تبليغاتX
طعم تلخ قهوه

چهار شنبه سوری

نه دلم تنگ نشده
واسه دیدن تو
واسه بوی گل یاس
واسه عطر تن تو
نه دلم تنگ نشده
واسه بوسیدن تو
برای وسوسه چشمای روشن تو
چرا دلتنگ تو باشم
چرا عکس تو ببوسم
چرا تو خلوت شب هام چشم براه تو بدوزم
چرا یاد تو بمونم ،تویی که نموندی پیشم
می دونم تا آخر عمر
نه دیگه عاشق نمیشم
نه دلم تنگ نشده
واسه دیدن تو
واسه بوی گل یاس
واسه عطر تن تو
یه روز ابری و سرد
رفتی تو از زندگیم
به تو گفتم بعد از این واسه هم غریبه ایم
از حقیقت تا دروغ
فاصله خیلی کمه
نه دلم تنگ نشده
تنها دروغمه
نه دلتنگ نمیشم
نه دلتنگ نمیشم
***
باغ بزرگ وپیر باباجان پر شده بود ار نوه و نتیجه های باباجان ،از خاله زری
تا منوچهر که تازه خدا یک دختر خوشگل بهش داده بود .
باباجان سالها بود که میزبان مراسم شب چهارشنبه سوری فامیل بود .همیشه
می گفت این تق و توق ها که این چند تا علف بچه راه می اندازن ریشه
به فرهنگ می زنه و کلی هم در این مبحث صاحبنظر بود .
برای همین تمام مراسم باید با روش سنتی برگزار می شد ،از بوته گرفته
تا آجیل شب .
از اون جایی که روستای نزدیک باغ هم مراسمی خاص خود داشت ،همه
دوست داشتند که سری هم به کوچه های ده بزنند .
دخترا گاهی از سر شیطنت شروع می کردند به قاشق زنی و بعد از هر
دفعه که این کار را می کردند ،صدای خنده شان کوچه را پر می کرد .
باباجان هم هوای همه را داشت تا کسی از دیگری دلگیر نشود .
نسرین دختر عمه سیمین بود ،دو سال پیش وقتی برای تفریح با دخترها
رفته بود قاشق زنی ،قرعه زندگی برداشته بود ، اتفاقی جلو در خانه
حاج حسن که رفت شد عروس حاجی !
نسرین سرحال نبود و مدام لبش را می گزید و گوش باغ تنها نشسته بود
باباجان که داشت سرک می کشید از دور اورا دید
-بابا حالت خوبه ،بعد یه سال خونه من اومدی اونم با کشتی غرق شده؟
-چیزیم نیست بابا جان !
-کلک با من هم ؟
-پسر حاجی کو ؟رفته خونه اون زنش ؟
-نمی آد،باباش تنهاست میره اونجا !
-آدم دروغگو کم حافظه است دختر ،حاجی که رفته پابوس آقا !
باباجان راست می گفت ،نسرین دروغگوی خوبی نبود !
بغض در گلویش شکست و اشک در چشمانش جمع شد و خودش
را مثل دوران کودکی در میان بازوان باباجان انداخت
چگونه می توانست بگوید از دعوای شب قبل و قهرشان !
دستان پدر بزرگ نوازشش داد آرامتر شد .
-عجب ،پدر بزرگ و نوه، چشم دخترا و پسرا دور دیدن دارن
دل می دن و قلوه می گیرن !
هی می گم شیرینی خامه ای عشق آقاجونه ،میگه آقاجون قند داره !
-خانوم دسته گلای سرخ سالگرد آشناییمون رو جا گذاشته بودی !
پ.ن:نوروز ایرانی با همه سنت های دیرین آن بر همه دوستان مبارک
پ.ن بی ربط :سنتوری با نمره تک رقمی در کارنامه داریوش خان مهرجویی
راستی حمید هامون در طی ده سال شد مطرب !
بعد از خداحافطی از سینمای مسعود خان انگار باید قید داریوش مهرجویی
را هم زد ،سنتوری حتی با چاووشی هم ضعیف و بی منطق است .
پ.ن بی ربط 2:از اول هم ردای جهان پهلوان به تن مبارک آقای رضا زاده
گشاد بود ای کاش برای ترک ها وزنه می زند و پول می گرفت تا بنگاه معاملات
ملکی های دبی !معتقد جهان پهلوان نامیدن ایشان ظلم اعظمی است به امثال مرحوم تختی
پ.ن بی ربط 3:مردم سالاری با کشک نسبتی داره یا نه؟
پ.ن4:جنون خرید کتاب گرفتم تازه کشف کردم می تونم با خوندن دو خط هیچوقت یه نویسنده
رو نخونم چون با دنیاش مشکل ساختاری دارم که خانوم محب علی اولین نویسنده است که شامل
این کشف تازه شد .
پ.ن5:فردا طبق سنت هر سالم میرم بهشت گلها و احساس ها ،جاتون خالی
پ.ن6:از این شعر اندی خوشم اومد ،همین !




