تبليغاتX
طعم تلخ قهوه

آخرین خبر

موسیقی ملایم تو کافه آرامش خاصی داشت و بعد از ظهرها را برای
مرد دلپزیر می کرد ،قهوه و روزنامه و گه گاهی هم سیگاری روشن
می کرد.
زیاد اهل رو دادن به غریبه ها نبود .همیشه سعی می کرد کسی آرامش
عصرش را بهم نزند ،برای همین سعی می کرد تا میز کوچک انتهای
سالن بنشیند .
آن روز هم مثل همیشه همین کار را کرد ،غرق در مطالعه روزنامه اش بود
که رشته افکارش را صدای زنی از هم گسست !
-اجازه هست ،زن با نرمی خاصی تقاضای خود را بیان کرد .
-خواهش می کنم !
زن صندلی را بیرون کشید و کیسه ای پر از روزنامه و کتاب  را روی میز گذاشت.
مرد با تعجب نگاهی به زن کرد و پرسید
-شما روزنامه نگارید ؟
-نه،من خانه دار هستم وگاهی برای یه بستی مخصوص اینجا می آم !
-شکسته نفسی می کنین ،نویسنده ها شوخ طبع اند !
-نه آقا ،شما چه دل خوشی دارین  ها!
نیگا به بستنی خوردنمون نکنین ،یه عالمه شیشه باید پاک کنم ،تازه فکر کنم روزنامه کم خریده باشم !
پ.ن 1:در هفته ای که گذشت رفتیم نمایشگاه مطبوعات یا اسم فرنگیش تو بیلبوردش"پرس اگزیبشن "
اولین چیزی که دیدیم این آقای افروغ رو دوره کرده بودن بعلاوه پسر کوچیکه فتوحی رو (امان از این خانومای تین )
همه بضاعت یه مملکت تو نشریات زوری دو تا سالن هم نمیشد و هیچ ابتکاری جز یه چهار دیواری
که اسمش غرفه بود و چند تا شماره  روزنامه ودیگر هیچ .سانسور ،ما که ندیدم (شدم پینوکیو )
پ.ن2:فیلم جدید آقای مخملباف هم زیارت شد ،فریاد مورچگان یک فیلم بد با بازیگرانی نچسب
یک ایده خوب و یک کارگردان که در حال تجربه و همیشه احساسی است .فیلمی خسته
کننده و گاه شعاری که یاد آور دوره اول فیلمسازی مخملباف برای من بود.
بازی لونا شاد و بازیگر مرد نه تنها خوب نیست بلکه آزار دهنده است ،لونا شاد بهتر است
مجری باشد ،فیلم بین المللی ،بازیگر بین المللی و نگاه جهانی می خواهد ،شاید اگر هنرمندی
نظیر ژولیت بینوش بازیگر نقش اول فیلم بود کاری بهتر از لحاظ بازی می دیدیم

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 2:4  توسط رحیم   | 

قاب دودی رنگ شیشه

زن در میان قفسه های کتابخانه در حال  گشتن بود ،گاهی از متصدی
کتابفروشی سوالی می کرد .کتابی را باز می کرد و وچند ورق آن را
نگاهی می کرد و دوباره سر جای اولش می گذاشت!
به نظر آنقدرها کتاب خوان حرفه ای نمی آمد و انگار علاقه داشت تا کتابی
از سر تفنن بخواند!
پسرک فروشنده  به سمتش رفت و پرسید
-کتاب خاصی مد نظرتون هست خانم!
-نه ،یعنی هنوز نه !
-می تونم بپرسم،کتاب  در چه زمینه ای دوست دارید ؟
-اونم نمی دونم هنوز!
-پس من این را پیشنهاد می کنم .و از داخل قفسه یک رمان به دست زن داد .
-زن شروع به ورق زدن کرد و پسرک به سمت مشتری دیگری رفت .
زن لبخندی زد و انگار چیز خاصی پیدا کرده باشد به سمت پسرک رفت
-آقا ،آقا
-بله ،پسند کردین!
-کتاب خوبیه ، شما خیلی به چیزی که من می خوام شبیه هستین !
پسرک کمی خود را جمع و جور کرد و گفت :بله؟
-فکر بد نکنید ،شما عکس همراهتون هست؟
-فروشنده فکر کرد که همای سعادت رو سرش نشسته ،چقدر تو رویاهاش
خودش رو یک هنرپیشه معروف تصور کرده بود و حالا این خانوم حتما
دنبال یه استعداد می گرده !
-بله دارم ولی شما نگفتین برای چه کاری می خواین ،تئاتر یا سینما ؟
-زن لبخندی زد و گفت
نه هیچکدوم ،برای دختر کوچیکم ،آخه خیلی شیطونه
شاید با دیدن عکستون بترسه و دیگه اذیتم نکنه !
پ.ن:خیلی سعی کردم یه داستان عاشقانه بنویسم اما یادم رفته ،
متخصص تعمیر قلب سراغ دارین !
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 23:43  توسط رحیم   | 

