواده اش مهاجرت کرده بودند واین روزها تنها بود .تنها دلخوشی اش
قناری اش بود و گاهی هم قهوه ای که با مهیار  می خوردند.
مهیار اما زندگیش متفاوت تر بود ،نوازنده ،استاد دانشگاه و این اواخر سیاست پیشه !
شغل جدید باعث شده بود کمتر با هم باشند و امشب هم جلسه مهمی بود ،موضوع مهیار بود او
باید یک پله بالاتر میرفت و برای یک مبارزه در کارش نماینده میشد اما دوستش با قلبی که هر
لحظه امکان ایستادنش بود روی تخت بیمارستان بود.
صدای دکتر از هر طنینی رساتر بود .چیزی نمی شنید جز تا صبح!
می دانست که نمی تواند یک تصمیم را عقب بیاندازد و تا امروز هم همه را منتظر گذاشته است
اما یک چیزی به او می گفت نه !
خواست برود اما نتواست اتومبیلش را روشن کند .سرش را روی فرمان ماشین گذاشت
تا صبح ...
لبخندها و اشک های او را  آن روز که اولین جایزه اش برای موسیقی  را گرفت انگار
روی شیشه های ماشین نمایش داده می شد .
دستش را داخل داشبورد برد و سازدهنی اش را برداشت ،اس ام اس دوستی را خواند
کجایی مرد ،اگه نیایی تو دنیای سیاست کارت تمومه !
بی تفاوت موبایلش را روی صندلی پرت کردنگاهی به آسمان کرد و ساز را روی لبانش نهاد
 ،گاهی می گریست و گاهی نجوا کرد ،با سازش با خدا مناجات کرد
آنقدر ادامه داد تا خوابش برد
صبح که شد با صدای ضربه های انگشتان دکتر از خواب پرید
-خوشحالم،معجزه اس !

نمیتونم بگم چی شده اما دیشب برای اینکه ناراحت نشین گفتم تا صبح !

مرد اینبار سازش را بروی لبانش گذاشت و آهنگ شاد کودکانه اش را نواخت .
پ.ن:این داستان تقدیم به دوست خوبم ندا که زحمت این قالب زیبا رو کشیده است.
پ.ن2:پائولو یه جمله داره که من عاشقشم با این مضمون  بهشت جایی است که کسانی که دوستانشان
را جا می گذازند راه نمیدهند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:8  توسط رحیم   | 

زیر قطره های بارون

- متاسفم !
-یعنی باید این یکی روهم بزارم تو صندوق خونه ؟
-مشکل داره ،بهتره یه جور دیگه بنویسی !
دیگه طاقت نمی آورد و از دفتر خارج می شود،این روزها که همسرش بیمار است
دلش عجیب می خواست با این یکی موافقت می شد .
صفحه اول را نیز برای او نوشته بود و کتاب پیشکش او بود اما مهر ممنوع بر پیشانی
کار نشسته بود ، اولین نفر نبود که این را به او یادآور شده بود .
دستنوشته ها را برداشت و از دفتر خارج شد .باران ریزی می آمد از همانها که قدیما وقتی
بچه بود مادر بزرگش می گفت این باران خانه خراب کن است!
سردی هوا باعث میشد که دستهایش را جمع و جور کند اما باران تمامی نداشت.خیابان خلوت بود
و هوا داشت تاریک می شد ، هر چند لحظه نور چراغ های اتومبیلی را که انتها خیابان دور
می زد را می توانست ببیند .باران هر لحظه  تندترمی شد و هوا سردتر .
زیر بالکن یک خانه قدیمی ،روبروی در خانه ،پیرمرد کفاشی با یک جعبه که چند کفش کهنه داخلش
بود و قوطی  واکس هایش را روی آن گذاشته بود نشسته بود ،کنار پیرمرد انگار تنها جایی بود که
باران اجازه ریزش نداشت ،سردش بود و مانند قهرمان های دو صد متر که همه توانشان یک جا
تمام می شود پاهایش قدرت جلو رفتن نداشت ،کنار مرد روی سکو نشست.
پیرمرد از آن مردان کلیشه ای قصه ها بود شکسته و تکیده با موهای سفید سوزنی
 نگاهش کرد ،سر تا پای مرد را برانداز کرد و گفت :نه کارتن خواب نیستی ،واکس یا کفه؟
-خسته ام هوا سرده .
-بس ناجونمردونه !
پاسخ پیرمرد لبخند را روی چهره مرد می آورد ،کفش هایش را در می آورد و به مرد واکسی می دهد
-با اینا کمر درد نمیگیری،با کاری که شما جونا دارین این کفش های پلاستیکی عذابه !
-تازه خریدم ولی ...
-بوی کفش هات بد نیست،فرهنگی هستی !
-نه اونقدر
-من از بوی کفش آدم ها می فهمم که چیکارن ،آخه سالها تو این خیابون کفش خیلی ها رو واکس
زدم ،سفیر و وکیل تا رفتگر شهرداری تا این جوونا که صد قلم آرایش می کنن !
حتی یادم وقتی جوون بودم کفش نخست وزیر رو هم واکس زدم آقا پنج تومن داد باور می کنی
خیلی پول بود .کفشا با من حرف می زنن و از راز صاحبشون میگن،از عشقاشون ،ترساشون
انتظارشون!
در همین حال فرچه را روی کفش هنرمندانه می کشد احساس می کنی دادرد کفش را نوازش می کند
-جوون گرفته ای اینو کفشت می گه ،دنیا همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه!
زنا عجیبن ،کنارشون  باشی بهتره تا یادشون باشی،
.دیگه بارونم تموم شده ،پاشو کفشات میگن یکی منتظرته !عاشقشی؟
کمی تعجب می کند این مرد تنها یکبار در صورتش نگریسته بود ودر تمام طول کار
 هم فقط کفش رانگاه کرد
- تموم شد ،کفشای راز نگهدارین
لبخندی میزند و دست به جیب می شود تا اسکناسی به مرد بدهد
-مهمون من
مرد چراغ های اتوبوس آخر شب را می بیند .باران هنوز می بارد اما دیگر سرد نیست
پ.ن :.....................................................دارد نمی نویسم خودت تخیل کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:28  توسط رحیم   | 