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1:2  توسط رحیم   | 

تصادفی

بازار شهر شلوغ و پرهیاهوست و مردم با سرعت در حال گذر از روبروی فروشگاههای که اغلب

اجناس ارزان قیمت چینی را می فروشند و می توانی زنانی را که با زبان بازی سعی می کنند

تا از دستفروش تخفیف بگیرند و یا مردانی را که گلویشان را پاره می کنند تا مشتری را به داخل

مغازه ای دعوت کنند را می شود دید .

باربرها با لباس هایی مندرس و چهره هایی سرخ شده از سرمای زمستان با رسیدن هر وانت

به سرعت به سمتش هجوم می آورند تا باری را بر کوله هایش بگذارند .

پیرترها عجله ای ندارد اگر صاحب بار آشنا باشد حتما آنها را ترجیح خواهد داد پس کناری

می ایستند .

در میان باربرها با لباس مندرسش که با کت بلند چهارخانه ای آن را پوشیده ،چهره ای کاملا

متفاوت دارد و ماههاست که روبروی حجره حاج حسن فرشچی را پاتوق خود کرده است .

وانت که می ایستد و باربرها بار را زمین می گذارند هنوز حجره حاجی بسته است و مرد

شیک پوشی که یک دست کت و شلوار دیپلمات مشکی مارک دار و کفشی هشت ترک

پوشیده کنار بارها می ایستد و با گوشی همراهش گاهی هم تماسی می گیرد .

-سلام حضرت اجل !دوست دارین که یه صحنه تصادف یک آدم را ببینید؟منظورم یه تصادفیه !

-کدوم تصادف!

-در واقع عرض کنم از تصادف خبری نیست و این صرفا یک نمایش است و اصلا حزن آور نیست

بلکه بسیار مفرح نیز می باشد !اجازه می فرمایید شروع کنم حضرت اجل؟

-من حضرت اجل نیستم !

-معذرت می خوام ،وری ساری!این روزها همه کاسب ها مثل روشنفکرها و وکلا شدن و

اساتید دانشگاه درست شبیه این باربرها !خوب شد حرف هم را بهتر می فهمیم

من از یه خانواده بسیار اصیلم و تحصیلکرده یکی از دانشگاههای اروپا !بین خودمون باشه

چند تا کتاب هم نوشته ام !وحالا قربان با هنر فراوان درخدمتم!

اجازه هست ؟

نه متشکرم .

-نگران پولش نباشید ارزون حساب می کنم که مشتری بشید !بدون کت هزار تومن و با کت

سه تا سبز باید بدین !

گرونی با کت حتما مال کلاسشه !

-اوکی!آقا کت اگر پاره بشه هزینه تعمیرش از خریدنش بیشتره اما یه نخ و سوزن برای شلوار

کافیه !شروع کنم؟

نه عزیز من حوصله این کارهای خشنوت بار و خطرناک رو ندارم !

-هوم ،باید حدس می زدم چون شما از کم و کیف این کار بی اطلاع هستید این کار واقعا

حرفه ای انجام میشود و اصلا خطرناک نیست !شما تا حالا لذت دیدن یه صحنه تصادف

واقعی را لمس کردین ،شما این لذت را می برین و ما هم یه مختصر پول ناقابل !

-چرا دنبال یه کار درست و حسابی نمیرین ،نمی گین به اصالتتون توهین میشه !

کار درست و حسابی !آقا تا پارتی نداری ،به باربری و حمالی هم فکر نکن !تازه کار تو شان

خانواده ما که حمالی نیست !