من کتک می زنم پس هستم

در راستای اینکه در بلاد همسایه آموزش های نابی توسط حضرات
مفتی و نمی دونم علمای ناب عرب در باب لت و پار کردن جماعت
نسوان آن هم از نوع با تکنیکش داده میشود .
البته شما این رو به حساب حماقت اون آقاهه نذارید که ریشه تاریخی
دارد این آموزشها در شرق که ما از آن بی خبریم !
البته یه تیکه هایی از آن هم مدرن است و از انسانهای مدرنی چون
داداش اسامه و امسال مشابه آن حضرت در بلاد اسلامی تراوش می گردد!
و چون ما در ایران از این شوخی ها نداریم و آقاهه اگر بزن سیم آخر
یا خودش رو نفله می کنه یه خانومه رو ،و بخاطر اینکه بد آموزی نشود
و ما نیز اگر مفتی نیسیتیم دیگه مفتی مفتی بی سوات  که هستیم !
 درس امروزمان چه جوری آقا رو لت و پار کنید است!
اولین توصیه ام  به همه خانوم ها اینکه از دادن تیغ و ادکلن و برای نسل جدید
نخ بند اندازی شدیدا خودداری کنید !(اینطوری هلاک میشن )
مجارات شدیدتر دادن قبوض برای پرداخت،لیست خرید روزانه ، و هم چنین رفتن خونه مامان ایناتون !
در وقتی که دعوا شد از اهرم باباتون اگر هیکلش توپه استفاده کنید (بهینه سازی مصرف سوخت )
اگر جناحی عمل کنید و آقا پسر گلتون هم همراهی کنن ،بابا گل کاشتین!(جامعه مدنی )
به صورت حتما ضربه وارد کنید تا تو اداره ضایع شود(ترور شخصیت )
از ضربه احتمالی به تخم مبارک اجتناب کنید !(آینده نگری )
دستش رو نشکنید وبال میشه !(چرا عاقل کند کاری )
اگر گریه زاری کرد جدی نگیرد اشک تمساح می ریزه !
جدی جدی می گم خر نشوید ها (!از ما گفتن )
حتما مربی حرفه ای داشته باشید (مادر زن )
این سلسله درسها پایانی ندارد !
پ.ن :اگر تمام دنیا تبلیغات کنن و بخواه یه چهره زشت  از اسلام نشون بدن ،به ظرافت این تیپ
از علما می تونستن ،من فکر نمی کنم
پ.ن2 :اینم خنده دار برای اونایی که خواسته کرده بودن !