حاجی جون من

مش علی همه ده رو عاصی کرده بود .از سال پیش که زنش مرده بود.
همیشه جلوی در خونه می نشست و در و دیوار را نیگا می کرد .
میگن زنش رو خیلی می خواسته و دو سال هرروز در خونه باباش میشسته!
بعدش یه چند وقتی هم شروع کرد با زنا شوخی کردن لب چشمه!
یه وقتایی هم باسن اونا رو دید می زد و مسخره  می کرد
مثل خل و چل ها شده بود تا اینکه صغرا ،زن حمدعلی بنا ،گفت اگه
یکی رو براش صیغه کنن  شاید خوب بشه و از این حال در بیاد .
زنهای ده دست بکار شدن و صفیه ،بیوه حسن ،رو براش عقد کردند .
مش علی بهتر شد اما درست چند روز بعد کبرا دختر کاظم خدا بیامرز رو خواستگاری کرد
کبرا هم که دیگه سنش از پنجاه رد شده بود قبول کرد هرچند صفیه دلش رضا نبود!
مش علی ماه بعد رفت کربلا و شد کبله علی و با خودش یه دختر جوون هم آورد
 و  به زناش گفت تو اونجا عقدش کرده و هرچی دارن با هم می خورن !
کبله علی، ننه محسن و بیوه عبدا... رو هم گرفت ،حالا هم داره میره مکه و تا
یه ماه دیگه میشه حاج علی !
حالا ننه ،اگه تو رضا باشی منم صیغه اش بشم ،حاجی گفته منم میبره حج !
آدم با خدایه و اهل انصافه ،نماز و روزه اش هم ترک نمیشه
-ننه نیره ،تموم شد
-آره ننه ،آدرس زیر پیش بخاریه ،خیر از جونیت ببینی میرزا !
پ.ن :حس طنزمان بالا زده بود.
پ.ن سینمایی :قدیما که سینما رو بودیم یه خانومی بود که من هنوزم باور دارم
بانوی هنر بازیگری این سرزمین است و حتی فاطمه معتمد آریا با همه هنرش
که ستودنی است با او فاصله دارد .
سوسن تسلیمی با بازی های یگانه در آن سالها بخصوص بازی اش در باشو غریبه کوچک
هیچگاه فراموش نمیشود دیشب وقتی فیلمی را که با نام خانه من جهنم را در سوئد ساخته و
پشت صحنه فیلم را دیدم و چهره اش را ،عجیب دلم خواست بار دیگر باشو را ببینم.