-من فکر می کنم باید با اصالتتان خداحافظی کنید .

-آقا از اسب افتادیم از اصل که نیافتادیم ،غرورمون چی ؟

-اتفاقا تعجب می کنم که با این غروراز این دلقک بازیها را در می آورید !

این گفته شما بیانگر حقیقتی تلخ است و نشان می دهد که شما انسان فرهیخته ای هستید .اگرچه دربین ما

هنرمندانی هستند که برای رضایت نوکیسه جماعت هر جغنگی را می نویسند و اجرا می کنند اما بنده

ار آن قماش نیستم ٫جهنم برای شما با کت فقط هزار تومن

-نه ممنون !

-چرا بد نیستا !

فکر کنم لازم نیست ٫

-شما اگر می دانستید رد نمی کردید ،نظیر این نمایش رو تو فرنگ هم نمی تونید ببیند.ازتون خوشم اومد شما

پونصد بده ،با بقیه کمتر ازسه تومن حساب نمی کنم !

-حوصله ام سر رفت برو پی کارت عمو،بگم چی نشی حاجی !

خودتون می دونید حتی با صد هزار هم نمی تونید یه تصادف مشتی ببینید ٫

-ای بابا سیگارم کو ،همش تقصیر این کارت پخش کن است بگو آخه تو اصلا می دونی پارلمان یعتی چی ؟

همه اش ور می زنه ،سیگارم رو گم کردم ٫داداش سیگار داری یه نخ بدی روشن شیم ؟

مرد پاکت را جیب پیراهنش در آورد و یک نخ سیگار به مرد ژنده پوش داد هنوز سیگار

را روی لبش نگذاشته بود که سرو کله حاجی پیدا شد.مرد سیگار را میان مشتش پنهان کرد.

-کجایی حاجی ؟مخمون رو این بابایی گذاشته تو فرغون !میگه نقش تصادفی بازی می کنه

سه هزار تومن

-بابا گرونفروش سیا !این کار امروز دویست تومن هم خریدار نداره!دیروز تو جاده یه

ماشین رفت تو دره یه عالمه آدم مردن اونم مفتی !دویست یک کلام ٫

-حاجی؟

-نمی خوای ما کار داریم ٫

-دویست تومن را گرفت کتش را در آورد و شروع کرد دویدن به سمت خیابون و ویراژ دادن بین ماشین ها

-بابا تصادف کن دیگه !

باربرها دست می زدند و صدای سوت زدن هایشان تو بوق ماشین ها هم شنیده میشد .سیا ناگهان خود را به ماشینی زد

و چند غلت خورد و نهایت گوشه خیابان پرت شد و چند لحظه ولو افتاد و بعد با صورتی زخمی و خاک آلود در میان

نگاه بهت زده و بی روح عابرین راهش رو به سمت دیگه خیابان ادامه داد.

پ٫ن:اولا پدر پیر به لطف یزدان از یه عمل سخت به سلامت گذر کرد تا به آسمون و مهربونیش نگاهی تازه کنم

پ٫ن2:این قصه بازنویسی داستان کوتاهی با نام مغروق از آنتوان چخوف است که به علی قول داده بودم ،امیدوارم قصه

اصلی رو خونده باشید.لینک داستان اصلی  را از اینجا مطالعه کنید .البته با تشکر از علی عزیز و آقای محمد فضلی   

پ٫ن3:با معرفی خانم توانگر عزیز با اهنری هم آشنا شدم ،واقعا جالب می نویسه .


 

 
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:30  توسط رحیم   | 

کوچه مردها

روی میز پر از نامه ها و درخواست هایی بود که باید به آنها رسیدگی می شد .

هر چند دقیقه یکبار منشی اش با تعدادی پوشه وارد می شد و تنها با اشاره

دست مرد، می فهمید که آنها روی میز بگذارد و برود ٫

-خانوم لطفا بگین که یک فنجان قهوه بیارن .

-چشم

-یادتون نره من خیلی کار دارم هرکس با من کار داشت بگید جلسه مدیران هستم !