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 7:48  توسط رحیم   | 

قصه ابریشم و بیداد تیغ

هنوز چهل سلگی رو هم تجربه نکرده بود ،چین و چروک تو صورتش
خیلی بزرگتر از سنش نشانش می داد ،هرکس نگاش می کرد فکر می کرد
حتما چند تا نوه و نتیجه داره!
چین و چروک تو صورتش و لباس تیره گلدار تنش ازش یه زن غمگین ساخته
بود ،حالا اضطراب و ترسی هم تو دلش افتاده بود که نمی تونست
اون رو از هیچکس پنهان کنه!
جنگ که شروع شد همه خانواده اش تو خرمشهر یه جا تو یه بمباران
کشته شده بود و تنها یادگار اون روزها فقط یه پسر بود !
همه سختی ها رو تحمل کرده بود تا اون قد بگیره و بزرگ بشه
چقدر خواستگارا تو اون سالها رد کرده بود ،هرکس بهش میرسید
بهش می گفت که جونه و خوب نیست تنها باشه اما تحمل کرد تا اون
مثل یه گل رشد کرد و رفت دانشگاه و شد آقا دکتر !
خواب دیده بود که داره دامادش می کنه ،تو یه جشنی که همه بودن بعد از سالها
مادرش ،شوهرش و همه فامیل ...
-بیمارستانه خانم!
صدای راننده تاکسی به خودش آوردش ،اصلا یادش نبود تو تاکسی نشسته
و داره میره تا ببینه چی سر بچه اش اومده !
تو اورژانش شلوغ بود تو آدم هایی که اونجا بودن ،تونست مینو رو بشناسه!
مینو همکلاسی دانشگاهش بود و حالا نزدیکترین دوستش .
-چی شده ؟
-نمی دونم بعد از چند ماه این اولین باریه که می بینمش !
زنگ زدن از بیمارستان و گفتن شماره شما رو داده
-کجاس!
مینو با علامت دستش اتاق روبرو رو نشون داد
تو گوشه اتاق یه تخت بود و یه پسر لاغر که خر خر عجیبی می کرد و
داشت تو خودش پیچ می خورد .
-خدای من یعنی این امیدمه،چرا آنقدر زرد شده !
باورش نمیشد این جونی بود که چند ماه قبل با او خداحافظی کرده
اشک تو چشماش جمع شده بود و بغض گلوش رو گرفته بود
تمام جونیش رو تخت داشت جون می داد ،همه خاطره هاش!
-خانوم چند لحظه !
-با چشمای اشکبار گفت :آقای دکتر چشه !
تمام بدنش می لرزید !
-متاسفم ،فقط بگین چند وقته مصرف می کنه !
اینبار گریه اش با تعجب همراه شده بود
-چی آقای دکتر ؟
-چند وقته کراک مصرف می کنه؟
دیگه طاقت نیاورد ،زانوهایش زمین را لمس کرد .



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 23:49  توسط رحیم   | 

دل سنگ باد

گنجشگ کوچک هر روز می نشست روی درخت سرو پیر و با دقت تمام

باغ روبرو را ورانداز می کرد.گاهی آنقدر محو تماشا می شد که فراموش

می کرد هر لحظه شاید خطری او را تهدید کند .

زندگی برای پرنده ای کوچک آنقدر ها هم آسان نیست ،باز شکاری

گرسنه با آن چشمان تیز ، اگر چه سهم خویش از زمانه می طلبد

 و یا گربه خانگی درون باغ ،با آن ارباب دست و دلبازش که گوشت

بدون چربی در کاسه اش می گذارد اما باز هم دله است و حریص.

همه و همه دنیایی ترس و تردید دارند،اما میان بازوان آندرخت پیر شاید کمی جرئت گشنجگک بیشتر بود

باغ بزرگ و اعیانی بود .تا چشم توان دیدن داشت دیوارهای آن امتداد داشت.

.ساختمان زیبای میانه باغ که خانه ارباب خانه بود. با ستون هایی بلند و اتاق هایی تو درتو

در میانه باغ ،شکوه قصری افسانه ای را برای هر بیننده ای زنده می کرد.از روی درخت

 اتاق بزرگ، با صندلی های اشرافی که روی فرشهای لاکی ابریشمی خودنمایی می کرد را هم میتوانست ببیند

محوطه باغ پر از درختان گیلاسی بود که شکوفه های خوشرنگ سفید،انگار لباس عروسی بر تن آنها کرده بودند

نهر آب میان باغ و صدای آب روان که گاه گاهی پسر بچه ها در کنارش می دودیندو بازی می کردند نشان زندگی بود

و همه اینها را گنجشک کوچولو هر روز از بالای آندرخت پیر و کهن نظاره گر بود .

تو انتهای باغ هم ساختمان قدیمی چوبی قرار داشت که زنان و مردان روستایی در آن کار می کردند.