+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:31  توسط رحیم   | 

سوپر استار

بیست و پنج سال پیش
تقریبا هشت ساله بودم ،در محلات تهران یک وسیله نمایشی حرف اول را می زد .
فیلم های عموسیبیلو و گاو فیلم منتخب نمایشی مساجد بود .
اما ویدئو تی سون مرد اول بود .در زمانی که حقوق یک کارمند نزدیک سه هزار تومان
بود جوانان خانواده با نفری دویست تومان ،بیست و چهار ساعت باید بدون توقف پلک
نمی زدند تا مبادا ثانیه ای از کف برود .
همیشه اگر محفل مجردی بود و فیامها نیز از نوع دیگر بود ،که گاه اکشن و گاه...
اما یک فیلم ایرانی یا هندی هم باجی بود که به زنان صاحبخانه داده میشد.
فیلم هندی همیشه یا شعله بود یا سنگام و یا دروغگوی بزرگ
اما گنج قارون یا سلطان قلبها از میان فیلمفارسی ها شانس بیشتری داشتند و ما نیز
فردینی بودیم و باید با قافله زنان دلمان برای فردین تاپ تاپ می کرد .و بیشتر همیشه
شیرین زبانی دخترکی سیاه سولوخته یا همان لیلا فروهر خودمان جلب نظر می کرد
قصه ستاره ای  آوزه خوان و پولدار با زنی که زندگیش را به پایش ریخته و دخترکی
عاشق او که سالها می گذرد و قصه پیش می رود و بار عاطفی قصه تیز با موسیقی
عارف بیشتر نمود پیدا می کرد .قهرمان قصه نیز تنها یک قهرمان فیلمفارسی بود و بس!
زنان نیز مشابه زنان آن سالها ،بدون زمینه فرهنگی و اجتماعی !

امروز،فروردین یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت
فیلمی از فیلمسازی مدعی نگاهی منحصر به فرد و زنانه ،تهمینه میلانی
فیلم، سلطان قلبها بعد از گذشت چهل سال است.اما اگر آن فیلم هنوز هم دیدنی است
این یکی خیلی زود وا می دهد،شهاب باید فردین بشود اما ورژن جدید توان نمایشش را ندارد
ورود شخصیت دختر قصه، بسیار ناشیانه و غیر منطقی است،زنان داستان سهل می آیند و
تزینی اند،تنها لحظاتی هستند و قهرمانی که کثافتش هم در زمانه ممنوع التصویر ساختگی است
حتی تحول قهرمان  هم بوی ماندگی میدهد وباری  به هر جهت است.
خانم میلانی روزی  که بچه های طلاق را ساخت . ورود خوبی برای یک زن
تازه کار در عرصه سینما بود اما در گذر زمان  فیلم هایش آب رفت.
فیلمساز انگار توان قصه تعریف کردن هم ندارد و آخر فیلم به ترکستان می رود
و دخترک خیابانی کم سن و سالش را فرشته و با کتاب شازده کوچولو همراه می کند
دخترک گل فروش بسیار در خطر است و گلیمش را از آب بیرون بکشد کلی هنر کرده
 ،اگر در نوجوانی طعمه نشود خیلی شانس آورده  است.
چه خیال خامی است که لباس تنش کنید و قهرمان فاسدتان را عوض کنید
سینما  جای خیال است اما نه هر خیالی !
فیلم نسبت به سلطان قلبهای چهل سال پیش نمره ردی می گیرد.شاید دلیلش
 نگاه روشنفکری در کنار سانسور به شکل امروزی در این فیلم است.
پ.ن :وقتی شجاعت کاری نیست بهتر است به مخاطب دروغ نگفت
پ.ن2:اگرچه شازده کوچولو خواندنی است اما نمی دونم چرا تو ایران جامعه
زنان تحصیلکرده تعابیر فمنیستی ازش بیرون می کشند.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 0:10  توسط رحیم   | 

کوله بار خاطره

ماشین آرام آرام پیچ وخم های جاده چالوس  را پشت سر می گذارد و صدای
موسیقی با سکوت زن و مرد  همراهی می کند ،پیچ های جاده تنها دلیل برای
تکان خوردن آنهاست.
داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی
شهر خاموش دلمو تو پر آوازه کردی
آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود
اومدی وقتی ...
هنوز هم گوگوش دوست داری؟
برای اینکه صدای زن را بشنود صدای موسیقی را کم می کند اما زن جواب نمی دهد
و مرد پیچی دیگر را رد می کند و پاهایش را روی پدال گاز می فشارد
-جاده قشنگیه ،جاده خاطرات !
-چرا برگشتی؟
-این هم مدت تنهایی کافی نبود برام ؟
-باید باور کنم همه دلیل منم !
-دو تا قاره فاصله رو کم کردم اینو که باور داری؟
-دلایل  رفتنت برام باورش راحتر بود ،آزادی و رسیدن به آینده !
-اما من فراموشت نکردم این مهمه ،نیست ؟
-ولی وقت رفتن کردی!
-فکر کنم اومدم یه چیزی رو ثابت کنم
-عشقت یا دوستی تو ؟
مرد چیزی نمی گوید او نیز نمی داند .صدای ضبط را بالا می برد
برو ولي هر جا باشي
هر جاي اين دنيا باشي
يه روزي پيدات مي كنم
نگاه تو چشمات مي كنم
راز تو رو پيش همه...
صدای موسیقی همچنان با سکوتشان همراهی می کند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:42  توسط رحیم   | 