-بله آقا حتما

-راستی میل من رو چک کنین ،ببینید که مهندس لیست ها رو فرستاده یا نه؟

منشی از اتاق بیرون رفت و پشت میزش نشست و مرد همچنان سخت به کار

مشغول شد

-آقای رئیس معذرت می خوام ،آقای فرید پشت خط هستن از دوستانتون

-خانوم به شما چی گفتم !

-زن دستپاچه گفت :فهمیدم آقا !چشم

فنجان قهوه را که آبدارچی آورد کارش را قطع کرد تا لحظه ای استراحت کند

شکر و شیر را با قهوه بسیار دوست داشت این عادتی بود که از جوانی و

دوران دانشجویی برایش به یادگار مانده بود ٫

تلفن مستقیم دفترش همیشه روی پیام گیر بود و جز دوستانش کسی با آن

تماس نمی گرفت

تلفن چند زنگ خورد و به روی پیام گیر رفت

صدای فرید دوست دوران دانشگاه رو خوب می شناخت

سلام ،می دونم داری قهوه با شیر و شیکر می خوری!

اما خب بی معرفت ،یادت رفت تو شبای امتحان آنروزا که رفیق بودیم

شیکر ما رو کش می رفتی !

مرد تا خواست گوشی رو بردارد صدای ممتد بوق فضای اتاق رو پرکرده بود !

پ.ن:تا دیر نشده یه زنگ یا یه پیامک (فارسی را فرهنگستان بداریم )به دوستاتون بزنید٫

پ.ن1:دوستای گلم که نوشته های ناچیزم رو با حوصله تحمل می کنید به یاد همه تان

هستم و وبلاگهای زیبای شما عزیزان را می خوانم اگرچه خستگی فرصت کامنت

گذاشتن نمی گذارد.

پ.ن2:علی عزیز اگر مرحوم چخوف زنده بود و داستان های درپیت ما را می خواند احتمالا

دیگر نمی نوشت ،اتفاقا تصمیم گرفتم یکی از داستان هاش رو بازنویسی کنم (بابا هنرمند)

نفیسه گلم انگار دوست دارید که کسی دیگر مجله و روزنامه نخواند ،به خدا ما بیسوادیم !


