صدای سازم همه جا پرشده
هر که شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پرشدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
***
-ورق بده
-کافیه؟
-آره، برو برای خودت !
-پول بازم داری ؟
-آره
-تو بانک؟
-آره!
-خسته اگه شدی ،دوست داری یه نوشیدنی بخوریم؟
-بد نیست!
-قهوه یا چای؟
-یه چایی لطفا!
-چای با شکر ،خوبه!
-عالیه
-بازم ورق می خوای؟
-آره!
-تو پول داری ؟
-نه زیاد !
بازم که شماها دارین سر کار حرف می زنید نمی گین دستگاه پرس خطر داره ؟
-اوس جمشید چایی می خوری یا قهوه ؟
پ.ن:اگه بیای همنجوری که بودی ...
پ.ن2:شاید حکایت من حکایت دو بیت بالاست .
پ.ن بی ربط :من آنقدر خوشم و این مملکت گل و بلبل است و کاری دیگر ندارم !
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:52  توسط رحیم
|
همیشه از آخر هفته ها ناراضی بود اما چاره ای نداشت ،باید طبق قرارداد با
خانواده چارلز تا دیر وقت پیش پدر بزرگ خانواده که یک پیرمرد ناتوان بود می ماند .
پله های متروی لندن همیشه شلوغ است اما آنشب انگار هیچکس نبود ،ساکت و سوت و کور!
تا آخرین قطار باید یک ربع ساعت منتظر می ماند این را متصدی مترو به او حالی کرد
به سکو که رسید صدای ساز سنتور آشنایی را شنید و مردی را دید که بی توجه به او
در حال نواختن بود ،آهنگ تا درون استخوان هایش نفوذ می کرد .
نوازنده ی دوره گردی بود از جنس همان مهاجران شرقی که با این کار گدایی مدرنی
می کردند .اما موسیقی اش چیز دیگری بود .
او هم مهاجر بود ،سالها بود که ایران را ترک کرده بود ،آمده بود که آزادانه درس
بخواند ونفس بکشد .
با این افکار سرگرم بود که مرد متوجه او شد که حالا بالای سر مرد رسیده بود .
آهنگش را قطع کرد و قطعه ای قدیمی و غمگین نواخت .
زن اشک در چشمانش جمع شد و از درون کیفش یک سکه در درون کلاهش انداخت.
مرد نگاهی به زن انداخت و اینبار یک موسیقی شاد زد ،باز هم زن گریست .
مرد چندین بار دیگر نیز نواخت و هربار زن قطرات اشکش جاری میشد
زن دوست داشت به مرد بگوید قطعه نخست را بنوازد ،احساس دیگری
از آن قطعه داشت اما صدای آمدن قطار نگذاشت چیزی بگوید .
مرد سازش را برداشت و رفت سوار قطار شود.
رو به زن کرد و در حال حرکت گفت:
خواهش می کنم فردا شب از من نخواهید که قطعه تنهایی ام را برایتان بنوازم!
پ.ن :این روزها هر اهنگی رو که گوش می کنم فکر می کنم یه چیزی توش کمه !
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 2:19  توسط رحیم
|
مرد آخرین جرعه قهوه را نوشید و نگاهی به زن انداخت ،احساس سرخوشی می کرد .
سیگاری روشن کرد و پک عمیقی به آن زد و دود را به درون ریه هایش فرو برد .
تارهای سپید موهای مرد نشانی از رسیدن روزهای میانسالی اش بود .
به ظاهر خوش پوش می آمد و این از کت وشلوار خاکستری رنگی که بخوبی با پیراهن
طوسی و کروات براقش هماهنگ بود ، کاملا مشهود بود.
دود فضای میز را پر کرده بود ،انگار همه مشتریان کافه در حال کشیدن سیگار بودند.
-تو نمی کشی؟
-نه!
جواب زن بقدر کافی قاطع بود که مرد ادامه ندهد ،موسیقی کلاسیک فضا را کمی تلطیف می کرد
زن تمام حواسش انگار جایی دیگر بود .
آرایشش را کمی درست کرد و دستی به پالتو پوست خزش کشید و نگاهی به اطرافش کرد
-تا صبح که نمی خواهی اینجا بشینی؟
-یه قهوه دیگه می خوری؟
-نه ،خسته ام ،نمی ریم ؟
مرد از جیبش یک بسته کادو پیچی شده را بیرون می آورد و مقابل زن می گذارد
-هدیه سالگرد...
