گنجشگ
کوچک هر روز می نشست روی درخت سرو پیر و با دقت تمام
باغ
روبرو را ورانداز می کرد.گاهی آنقدر محو تماشا می شد که فراموش
می کرد
هر لحظه شاید خطری او را تهدید کند .
زندگی
برای پرنده ای کوچک آنقدر ها هم آسان نیست
،باز شکاری
گرسنه
با آن چشمان تیز ، اگر چه سهم خویش از
زمانه می طلبد
و یا گربه خانگی درون باغ ،با آن ارباب دست و
دلبازش که گوشت
بدون
چربی در کاسه اش می گذارد اما باز هم دله است و حریص.
همه و
همه دنیایی ترس و تردید دارند،اما میان بازوان آندرخت پیر شاید کمی جرئت گشنجگک بیشتر
بود
باغ
بزرگ و اعیانی بود .تا چشم توان دیدن داشت دیوارهای آن امتداد داشت.
.ساختمان
زیبای میانه باغ که خانه ارباب خانه بود. با ستون هایی بلند و اتاق هایی تو درتو
در میانه
باغ ،شکوه قصری افسانه ای را برای هر بیننده ای زنده می کرد.از روی درخت
اتاق بزرگ، با صندلی های اشرافی که روی فرشهای
لاکی ابریشمی خودنمایی می کرد را هم میتوانست ببیند
محوطه
باغ پر از درختان گیلاسی بود که شکوفه های
خوشرنگ سفید،انگار لباس عروسی بر تن آنها کرده بودند
نهر آب
میان باغ و صدای آب روان که گاه گاهی پسر بچه ها در کنارش می دودیندو بازی می کردند
نشان زندگی بود
و همه اینها
را گنجشک کوچولو هر روز از بالای آندرخت پیر و کهن نظاره گر بود .
تو
انتهای باغ هم ساختمان قدیمی چوبی قرار داشت که زنان و مردان روستایی در آن کار می
کردند.
زنها
صبحها ،خروس خون که سپیده می زد جلوی دار قالی می نشستندو فرش هایی می بافتند که
انگار نقش همان خانه را داشت.
مردها
هم که گلوله های نخ را در داخل دیگ های رنگ می ریختند و بعد آویزهایی رنگین می ساختند ،چشم نوازو زیبا،درست مثل رنگین
کمان.
گنشجگک
هر روز این بهشت رو می دید و لانه خاکستری رنگ خودشان را با قفس طلایی قناری ارباب
خانه تصور می کرد ،
کوچک و
تنگ و سخت آزار دهنده!
لانه ای
که گاه تنش رو آزار می داد ،زمانی نیز بادی تند چنان ویرانش می کرد که مجبور
بود،روزها بدنبال تکه چوبی نرم همه جا را زیر پا بگذارد.
آن شب
در باغ غوغایی بود ،ارباب میهمان داشت و در میانه اتاق بزرگ ایستاده بود
و قفس
قناری در دست به هرکس که می رسید ،نشان می
داد .بسان سرداری پیروز در جنگی سخت!
قناری نیز
عشوه ای می کرد و خرامان قفس را طی می کرد و گوشه ای دیگر ماوا می گرفت.
گنجشک
نظاره می کرد و در دل به قناری حسرت می برد
در دل
ولوله ای بر پاشده بود ،گنجشک آن شب دلش آرام و قرار نداشت .
فکری
داشت و اندیشه ای ،خیال اگر دور باز هم امیدی است برای بودن!
بالهای
خاکستریش را تکانی داد ،نگاهی به درخت پیر کرد و گفت:
-دوست من باید بروم ،این شاید آخرین دیدار ما
باشد!
تو باغ یه
زندگی دیگه منتظرمه،تو پاهات بسته اس ،اما من آزادم
خدا
حافظ دوست کهنسال من !
این را
گفت و پرکشید ،داخل باغ بی توجه به غوغای ساختمان به سمت پاتیل های رنگ پرواز کرد.
تا به پاتیلی رسید که رنگ زرد درونش ریخته بودند
.پرهای خاکستریش را به گوشه های ظرف مالید .
بالهایش
رنگ طلایی گرفتند ،درست مثل سینه ریز زن ارباب خانه!
احساس
غرور عجیبی می کرد ،با شعف از اینکه دیگر یک گنجشک نیست و حالا شده بود شبیه یه قناری لذت می برد !
رنگ کمی
پریدن را برایش سخت کرده بود ،اما او تحمل می کرد و چیزی در درون به او می گفت این
لذت فراموش نا شدنی است.
به میانه
باغ پرواز کرد ،دوست داشت به ساختمان برسد ،فکر می کرد همه برایش هورا خواهند کشید!
تصور تحسین حضار سرشار از سرخوشی اش می کرد.
بالهای
رنگی خسته اش کرده بود.
باد سردی
شروع به وزیدن کرد و این پرواز را سختر می کرد
باد لحظه به لحظه تند تر میشد و نم نم باران نیز
آغاز شده بود .
فکر کرد
کمی استراحت کند ولی تجسم بالاتر رفتن ،گنجشک نبودن و قناری شدن او را در خلسه ای
عمیق فرو برده بود!
هر لحظه
احساس خستگی اش بیشتر میشد ،دیگر بالهایش خیس هم بود ،توان حرکت نداشت.
سرما و
باران و بالهای رنگی تاب و توانش را از کف ربوده بود .
خیال هر
لحظه او را بیشتر فرا می گرفت ،صدای تحسین میهمانان در حالی که خود را در قفس طلایی
تصور می کرد
داشت
مبهم و نامفهوم میشد ،دیگر نمی توانست
آنها را تشخیص دهد.
به جلوی
ورودی ساختمان که رسید محکم به زمین خورد ،
چشم هایش
را بست ،هیچ نمی شنید ،انگار میهمانی به آخر رسیده بود.
ساعتی
بعد درخت پیر ،صدای کودکی را شنید
-مادر این
گنجشک درون رنگها افتاده و انگار مرده است.
پ.ن1:این داستان را برای مسابقه داستان نویسی شهر کتاب فرستادم و همزمان اینجا گذاشتم تا دوستام
اولین خوانندگان آن باشند.
پ.ن2:امروز هر جا که می رم یه جورایی درباره مرحوم قیصر امین پور نوشتن ،متاسفم از مرگ یه هنرمند
و فریاد های این ملت مرده پرست .
پ.ن3:هنرمند نمیمیرد ،مال هیچکس هم نیست .مذهبی و لائیک نداره .اما امروز دلم برای غربت کسایی
گرفت که شانس مرحوم امین پور رو نداشتن و غریب و تنها از میون ما کوچ کردن!