زنها صبحها ،خروس خون که سپیده می زد جلوی دار قالی می نشستندو فرش هایی می بافتند که انگار نقش همان خانه را داشت.

مردها هم که گلوله های نخ را در داخل دیگ های رنگ می ریختند و بعد آویزهایی رنگین می ساختند ،چشم نوازو زیبا،درست مثل رنگین کمان.

گنشجگک هر روز این بهشت رو می دید و لانه خاکستری رنگ خودشان را با قفس طلایی قناری ارباب خانه تصور می کرد ،

کوچک و تنگ و سخت آزار دهنده!

لانه ای که گاه تنش رو آزار می داد ،زمانی نیز بادی تند چنان ویرانش می کرد که مجبور بود،روزها بدنبال تکه چوبی نرم همه جا را زیر پا بگذارد.

آن شب در باغ غوغایی بود ،ارباب میهمان داشت و در میانه اتاق بزرگ ایستاده بود

و قفس قناری در دست به هرکس که می رسید ،نشان می داد .بسان سرداری پیروز در جنگی سخت!

قناری نیز عشوه ای می کرد و خرامان قفس را طی می کرد و گوشه ای دیگر ماوا می گرفت.

گنجشک نظاره می کرد و در دل به قناری حسرت می برد

در دل ولوله ای بر پاشده بود ،گنجشک آن شب دلش آرام و قرار نداشت .

فکری داشت و اندیشه ای ،خیال اگر دور باز هم امیدی است برای بودن!

بالهای خاکستریش را تکانی داد ،نگاهی به درخت پیر کرد و گفت:

 -دوست من باید بروم ،این شاید آخرین دیدار ما باشد!

تو باغ یه زندگی دیگه منتظرمه،تو پاهات بسته اس ،اما من آزادم

خدا حافظ دوست کهنسال من !

این را گفت و پرکشید ،داخل باغ بی توجه به غوغای ساختمان به سمت پاتیل های رنگ پرواز کرد.

 تا به پاتیلی رسید که رنگ زرد درونش ریخته بودند .پرهای خاکستریش را به گوشه های ظرف مالید .

بالهایش رنگ طلایی گرفتند ،درست مثل سینه ریز زن ارباب خانه!

احساس غرور عجیبی می کرد ،با شعف از اینکه دیگر یک گنجشک نیست و حالا شده بود شبیه یه قناری لذت می برد !

رنگ کمی پریدن را برایش سخت کرده بود ،اما او تحمل می کرد و چیزی در درون به او می گفت این لذت فراموش نا شدنی است.

به میانه باغ پرواز کرد ،دوست داشت به ساختمان برسد ،فکر می کرد همه برایش هورا خواهند کشید!

 تصور تحسین حضار سرشار از سرخوشی اش می کرد.

بالهای رنگی خسته اش کرده بود.

باد سردی شروع به وزیدن کرد و این پرواز را سختر می کرد

باد لحظه به لحظه تند تر میشد و نم نم باران نیز آغاز شده بود .

فکر کرد کمی استراحت کند ولی تجسم بالاتر رفتن ،گنجشک نبودن و قناری شدن او را در خلسه ای عمیق فرو برده بود!

هر لحظه احساس خستگی اش بیشتر میشد ،دیگر بالهایش خیس هم بود ،توان حرکت نداشت.

سرما و باران و بالهای رنگی تاب و توانش را از کف ربوده بود .

خیال هر لحظه او را بیشتر فرا می گرفت ،صدای تحسین میهمانان در حالی که خود را در قفس طلایی تصور می کرد

داشت مبهم و نامفهوم میشد ،دیگر نمی توانست آنها را تشخیص دهد.

به جلوی ورودی ساختمان که رسید محکم به زمین خورد ،

چشم هایش را بست ،هیچ نمی شنید ،انگار میهمانی به آخر رسیده بود.

ساعتی بعد درخت پیر ،صدای کودکی را شنید

-مادر این گنجشک درون رنگها افتاده و انگار مرده است.

پ.ن1:این داستان را برای مسابقه داستان نویسی شهر کتاب فرستادم و همزمان اینجا گذاشتم تا دوستام

اولین خوانندگان آن باشند.

