تبليغاتX
طعم تلخ قهوه

رسم قدیم شقایق

خیابان شلوغ بود و سرمای شدید بر سرعت حرکت مردم برای رفتن افزوده بود ،همه
دوست داشتند در آخرین شب پاییز را در خانه باشد  ولی مرد می دانست که در خانه
کسی انتظار او را نمی کشد،تنها پسرش چند سالی بود که در خارج زندگی می کرد
وهرچند وقت یکبار تنها تماسی تلفنی می گرفت .
موهایش سفیدشده بود و داشت به بازنشتگی نزدیکتر میشد،کم حرف ترشده بود و کار
همیشگی اش نوشیدن قهوه با شکر بود اگر چه دکتر برایش شکر را مضر دانسته بود
از وقتی که همسرش را از دست داده بود ،هرشب به کافه می آمد .میز انتهای سالن همیشه
مورد علاقه اش بود.گاهی دوستانش را نیز دعوت می کرد و قهوهای می خوردند و گپی
میزدند .آن شب تنها بود و در آن یلدای پاییزی از دوستانش خبری نبود
روزنامه را کنار گذاشت و از زیر عینک سالن را دیدی زد ،همه سرشان به کار خودشان
بود ،مردان و زناننی که گپی می زدند و گاهی نیز خنده ای سر می دادند.
پسر بجه ای که بلوزی بافتنی تنش بود در سالن توجه اش را جلب کرد ،پسرک ساک
کوچکی بر دوشش بود و چند کلوچه در دست در میان میزها می گشت و مشتریان کافه
پیشنهاد می کرد که بخرند ،اما کسی او را جدی نمی گرفت ،برروی میزها شیرینی بود
و کسی رغبتی به خرید نشان نمی داد و صورت پسر کمی درهم شده بود .
یکی از گارسون ها به سمت پسرک رفت تا او را از سالن بیرون کند چون احساس کرد
که حضور او چند مشتری را آزرده کرده است .
مرد که دید لحظه ای دیگر کودک را بیرون می کنند و صدای باران را هم می شنید ،گفت:
هی دوست من !
پسرک به سمت مرد رفت و گارسون نیز اشاره مرد را که دید به سر کار خود رفت
-بله آقا ،کلوچه می خواین !
-نه ،دیر اومدی خریدم و دست کرد و از جیبش یک کیک در آورد و نشان کودک داد
-صورت پسر درهم رفت و گفت :شما هم بیکاری ها نه ؟
-نه بابا تو دوست من مگه نیستی ؟دوست داری با من قهوه بخوری ؟
-پسرک با چهره بچه گانه اش یه کم فکرد و گفت :باشه فقط بشرطی که مهمون من باشی!
پ.ن:پیشاپیش یلداتون خوش بگذره
پ.ن:یلدا شبی است که مردمان این سرزمین جشن می گرفتند تا اهریمن و تاریکی را مغلوب و روشنایی را پیروز
گردانند ،در میان یلدای امسال کمی مهربانی را با دیگران قسمت کنیم تا مرحمی باشیم بر زخمهایشان.  
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 0:56  توسط رحیم   | 

تصویر و صدا میکس نیست دوباره ضبط کن!