پروانه ها

عادت ندارم زیاد تو جاده برای کسی نگه دارم و سوارش کنم ،اما تو شهر کوچکی که
من به عنوان مدیر بخش فروش یک شرکت لوازم خانگی در آن کار میکنم این مثل یه عادت
بین مردم رواج دارد.
از خانه من تا مرکزشهر تنها نیم  ساعت راه بیشتر نیست و بیشتر کارگران مهاجر لاتینی که
در مزارع اطراف شهر  کار می کنند از این جاده استفاده میکنند.
من هر روز ساعت شش از خواب بلند می شوم و با برنامه صبح آقای یوهانس ورزش
می کنم و بعد از خوردن شیر و کیک شیرینی که مغازه مارتینی خریده ام با ماشین
فورد مدل سال نودم که آن را تازه خریده ام به سرکار می روم.
امروز اولین نفری را که امروز  دیدم سوار نکردم ،خب معلومه پیرمرد حراف جرج پیترسون
واقعا خسته کننده است .
یه لحظه ،بقیه رو شب برات ضبط می کنم یه زن مسن کنار جاده اس،می دونی که !
-کمکی می تونم بکنم مادام!
-اگه مزاحم نیستم تاشهر همراه تون باشم ؟
-البته صبر کنین در رو بازکنم یه مقدار مشکل داره !
زن سنی نزدیک پنجاه سال سن دارد و صورتش کمی شکسته است اما مانند همه
مردمان لاتین گوشتالو است
-من ماری هستم
-آنجلا
-تو مزرعه کار می کنید ؟
-نه ،مسافرم!
-از کوبا اومدین ؟
-شاید !شما عاشق شدین ؟
خنده ام می گیرد و می گویم :چطور ؟شما حتما فال بین هستین!
-نه مسافرم دختر !شدین؟
حس کنجکاوی ام را قلقلک می دهد ،لبخندی می زنم و می گویم فقط چند بار !
-می تونی تعریف کنی ؟
به خیالاتم برمیگردم ،برایم جالب است که این زن چه چیزی می خواهد اما وسوسه
میشوم تا قصه ام را برایش بگویم
-اولین بار وقتی بچه بودم فکر می کردم یه جوجه ام .اون موقع عاشق شون بودم اما
مادر گفت که او یه لاریه ،می دونی اونا گانگستر بودن و من نباید تو هفت سالگی!
-دفعه دوم چطور؟
-وقتی شونزده یا هفده بودم یه طاووس بودم عاشق دنی شدم ،فوق العاده بود ،عین
هنرپیشه ها ولی یه روز پاهای زشت دنی رو دیدم اون با یه دختر بلوند رفت !
آخرین بار تو کالج تو کالیفرنیا نمی دونم فکر کنم عقاب بودم ،کیانو یه عقاب نبود یه چیز
شبیه کفتر چاهی ،هر روز به یه بهونه با من بود اما یه روز رفت هیچوقت نگفت شاید
فکر کرد یه عقاب خیلی بلند پروازه !
-هیچوقت سعی کردی پروانه باشی ؟
-پروانه !
-فکر کنم این اداره شماست ،سعی کن
پروانه !این حرف رو یکی دیگه هم گفت ،آره مایک تو نیوریورک تو اون شب زمستونی!
ماری پروانه باش تا از پیله جدا شی و پرواز کنی و عاشق شی.
نفهمیدم چقدر تو ماشین بودم صدای تق تق یه دست به شیشه خورد تو حال خودم نبودم
برگشتم،هیچکس کنارم نبود 
-مایک آندرسون از دفتر نیویورک از دیدارتون خوشحالم خانوم پروانه !
پ.ن :دوستان پست قبلی رو نشانه جواب منفی گرفته اند.آخه کدوم دختر خلی پیدا
میشه به یه پسر گرد وقلنبه و گلوله نمک جواب منفی بده (انجمن حمایت از نوشابه بازکنی )

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 23:39  توسط رحیم   |