 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 2:17  توسط رحیم   | 

دورگه

هر روز صبح با اتوبوس نزدیک یک ربع ساعت باید می رفت تا به محل کارش تو مرکز شهر
پاریس می رسید.در یک شرکت ایرانی که متعلق به شوهر یکی از دوستانش بود به عنوان مسئول
رستوران کارکنان استخدام شده بود .
صبح ها زود از رختخواب بیرون می آمد و قبل از همه کارکنان ،حتی سرآشپز پیر و غرغروی
رستوران آقای مک براید سر کارش حاضر می شد.
کم کم دوران میانسالی رو به پایان بود و وقتی در آیینه خود را می دید ، تارهای سپید موهایش
خود نمایی می کرد .
بسیار پرحرف و وراج شده بود و دوست داشت هر غریبه خوش پوشی را که می بیند برایش
از کارش و از زندگیش دروغ های رنگ وارنگ ببافد .
لباسش را سریع پوشید ،کارش دیر شده بود و از این بابت خیلی نگران بود برای همین به یک
لیوان شیر بسنده کرد و از خیر چای گذشت و در راهروی آپارتمان دامنش را صاف کرد و
کفش های پاشنه بلندش را در آسانسور پوشید و موقع خروج لبخندی تحویل نگهبان داد و از
ساختمان خارج شد
ایستگاه اتوبوس تا بلوکی که او زندگی می کرد فاصله ای نداشت .در محله ای که او زندگی می کرد
اغلب مردم مهاجر بودند ،این مهاجران بیشتر از کشورهای آفریقایی و عربی بودند .کمتر اتفاق
می افتاد که یک اروپایی که از غرب یا آمریکا آمده باشد در این محله دیده شود.
آنروز تا به ایستگاه رسید اتوبوس رفته بود و او باید چند دقیقه تا آمدن اتوبوس بعدی صبر می کرد
تو ایستگاه جز مردی که موهای صاف و قدی متوسط داشت کسی نبود ،کت وشلواری چهارخانه
شیک با پیراهنی به رنگ سفید با یک کروات زرشکی خوشرنگ به تن داشت .اصلا با ساکنان آن
اطراف شباهتی نداشت .سوژه خوبی بود ،اگر همکاری هم او را می دید ،می توانست کمی
تعریف های  آنچنانی کند .
رفت رو نیمکت نشست و سینه اش رو صاف کرد و گفت :عجب هوای آفتابیه ،اینطور نیست؟
-بله ،همینطوره!
-ملیحه ،مدیر شرکت
-برایان،خوشوقتم.
-شما تازه اومدین پاریس؟
-بله ،دیروز
-اما من یه سالی هست ،قبلا لندن زندگی می کردم با شوهر دومم،یه انگلیسی عوضی !شما تنها زندگی می کنین؟
-بله،شما ایرانی هستین؟از لهجه تون می گم شبیه عربها نیست!
-بله ،آقا !
-مرد یه لبخند زد و گفت من استاد زبان فارسی تو یه کالج تو واشنگتن هستم !
چشم های زن برقی زد و گفت عجب !
فارسی صحبت کردن مرد انگار کبریتی بود که تو یه انبار پر از کاه انداخته باشند .
-مزاحم که نیستم؟
-نه اصلا !
-آقا امون از این زمونه ،جوون که بودم یه پارچه گل بودم تا بابام شوهرم داد به یه مرتیکه عوضی !
پسر آقای جواهرچی ،چند سال بعد باباش مرد و گفت بریم فرنگ !
من خرم راه افتادم اومدم خارجه !
آقا چند وقت که گذشت زیر سرش بلند شد و رفت یکی از این زن های رقاص تو کافه رو پسندید و یه روز که مچش
رو گرفتم ،خیلی زود رفتیم و طلاق گرفتم !
-جالبه !
چند سال گذشت تا یه انگلیسی دغل کار نشت پام و شدم زن حضرت آقا !
هرشب مست بود ،این انگلیسیا همه عوضی و آشغالن!
مثل یدونه کوه یخ ،بی مزه و سرد !
حالم از اینکه مثل ساعت باشم بهم می خوره!
حالم از این فرانسویا هم بهم می خوره ،اینا هم لجنن ،طرف شوهر داره بازم رفیق داره !
مردای عوضی شونم همش دنبال آدمن با آون قیافه های بد ترکیب !
راستش هیچکس مثل شما امریکنا نیست ،جنتلمن ،خوشتیپ،با نزاکت !
دیگه صحبت هاش گل انداخته بود که اتوبوس رسید ،از مرد خداحافظی کرد تا سوار اتوبوس شود
گفت :راستی نگفتین شما اهل کجایید ؟
دورگه ام!
-دورگه؟چه جالب!
-روی رکاب که بود برگشت و دوباره پرسید
-کجایی؟
-انگلیسی فرانسوی ام !



