نامه ای به آسمان
ای مهربان مرد عالم ،این روزها قدسیان به میهمانیت می آیند .
به مادرشان خبر داده ای ،می دانم او نیز می داند .
می دانم او با شیر مردش منتظرند .
این مردمان زود تو را از یاد بردند ،تو را که امینشان بودی ،ای بزرگمردی که
بر بافته ای از خرما ،خانه ای از صفا در کنارشان ساختی ،خیلی زود بود که آن
خانه کوچک را تبدیل به کاخ های اشرافی کنند .
این مردمان ،انگار دیگر اسیری را به ازای آگاهی آزاد نکردند ،چون جهل و شقاوت
را در هم آمیختند .
دیدی چگونه پهلوی حقیقت شکستند
این مردمان حقیقت قرآن را بر سر نیزه ها کردند تا روزی در محراب بسان لاله ای سرخ
آوای رستگاری سر دهد .
وقتی نبودی ،چه بر سر یاران آمد ،بیابان و غربت و تنهایی .
امروز مهمان داری و از کدام بگویم !
از طفل شیرخواره که قطره آبی دریغش کردند و تیغ را شربتش ،خدایا با فرزند
سخی ترین مردمان عالم ،با فرزند یتیم نواز شب های کوفه!
از او بگویم که پدر او را می دید یاد تو می افتاد ،یادتو که خورشید عالم تاب بودی !
می دانم تو امین بودی و می دانی که امانت یعنی چه ،خدایا سید مظلومان چه کشید
که امانت برادر را تکه تکه برگرداند .
چقدر این مردمان زود تو را فراموش کردند و چه گستاخانه فراموش کردند که اینان
گلهای باغ بهشتند .
می دانی ،می گفتند که کسی را یارای هماوردیش نیست ،شمشیر پدر را با قلبش به یک جا
به ارث برده بود ،در میانه کارزار ،ناله حزین کودکان از زخم شمشیر بران تر برایش بود .
می دانی چه سخت است که دلیر باشی و تکیه گاه همه و تنها،غرقه خون بیایی و حتی دستی به تن نداشته
باشی تا نوازش کنی کودکی را ،و باز هم جوانمرد باشی و در کنار دریا تشنه لب ، بگویی از کودکان شرمنده ام
خدایا این مردم چه کردند ،جهل انگار تا عمق جانشان رسوخ کرده بود .
از سالار مظلومان چیزی ندارم بگویم ،او را که بهتر از چشمانت می شناختی ،او را که مغهوم
آزادی و مردانگی بود .وآیا این مردمان این واژه ها بهشتی را می شناختند؟
او که میهمان بود و چه میهمان نواز بودند این مردمان !
برای فرزندانت تکه نانی خشک ،تیغ بران و گلویی خشکیده از عطش آوردند و سفره ای خشک
و سوزان ،غافل از آن که این خاندان تا قرن ها به جای تیغ ،جام شیر و شیرینی بهشتی هدیه می دهند.
به جای تکه نانی خشک ،سفره هایی رنگین !
آن سقای دست از تن جدا یادت هست ،سالهاست دری رو بهشت است برای این مردمان!
به مادرشان خبر داده ای میهمان دارد!
راستی دوستانی نیز دارند که همراهشان می آیند و در میانشان مردی است که حقیقت را شناخت
و به شفاعت آمد ،برایش دعا کن ،نامش حر بود و خدا می داند که چه آزاذه بود !
راستی برای دل شکسته دخترت نیز دعا کن ،می دانی که در زمانه نامردمان ،او زنی بود از تبار بهشتیان.
به مادرشان خبر بده میهمانان بهشتی دارد .اگرچه او خود نیک می داند .
پ.ن:فردا عاشور است ،فقط التماس دعا .
به مادرشان خبر داده ای ،می دانم او نیز می داند .
می دانم او با شیر مردش منتظرند .
این مردمان زود تو را از یاد بردند ،تو را که امینشان بودی ،ای بزرگمردی که
بر بافته ای از خرما ،خانه ای از صفا در کنارشان ساختی ،خیلی زود بود که آن
خانه کوچک را تبدیل به کاخ های اشرافی کنند .
این مردمان ،انگار دیگر اسیری را به ازای آگاهی آزاد نکردند ،چون جهل و شقاوت
را در هم آمیختند .
دیدی چگونه پهلوی حقیقت شکستند
این مردمان حقیقت قرآن را بر سر نیزه ها کردند تا روزی در محراب بسان لاله ای سرخ
آوای رستگاری سر دهد .
وقتی نبودی ،چه بر سر یاران آمد ،بیابان و غربت و تنهایی .
امروز مهمان داری و از کدام بگویم !
از طفل شیرخواره که قطره آبی دریغش کردند و تیغ را شربتش ،خدایا با فرزند
سخی ترین مردمان عالم ،با فرزند یتیم نواز شب های کوفه!
از او بگویم که پدر او را می دید یاد تو می افتاد ،یادتو که خورشید عالم تاب بودی !
می دانم تو امین بودی و می دانی که امانت یعنی چه ،خدایا سید مظلومان چه کشید
که امانت برادر را تکه تکه برگرداند .
چقدر این مردمان زود تو را فراموش کردند و چه گستاخانه فراموش کردند که اینان
گلهای باغ بهشتند .
می دانی ،می گفتند که کسی را یارای هماوردیش نیست ،شمشیر پدر را با قلبش به یک جا
به ارث برده بود ،در میانه کارزار ،ناله حزین کودکان از زخم شمشیر بران تر برایش بود .
می دانی چه سخت است که دلیر باشی و تکیه گاه همه و تنها،غرقه خون بیایی و حتی دستی به تن نداشته
باشی تا نوازش کنی کودکی را ،و باز هم جوانمرد باشی و در کنار دریا تشنه لب ، بگویی از کودکان شرمنده ام
خدایا این مردم چه کردند ،جهل انگار تا عمق جانشان رسوخ کرده بود .
از سالار مظلومان چیزی ندارم بگویم ،او را که بهتر از چشمانت می شناختی ،او را که مغهوم
آزادی و مردانگی بود .وآیا این مردمان این واژه ها بهشتی را می شناختند؟
او که میهمان بود و چه میهمان نواز بودند این مردمان !
برای فرزندانت تکه نانی خشک ،تیغ بران و گلویی خشکیده از عطش آوردند و سفره ای خشک
و سوزان ،غافل از آن که این خاندان تا قرن ها به جای تیغ ،جام شیر و شیرینی بهشتی هدیه می دهند.
به جای تکه نانی خشک ،سفره هایی رنگین !
آن سقای دست از تن جدا یادت هست ،سالهاست دری رو بهشت است برای این مردمان!
به مادرشان خبر داده ای میهمان دارد!
راستی دوستانی نیز دارند که همراهشان می آیند و در میانشان مردی است که حقیقت را شناخت
و به شفاعت آمد ،برایش دعا کن ،نامش حر بود و خدا می داند که چه آزاذه بود !
راستی برای دل شکسته دخترت نیز دعا کن ،می دانی که در زمانه نامردمان ،او زنی بود از تبار بهشتیان.
به مادرشان خبر بده میهمانان بهشتی دارد .اگرچه او خود نیک می داند .
پ.ن:فردا عاشور است ،فقط التماس دعا .
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 10:39  توسط رحیم
|