هیچوقت فکر کردید اگر تصویر و صدا میکس نباشه ،چه اتفاقی خواهد افتاد .
معلومه ،حتما خواهید گفت که از خیر دیدن اون برنامه می گذرین !
البته گاهی اوقات هم میکس ها جالب و فکاهی است و شما با دیدن تصویر فردی
که خیلی جدی است و حالا کسی جای اون داره چرت و پرت می گه ،لحظاتی شاد
و مفرح با دوستانتون پیدا می کنید .
اما امروزه تو جامعه ما صداها و رفتارها میکس نیست و آزاردهنده است.
برای مثال آدم های زیادی صحبت از مردمسالاری و دموکراسی می کنند  ،درست تو همون لحظه
دارند یه کار کاملا متناقض انجام می دند و رویه کاریشان کاملا انحصاری است.
این مثال می تواند برای رفتارها و عملکرد های دیگر نیز در عرصه جامعه تسری پیدا کند و جالب است
که این آدم ها ،مخاطب را نیز احمق فرض می نمایند .
مثلا وزیری که سیاست هاش بدرد درپیت می خورد و به بن بست رسیده است  ،صحبت از گشایش و افق
چندین ساله می کند و یادش نیست صدایش با عملکردش میکس نیست.
و بدترین حالت اینکه آنقدر تاکید می کند که تو با کمدینی ماهر  او را اشتباه می گیری!
این آدم ها در همه صنوف و اقشار ،از تحصیلکرده تا وزیر و وکیل و دولتمرد به وفور پیدا میشن !
اما ما میکس های کمیک هم داریم .تصور کنید در یک گالری و محیط آرام درون آن از دیدن کارهای
یک هنرمند در حال لذت بردن هستید و در کنار شما خانومی با یک سر وپز بسیار آراسته قرار دارد و
در حالی که شما انتطار دارید این آدم الان با معلومات خود چیزی بگوید ،ناگهان با صدای بلند می گوید
توالت کجانه؟
یا پشت چراغ قرمز ،تو یه ماشین مدل بالا یه آقایی با کروات نشسته و ریشش هم مدلش جدید است  و
موهاش هم عین چمن هفت سین مرتب کرده و یه دفعه موبایلش زنگ می زنه و اون اینور می گه
اروج نیه !
این منظره کمیک که تصاویر با صداها ی دیگه میکس شده ،یا تفاوت داره  این روزها تو تهرون ما فراوان دیده میشه و جالبه که این آدم ها،گاهی اوقات بهت می گن تو تهرون دنیا اومدی؟
پ.ن:قصد توهین به لهجه و گویش خاصی نیست و از دوستان شهرستانی معذرت می خوام .
فقط بیان یک معضل اجتماعی یعنی بی هویتی اخلاقی و رفتاری دوست داشتم صحبت کنیم
پ.ن:از دوستایی که کمپوت ارسال کردن و دوستایی که حالمان را پرسیدن تشکر می نماییم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 1:30  توسط رحیم   | 

بستری شدن در شصت ثانیه

من آدم عجیبی نیستم،هیچوقت خدا هم نبودم .فقط بعضی وقتا دیونه ام همین!
هروقت آنی تصمیم می گیرم فوق العاده عمل می کنم و وقتی طولش می دم
همیشه گند می زنم.
یه وقتایی که میرم وسیله یا قطعه بخرم ،چند روز طول میدم آخر یه جنس افتضاح می خرم
اما وقتی تو ده دقیقه خرید می کنم بهترین چیزا رو می خرم !
برای هدیه وقتی زمان می زارم هیچوقت یا نمیدمش یا طرف بدش می آد یا اصلا بنده خدا قهر می کنه و می ره!
وقتی فکر نشده می نویسم میشه خوند و وقتی طراحی می کنم که چیزی بنویسم خودم بالا می آرم !
برای همین وقتی آنی عاشق میشم ،یه هفت،هشت سالی سال طول می کشه
طول می کشه تا دوباره عاشق بشم.
برای همینه که تو جدایی زیادی لفتش میدم و زیادی لوس بازی در می آرم!
اینم بد دردی دیگه ،تو تصمیم بلند مدت یه نمه شل وا می دم برای همین برای
خیلی ها آدم بلند پرواز جالبی نیستم .
شریک خوبی هم شاید نباشم ،اونم بهمون دلیل بالا
حالا دلیل این همه صغرا و کبرا چیدن این بود که بگم هفته پیش برام
پر از درد بود .
چی گفتی ،نشنیدم ،درد جدایی ؟
نه بابا درد از جایی بود که بقول دیالوگ معروف شریفی نیا ،آدم روش نمیشه بگه
یکشنبه وقتی رفتم دکتر ،گفت تنها را عمله و بس !
منم که وقتی جوگیر بشم سریع تصمیم می گیرم ،رفتم اون دست خیابون از عابر بانک
پول گرفتم و زنگ زدم که یکی رو بفرستین بعد عمل بیاد بشه همراه بیمار !
القصه با یه تصمیم آنی از شر یه مریضی شیش ماهه خودمو خالاص کردم.
تموم دردش هم با خوندن یه رمان سریالی مزخرف که منو یاد رمان های ر.اعتمادی
می انداخت بنام وسوسه های خطرناک از یه خانومی بنام ماریا بارت سر کردم
تازه انگار فیلم سریال بود و قسمت ،قسمت می خوندم
،یه چیز جالب تی وی را  خاموش کردم ،چه حالی داد
کمتر خالی بندی دیدم و شنیدم!
کامپیوترم هم رو زمین ولو کردم و هرچی آبمیوه خوردم و کمپوت ،قوطیش رو گذاشتم
کنارم ،اما با این حال همه دنیا ارزش یه شب بیمارستان خوابیدن رو هم نداره!
Nanny Diaries:فیلم پیشنهادی این پست
پ.ن:مهلت ارسال کمپوت و آبمیوه و سن ایچ تموم شد از شنبه میرم سر کار!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:50  توسط رحیم   | 

