تبليغاتX
طعم تلخ قهوه

نامه ای به آسمان

ای مهربان مرد عالم ،این روزها قدسیان به میهمانیت می آیند .
به مادرشان خبر داده ای ،می دانم او نیز می داند .
می دانم او با شیر مردش منتظرند .
این مردمان زود تو را از یاد بردند ،تو را که امینشان بودی ،ای بزرگمردی که
بر بافته ای از خرما ،خانه ای از صفا در کنارشان ساختی ،خیلی زود بود که آن
خانه کوچک را تبدیل به کاخ های اشرافی کنند .
این مردمان ،انگار دیگر اسیری را به ازای آگاهی آزاد نکردند ،چون جهل و شقاوت
را در هم آمیختند .
دیدی چگونه پهلوی حقیقت شکستند
این مردمان حقیقت قرآن را بر سر نیزه ها کردند تا روزی در محراب بسان لاله ای سرخ
آوای رستگاری سر دهد .
وقتی نبودی ،چه بر سر یاران آمد ،بیابان و غربت و تنهایی .
امروز مهمان داری و از کدام بگویم !
از طفل شیرخواره که قطره آبی دریغش کردند و تیغ را شربتش ،خدایا با فرزند
سخی ترین مردمان عالم ،با فرزند یتیم نواز شب های کوفه!
از او بگویم که پدر او را می دید یاد تو می افتاد ،یادتو که خورشید عالم تاب بودی !
می دانم تو امین بودی و می دانی که امانت یعنی چه ،خدایا سید مظلومان چه کشید
که امانت برادر را تکه تکه برگرداند .
چقدر این مردمان زود تو را فراموش کردند و چه گستاخانه فراموش کردند که اینان
گلهای باغ بهشتند .
می دانی ،می گفتند که کسی را یارای هماوردیش نیست ،شمشیر پدر را با قلبش به یک جا
به ارث برده بود ،در میانه کارزار ،ناله حزین کودکان از زخم شمشیر بران تر برایش بود .
می دانی چه سخت است که دلیر باشی و تکیه گاه همه و تنها،غرقه خون بیایی و حتی دستی به تن نداشته
باشی تا نوازش کنی کودکی را ،و باز هم جوانمرد باشی و در کنار دریا تشنه لب ، بگویی از کودکان شرمنده ام
خدایا این مردم چه کردند ،جهل انگار تا عمق جانشان رسوخ کرده بود .
از سالار مظلومان چیزی ندارم بگویم ،او را که بهتر از چشمانت می شناختی ،او را که مغهوم
آزادی و مردانگی بود .وآیا این مردمان این واژه ها بهشتی را می شناختند؟
او که میهمان بود و چه میهمان نواز بودند این مردمان !
برای فرزندانت تکه نانی خشک ،تیغ بران و گلویی خشکیده از عطش آوردند و سفره ای خشک
و سوزان ،غافل از آن که این خاندان تا قرن ها به جای تیغ ،جام شیر و شیرینی بهشتی هدیه می دهند.
به جای تکه نانی خشک ،سفره هایی رنگین !
آن سقای دست از تن جدا یادت هست ،سالهاست دری رو بهشت است برای این مردمان!
به مادرشان خبر داده ای میهمان دارد!
راستی دوستانی نیز دارند که همراهشان می آیند و در میانشان مردی است که حقیقت را شناخت
و به شفاعت آمد ،برایش دعا کن ،نامش حر بود و خدا می داند که چه آزاذه بود !
راستی برای دل شکسته دخترت نیز دعا کن ،می دانی که در زمانه نامردمان ،او زنی بود از تبار بهشتیان.
به مادرشان خبر بده میهمانان بهشتی دارد .اگرچه او خود نیک می داند .
پ.ن:فردا عاشور است ،فقط التماس دعا .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 10:39  توسط رحیم   | 

قدسیان آسمانی

اوایل کوچک بود،یعنی من این طور فکر می کردم .اما بعد بزرگ و بزرگتر شد،
آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.
حجم اش بزرک تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگتر
از دل میشود ،می ترسم.
برگرفته از کتاب عشقی بی قاف بی شین بی نقطه از مصطفی مستور
محرم که از راه می رسه ،تو خونه پیر ما یه جورایی فضا عوض میشه
ازبرنج پاک کردن زن ها تا ذبح گوسفند برای روز عاشورا.تا سینه زنی و اسپند و بوی قیمه و عطر شربت نذری
همه این ها حکایتی دارند و روایتی .
این مراسم از بچه گی تا حالا همیشه تکرار شده ،انگار با دیوارها و فرهنگ
این خانه و خانواده پیوند خورده و جزئی از هویت آنهاست.
نقطه اتصال و باور این آدم ها را پدر پیری می سازد و اوست که ستون
این جماعت است .
و من می ترسم اگر ...
پ.ن1:خدا رو شکر سالمم و سلامت ،سر مبارک بعلت نزدیک شدن شب عید و کار
شلوغ می باشد .البته در روز عید غدیر  توفیق حضور تو بارگاه شاه خراسان را
داشتم و همه دوستان  را نیز یاد کردم.
پ.ن2:محرم برای من یه دنیا خاطره داره ،خاطراتی که تو دفتر ذهنم باقی می ماند و
تکرار ناشدنی است.
پ.ن3:یه معذرت خواهی بدهی من به دوستام بابت اینکه که بهشون سر نزدم،امیدوارم بتونم
نوشته های زیباتون رو بخونم و لذت ببرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 2:28  توسط رحیم   | 

هوای تازه

پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای
گریه های آخر من

اسمتو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
قد بکش تو باور من
زیر سایه بون دستام

خواب سبز رازقی باش
عاشق هميشگي باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش

من پر از حرف سکوتم
خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت
تشنه ام کویر لوتم

نمیخوام آشفته باشم
آرزوی خفته باشم
تو نـذار آخـر قصه
حرفـمو نگفته باشم
***
صدای مسئول کارگزینی شرکت ،یک لحظه از ذهنش دور نمی شد.
-البته ما از داشتن کارمندانی مثل شما بسیار خوشحال هستیم اما ما هم مشکلات خاص خودمان
را داریم و مجبوریم که مقداری از نیروها رو تعدیل کنیم ...
این کلمات مثل پتکی سنگین مدام بر مغزش فرود می آمد ،یک هفته از آن ماجرا گذشته بود اما
او هنوز جرائت آن را که به همسرش بگوید نداشت.
صبح ها زود از خانه خارج می شد و بی هدف در خیابان ها پرسه میزد و دیر وقت به خانه باز می گشت.
علت دیر آمدنش را اضافه کاری عنوان می کرد ،دیگر همه از رفتار غیر منطزه اش تعجب می کردند.
خیابان انگار پایانی نداشت ومرد خسته را چون تکه پری کوچک در دره ای وسیع فراگرفته بود.
چگونه در این شرایط سخت مالی که داشتند ...
این افکار یک لحظه هم رهایش نمی کرد که خود را مقابل ورودی ساختمان دید ،در آن سیاهی شب
تصویر زن مقابل ورودی از خورشید روز هم برایش آشنا تر بود
زن نگران ایستاده بود و مرد را نظاره می کرد
-می خواستم بگم اما...
زن دستانش را روی لبان مرد گذاشت وسرش را چون کودکی در بغل گرفت و گریست
***
پ.ن1:این روزها خیلی احساس دلتنگی می کنم و دلم یه عالمه عشق می خواد از نوع نابش !
پ.ن2:هنر با شناسنامه مردنی نیست من از این شعر فروغ خیلی  لذت می برم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:52  توسط رحیم   |