زن با بی حوصلگی حرف مرد را قطع می کند
-دوست دارم تو خیابون یه ذره قدم بزنم ،پاشو بریم !
و از جایش بلند میشود و از در کافه خارج میشود و رو به بالای خیابان در امتداد پارک
مقابل کافه قدم زنان شروع به حرکت می کند
مرد پک دیگری به سیگارش می زند ،هدیه را در جیبش می گذارد وپول میز را حساب می کند
و در خیابان زن را می بیند که بنظرش رقص کنان دارد قدم می زند
مرد سیگاری دیگر روشن می کند و بسمت پایین خیابان براه می افتد !
پ.ن:کتاب پیشنهادی دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد از خانم آنا گاوالدا و همچنین نازلی
از خانم منیرو روانی پور
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1:13  توسط رحیم
|
سالهای سال بود که عید میشد زری خانوم هفت سین که می چید دو تا عکس بچه هاش
را هم کنار اینه می گذاشت ،اولین پسرش خرمشهر شهید شد .
کارمند شرکت نفت بود که تو حمله هوایی شهید شده بود .زری خانوم هنوز هم پیراهن سفید
تترون رو با لکه های خون رو لباس تو کمد نگه می داشت .
پیراهن رو عیدی براش خریده بود و وقتی پوشیده بود چقدر قربون صدقه اش رفته بود.
از پسر دوم فقط یه پلاک اومد ،زری خانوم وقتی میرفت سر مزار ،همیشه صورتش رو
روی سنگ که روش نوشته بود شهید گمنام می گذاشت و می گفت :پسر قرارمون چی شد پس !
زری خانوم می گفت :قرارمون لباس دامادی پوشیده تو هشتی در ورودی خونه بود یادت هست؟
عید که شد زری خانوم سفره رو زودتر چید،چند روز مانده به عید اما دیگر از عکس پسر دوم خبری نبود !
همه می گفتن زری خانوم دیگه بریده ،چند سال انتظار !
اما زری خانوم گفته بود خواب دیده که جلو در پسرش رو دیده،همسایه ها فکر می کردن دیوانه شده !
زری خانوم همچنان به همه می گفت که به من قول داده ،همین امروز و فردا می آد .
پای سفره همه اضطراب داشتند ،دامادها با دیده تردید بهش نگاه می کردند ،حاجی قرآن را برداشت
و شروع کرد به زمزمه .
-مامان عکس داداش رو بزارم
-نه
-دیگه چیزی به سال تحویل نمونده !
-نه لازم نیست
-مامان!
صدای زنگ در حیاط درست موقع یا مقلب القوب رشته افکار همه رو برید
-پاشو مادر در رو باز کن ،اگه لباسش خاکی بود یه وقت غر نزنی
-وه،غرواند کنان از جا بلند شد و زیر لب گفت حتما رفتگر شهرداریه که اومده عیدونه بگیره !
-اومدم
-منزل حاج...،به مامان بگین آنقدرم بی مرام نیستم !
***
پ.ن1:عید امسال کار خاصی نکردم ،حتی دریغ از یه پیامک (اس ام اس اسبق)به دوستام !
دوستایی که یا شماره هاشون رو گم کردم یا عوض شده یا اگر نشده من بی مرام بودم .
پ.ن2:یه روایت من تو چله زمستون پا کرسی بدنیا اومدم اما یه روایت تو بهار بعد از تعطیلات!
هرروزی که بوده ،امسال بهونه ای بود برای کمی شادی تو خونه پیر .
البته شاید باید تولد چند سالگی پسرم را می گرفتم اما خب ما هم دل داریم نه؟
مهمترین هدیه و جالبترین هدیه هم یه پستونک بود که یادگاری نگهش خواهم داشت
پ.ن3:سالی سراسر کامیابی برای تک تک دوستام که نزدیک سه بهار را تو فضای
مجازی با من همراه بودن آرزو می کنم .امروز تو گوگل سرچ کردم ،عاشق خرس قهوه ای،
اما هیچ اثری ازش نبود ،زمان چقدر تند ،عین ضربان قلب می گذره !!!
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 22:3  توسط رحیم
|