پ.ن2:امروز هر جا که می رم یه جورایی درباره مرحوم قیصر امین پور نوشتن ،متاسفم از مرگ یه هنرمند

و فریاد های این ملت مرده پرست .

پ.ن3:هنرمند نمیمیرد ،مال هیچکس هم نیست .مذهبی و لائیک نداره .اما امروز دلم برای غربت کسایی

گرفت که شانس مرحوم امین پور رو نداشتن و غریب و تنها از میون ما کوچ کردن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 22:48  توسط رحیم   | 

تکیه کن رو باور من

پسرک تو پاشنه درایستاد و رو کرد به پدر پیر و با همه نفرتی که از
درونش بیرون می آمد گفت :بس کن پیرمرد ،بسه به خدا
یه عمر داری برام درس زندگی با شرافت می دی،کجا رو گرفتی ؟
شعله خشم پسر تمامی نداشت،انگار دمل چرکینی در قلبش سر باز کرده بود !
-کجای دنیایی ،نیگا کن ،ته این کوچه بن بست آخر دنیامونه!
مادر رو دیدی چطور رو دستات جون داد ،تا حالا به دستات نیگا کردی!
اما پیرمرد خاموش تنها به نظاره نشسته بود ،در ذهن خود دنبال سوال بی جواب
زندگیش می گشت ،کجای کار را اشتباه رفته بود .
صدای جوان بلندتر میشد و مرد خاموش تر !
-امشب راهی رو خواهم رفت که باور نخواهی کرد ،تمام سختی هام رو
تموم می کنم ،امشب دنیای نکبتی تو رو پیرمرد فراموش می کنم
اینو گفت و با شدت هر چه تمام تر در خانه کوچک ته کوچه بن بست را به هم کوبید
حتی نشنید که پیرمرد گفت :سعی کن وقتی برگشتی چیز با ارزشی با خود بیاوری!
ساعتی بعد ،کلید اول را آزمود ،کلید دوم و نهایت پسرک وارد خانه اشرافی شد
هیچ نمی دید جز ثروتی که انگار بی صاحب بود و او باید مالکش می بود .
پول های درون خانه و طلا و هرچیزرا که باارزش دید،برداشت و به خانه برگشت
پیرمرد در جلوی در خانه انتظارش را می کشید،در چشمانش نگرانی موج می زد
پسربی توجه به پیر مرد بدرون خانه رفت و پدر پیر سراسیمه به دنبالش به درون خانه رفت .
رو کرد به مرد خسته و غمگین و گفت :
-به ببین پیرمرد چه چیزهای باارزشی آوردم!
من بردم و تو یه عمر باختی !
پیرمرد به یک باره دریای آتش شد و گفت :
هیچ نشنیدی موقع رفتن چی گفتم و رفتی بی ارزشترین چیزهای آن خانه رو آوردی پسر!
فراموش کردی قرص ماه رو که از پنجره آومده بود رو بدزدی!
نتونستی دفتر نقاشی پسر بچه اون خونه رو بدزدی که توش یه دختر با موهای بافته کشیده بود!
یادت رفت قلب عاشق دختر رویاباف قاب نقاشی را با خودت بیاری!
باختی ،چرا که لذت زندگی رو درک نکردی ،من هیچ نداشتم اما همه اینها را یه روز دزدیم !
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 0:18  توسط رحیم   | 

شهر اندوه من

-یه قهوه و یه بستنی
ترک باشه ،لطفا !
گارسون جوان برگه های تو دستش رو جابه جا می کنه و یه لبخند می زنه
و میره سمت دیگه تا به مشتری های دیگه برسه.
مرد روزنامه رو باز می کنه و شروع می کنه به خوندن .
-قهوه
اوه ممنون!
فنجون قهوه رو بالا می آره و شروع به نوشیدن می کند و روزنامه
را همچنان باز روبروی صورتش نگه می دارد!
جوان دوباره باز می گردد و اینبار بستنی را روی میز می گذارد
-تلخه ،واقعا تلخه!
-بله ،بله،واقعا دنیای تلخی است ،جنگ و تعصب کور و...
-نه،قهوه رو می گم ،کمی شکر لطفا !

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 1:36  توسط رحیم   |