برای شعر تازه ،اجازه بی اجازه!

زن ومرد جوان جایی در انتهای سالن را اتخاب کردند و بر روی میز قهوه ای رنگی
که با گلهای رز سرخ که به زیبایی در گلدان چینی تزیین شده بود روبری هم نشستند.
در پشت سر زن ،باغ زیایی بود که شکوفه های گیلاس آن را حالتی رویا گونه داده
بود.
گاه پرنده ای از شاخه ای به شاخه ای دیگر پرواز می کرد و باد نیز گاهی برگ ها
را به رقص وامی داشت .واز آن همه زیبایی حتی صدایی نیز به داخل نمی آمد.
این ها را تنها مرد می توانست ببیند و احساس کند ،زن پشت به باغ ،تمام حواسش
به مرد بود ،به نگاهش و لبانش که شاید چیزی بگوید وسکوت را بشکند .
اگرچه ،احساسش به او می گفت که مرد به چیزی دیگر می اندیشد ،اما هیچ نمی گفت.
برای شکستن سکوت باید کسی باشد و زبانی !
-قهوه بستنی واقعا عالی بود
-خوشحالم که خوشتون اومد!
- این جا محیط جذابی داره،اینطور نیست؟
-البته ،یه جور آرامش خاصی داره !
-مثلا ،اون دوتا قناری رو می بینید؟
-کدوم قناری؟
-اونایی که تو اون قفس پشت سر شماست!
مرد سرش را برگرداند و نگاهی به قفس انداخت و باز به زن نگریست.
زن دوباره به حرف هایش ادامه داد و گفت:
-این دو تا نماد واقعی عشق هستن ،می دونی ،بدون هم میمیرن و تو زندون هم
به همدیگه وابسته،بودن یکی دلیل دیگریه!
-شما چی فکر می کنین؟
-مرد در حال که چتر و کیفش رو بر میداشت گفت :هیچی همه این عشق
به زندانی بودن نمی ارزه،عشق یعنی هرکس خودش باشه!
از آشناییتون خوشحال شدم !
***
قطار می رود
تو میروی
تمام ایستگاه می رود
ومن چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته
ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام
پ.ن:اولین بار فکر می کردم ،عشق یعنی همه وجود یه ادم مال من ،بعد دیدم این یعنی نگاهی شی گونه به آدم ها
یه وقتایی فکر کردم عشق یعنی پر کردن خلاها ،و حالا می دونم این یعنی اتکا و درمان کمی ها و کاستی ها
بعدها فکر کردم عشق می تواند رفاقت و بعدتر ها آزادی باشد اما همه آن چیزها خود واژه ای کامل بودند
امروز عشق یعنی اینکه هرکس من خود باشد و نه دیگری ،هویتش و نگاهش و حتی زندگیش و این
چیزی است که بسیاری از آدم ها از درکش و یافتن چرایی آن عاجزند.
پ.ن2:شعر از قیصر این پور،دلیلی برای انتخاب نداشتم جز  اینکه ازش خوشم اومد
پ.ن3:روز دانشجو به دوستای دانشجوتبریک می گم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:48  توسط رحیم   | 