 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:56  توسط رحیم   | 

خانه جدید من

ساختمان سه طبقه داشت و آنها ساکن طبقه دوم بودند .شوهرش تازه آن آپارتمان را خریده بود .
نه آنقدر بزرگ بود مثل خانه قبلی که او از شست و روبش همیشه عاصی بود و نه آنقدر کوچک
کوچک مثل این قوطی کبریتها که برادر شوهرش از وقتی که از آنها می ساخت یادش رفته بود که
نهم را هم نخوانده و تا زنش می گفت مهندس ! قند تو دلش آب می شد .
از روزی که آمده بود همسایه طبقه بالا را ندیده بود .بنگاهی وقتی که خانه را نشان داده بود گفته
بود که نویسنده مشهوری است ،یک آدم جنتلمن !
البته تنها زندگی می کنه ،بچه هاش آمریکان و زنش هم عمرش رو داده به شما .
اگرچه حرف بنگاه دار جماعت را باور نمی کرد ولی آدمیزاد را بکشند هم نمی تواند وسوسه را در
درون خودش بکشد،اگر می توانست که آنروز آدم و حوا میوه ممنوعه نخورده بودند !
اما همسایه طبقه پایین را دیده بود،همان روز اول اسباب کشی !
همیشه سرک می کشید و تا در باز می شد و کسی می آمد بلافاصله یا تو راهرو بود یا با نگاهش
بالا رفتن طرف را دید می زد.
چند باری نیز به بهانه سر صحبت را بازکرده بود و تا توانسته بود کارگاه بازی در آورده بود
صورتش همیشه آرایش داشت و انگار هیچوقت آن را پاک نمی کرد ،صورت گوشتالوش
را آنقدر پن کیک می زد که تمام چرو کهای صورتش معلوم بود .باسن های گنده اش را تو یه مانتو
تنگ به زور جا می داد و با اعتماد به نفس خیلی زیاد می گفت :خیلی بهم می آد،نه!
سرو صدای توخانه اش هفت کوچه آن طرفتر هم می رفت .
خانه جدید برنامه زندگیش را عوض نکرده بود .صبح که بچه را می فرستاد مدرسه تا ظهر که
برگردند کارهای خانه را انجام می داد و گاهی هم چند کتاب داستان را که از کتابخانه گرفته بود
می خواند .به نظرش وقتی که مردها در خانه نیستند آدم می تواند یک عالمه مفید باشد !
آنها چه پنج روزه باشند و چه پنجاه ساله همیشه زن را که می بینند یادشان می افتد که گشنه اند
یا لباسشان کثیف است یا کارشان عقب است و تازه آرامش هم می خواهند !
آن روز صبح صدای جرو بحث شدیدی از راهرو طبقه پایین می آمد اول فکر کرد که همسایه طبقه اول
با رفتگر شهرداری یا مامور اداره آب حرفش شده است .این صداها آرامشش را برهم زده بود.
پایین که رسید زن طبقه پایین داشت یکریز فریاد می زد و دری وری می گفت :
مرتیکه عوضی ...
خیال کردی چی !
اگه شوهرم بیاد می گم چوب تو آستینت کنه !
از طرفی پیرمردی که یک عصای چوبی داشت و یک کت شلوار نخ نما می گفت :
زنیکه بکش زیپ اون دهنت رو
صد بار گفتم حالیت نمیشه ،شعور که نداری !
همه اش تقصیر اون شوهر شیکم گنده احمقته !
معلوم نیست از کدوم جهنم دره پاشدین اومدین این جا .
دیگر طاقت نیاورد و گفت :خانم شما ساکت یه لحظه !
آقا شما چیکاره اید که تو خونه مردم داد و هوار راه انداختید
سکوت حاکم شده بود و چشمای مرد از تعجب از حدقه داشت در می اومد !
-من همسایه طبقه بالایی ام خانوم ،شما تازه اومدین !
-با اجازه شما
-پیرمرد نویسنده همین چند کلمه رو گفت و راهش رو کشید و رفت
تو راه پله هی غرولند می کرد و از زنش شکایت می کرد و می گفت
زن مگه اون خونه کلنگی چی کم داشت !
اینو آنقدر گفت تا که دیگه فقط صدای عصایی که روی زمین می خورد شنیده میشد .
مرد که رفت رو به زن کرد و گفت :دعوا سر چی بود !
سر صرو صدای ضبط و نوار که نبود نکنه سر شارژ بود؟
زن حالت حق به جانبی گرفت و گفت :واه خدا مرگم بده ،آقای ما خودش
رو بتکونه ازش به جای گرد وخاک پول میریزه پایین آبجی !
ما تو در همسایه و فامیل آبرو داریم !
ازش خواستم یه چند تا کتاب امضا کنه ،آخه من همه جا گفتم  همسایه ام کیه !
شما بگو به من می گه خانوم من مگه ماشین امضام که هر روزیه کتاب می آری ؟
همسایه طبقه پایین این را گفت وبدون خداحافظی رفت داخل واحدش !
پ.ن 1:کتاب پیشنهادی گرنیکا از خانم فرشته توانگر که لینک بلاگ ایشان با نام بانو با سگ ملوس در بلاگ هست
پ.ن2:با تعاریفی که از کتاب بازی عروس و داماد شنیده و خونده بودم تصمیم گرفتم که حتما کتاب را بخرم اما اگر بگوییم نا امید شدم به تلاش نویسنده کمی ظلم کردم
اما جز داستان بازی عروس و داماد وداستان من و جوجه بقیه کتاب را نپسندیدم .
پ.ن3:کار با کتاب خوانی کمی سخت جمع میشه اما رفتم انقلاب و کلی کتاب خریدم
شامل بادبادکباز خالد حسینی و چند تا کار از خانم روانی پور و همچنین زویا پیر زاد نیز می باشد.
 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 3:7  توسط رحیم   |