این دانشگاه تا اطلاع ثانوی تعطیل است

دیروز تو این فکر بودم که کارم ار تعمیر قلب گذشته ،فکر کنم باید همه وجودم را عوض کنم .
یادم می آد یک روزی یه بنده خدایی گفت که پسر ،بازار دانشگاه است .
جایی که تجسم عینی جامعه است و هرچیزی که در آن اتفاقی که در آن روی بدهد جامعه را
نیز تحت شعاع قرار میدهد.
جالب است که امروز در این دانشگاه چیزی جز نکته منفی نمی بینم،همه چیز آن با معیارهای
زندگی من در تضاد عینی است.
تیپ آدم ها عوض نشده اما اخلاقیات چرا !
مسابقه سرعت برای تبدیل به لجن شدن شروع شده است .
یکی می گفت هر چقدر دیرتر وارد این معرکه شوید بیشتر ضربه می خورید ،افکار قدیمی
را کنار بگذارید ،اصلا نگران کارگر بیکار شده نباشید !
و من درتعجب  که کارگر میانسال بی سواد باید جذب چه کاری شود!
دیروز حساب به دینار بود و بخشش به خروار ،امروز له کردن زیر چرخ دنده بالا رفتن ها!
باید همه وجودم را عوض کنم
انگار باید همه اش را از گنداب پر کنم تا دیگر انسان نباشم ،مثل دیگران
مثل تمامی اساتید دانشگاه زندگی!
راستی اگر دکتر زنده بود به او می گفتم چرا این مدینه فاضله ترسیمی تبدیل به مدینه فاضلاب شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:23  توسط رحیم   | 

با عشق میشه ریشه کرد

صورتش سرخ و کبود شده بود ،درد استخونهایش امانش را بریده بود.
دیگر طاقتش تمام شد ،دیوانه وار به اثاثیه خانه حمله ورشد .
صدای شکستن بشقاب های آشپزخانه کوچک ،چون موسیقی غم انگیزی
برای همه شان آشنا بود.
گریه دختر کوچک تمامی نداشت ،گیسوان طلائی و پریشانش و صورت
پر از اشکش امان مرد خشمگین را بریده بود .
ثمره عشقی جادویی بود ،عشقی از سالهای دانشجویی که پسرکی سرخوش
بود .با آن شلوار جین و پیراهنی که آستین هایش را تا می زد.
روزهایی که میان کتابها باید پیدایش می کردی
اما امروز چنان شکسته و خرد بود که تاب حرکتی را نداشت ،درد پیچیده
در تمام سلولهای بدنش دیگر اجازه فکر کردن به گذشته را هم به او نمی داد .
زن که رسید ،کودکش را در آغوش گرفت و با چشمانی اشکبار فقط نگاهش
کرد .
اصلا با آن دخترک دانشجوی ادبیات شباهتی نداشت ،کاری نیمه وقت در یک
شرکت داشت ،تازه اینجا استخدام شده بود ،چندی پیش کار قبلی اش را به
خاطر توهین های مدیرعامل ،وقتی او خطر اعتیاد پسرش را گوشزد کرده
بود ،ترک کرده بود .زندگی برایشان هر روز دشوارتر میشد.
با صدایی بغض گرفته گفت :
-چیه ،بازم ؟
-دارم ممیرم ،فقط یه مقدار بده؟
-ندارم .هرچی داشتم دادم یه ذره خواربار خریدم !
می خوای یه آرام بخش بهت بدم ؟
خوشه های خشم مرد باز شعله ور شد و نعره ای دوباره کشید و صدای کودک باز بلند شد
اتاق کوچک محقر آن محله فقیر نشین دیگه چیزی هم برای فروختن نداشت ،خالی و لخت
خشن تر از همیشه شده بود.
زن دستش را بالا آورد و حلقه ازدواجش را در آورد
- این آخرین نشونه عشقمونه و تنها خاطره اش ،برای یکبار کافیه!
مرد که مثل ماری در خود می پیچید ناگهان قلبش ایستاد ،مغزش شروع به مرور
گذشته کرد ،فیلمی تلخ شده بود آن شیرینی ها!
دیگر طاقت نیاورد ،پهنای صورتش را قطرات اشک پر کرد
-من تحمل می کنم ،فقط کمکم کن!
اینبار هرسه با هم گریستند !
پ.ن :تاریکی نمی تواند به سمت نور هدایت کند تنها روشنایی می تواند ،کینه نمی تواند به خارج
از کینه هدایت کند ،تنها عشق می تواند (مارتین لوتر کینگ )

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 10:21  توسط رحیم   |