تبليغاتX
طعم تلخ قهوه

زخمی دنیا

مرد برای عاشق شدن
به یک دقیقه نیاز دارد
و برای فراموش کردن
به چندین قرن
(نزار قبانی )
***
همه محل بهش می گفتن محسن قرقی ،با اینکه هنوز پشت سبیل هایش
هم سبز نشده بود با تمام کهنه کفتربازها رقیب بود .
عاشق کبوترهایی بود که زیبا بودن،البته این زیبایی را او تشخیص می داد.
مثل جلادها خودش دادگاه داشت ،اگر از کبوتری خوشش نمی آمد حیوون
نگون بخت ،تو کف پشت بوم ننه نرگس کباب بود .
هفته قبل تو محل قشرق راه افتاده بود ،حسن مکانیک می گفت نامرد
گرگیش رو کباب کرده.
حسن عین مادرمردها شده بود .مدام می گفت :یه روز ناکارش می کنم .
اما محسن گوشش بدهکار این حرف ها نبود .
نفس نفس زنان به خانه که رسید حتی به ننه نرگس هم سلام نکرد .با عجله
به سمت بام خانه رفت .
خانه ننه نرگس پر بود از کبوترهای خسته و گمشده و محسن این را خوب می دانست.
ننه نرگس همیشه دونه و برنج برای کبوترها می ریخت
-الهی ذلیل شی اگه به این زبون بسته ها آزارت برسه !
صدای ننه نرگس که نفرین می کرد قطع نمی شد اما کبوتری را که نشان کرده بود
انگار چشم ها و گوشش را بسته بود
-لعنتی !
کبوتر خسته بود ،کمی دانه گندم را به آرامی نزدیکش ریخت ،سعی کرد حیوان را به
گوشه ای هدایت کند .حیوان آرام بالی زد و کمی حرکت کرد
جستی زد و دستش بالهای شکار را لمس کرد ،شکارچی به آخر راه نزدیک شده بود
صدای حیوان برخاست ،چشم هایش را به شکارچیش دوخت
شکارچی جوان سعی کرد خونسرد باشد اما کبوتر تلاشی مضاعف کرد و نگاهی دوباره
به محسن انداخت  ،دستانش سست شد
کبوتر بالهایش را حرکت دادو گریخت ،محسن باورش نمیشد
در حیاط خانه هنوزصدای نفرین ننه نرگس شنیده می شد.
پ.ن :شعر بالا رو دوست دارم هوارتا !
پ.ن2:نمی دونم چرا نمی تونم یه قصه عاشقانه بنویسم نکنه آلزایمر گرفتم
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 3:1  توسط رحیم   | 

رهایی

پیرمرد نقاش نابینای دوره گردی بود ،لاغر اندام و ژنده پوش با عینکی سیاه
که چشمانش را پنهان می کرد .
مردمان شهر افسانه های زیادی درباره اش ساخته بودند .بعضی ها می گفتند که
کور مادر زاد است و بعضی ها می گفتند که کهنه سرباز جنگ است .
اما پیرمرد هیچگاه از گذشته اش چیزی نمی گفت و هرگاه کسی او را سوال پیچ
می کرد بساطش را جمع می کرد و میرفت.
پیرمرد نقاش ماهری بود که پرتره های بی نظیری می کشید و مهارتش این بود که
چند کلامی با کسی که از نقشی می کشید گپ می زد و سپس پرتره او را با شباهت
بی نظیری می کشید .خیلی ها این کار او را معجزه می دانستند .
جهانگردانی که او را روبروی کافه مرکزی شهر می دیدند ،خاطره اش را تا دوردست ها
برده بودند.
تا قهوه شان را میخوردند تابلویی زیبا نیز با خود به یادگار می بردند.
چند روزی بود که کاروانی نظامی در کناره شهر اتراق کرده بود ،کامیون های پر از
سرباز آرامش شهر را مختل کرده بودند.
مردم شهر خبری از اتفاقات پایتخت نداشتند و حضور این ینیفورم پوشان برایشان تازگی
داشت و کودکان از دیدن آنها ذوق زده بودند.
پیرمرد اما افسرده بود و کمتر عصرها و هنگام شلوغی می آمد.
آن روز عصر که شد .سه پایه ش را گذاشت و کاغذهایش را مرتب کرد .
ساعتی گذشت احساس کرد که هوا رو به تاریکی است این را از صدای پای مشتریان کافه
می فهمید .
صدای پای سنگینی را در نزدیکی اش به وضوح می شنید ،صدا هر لحظه نزدیکتر می شد
-ستوان
-یله قربان
-این همون مرده!
-بله قربان
-ژنرال رو به مرد کرد و گفت :شنیدم که خیلی راحت قیافه آدم ها رو می کشی!
-من هم شنیدم !
ژنرال قهقه ای lمی زند بطوری که هیکل فربه و چاقش مدام تکان می خورد .
-اگر نقاشی ات هم مثل بلبل زبونیت باشه خوبه !زود باش مرد می خوام برم یه قهوه بخورم
تو این شهر لعنتی که شراب قحطیه!
وباز قهقه ای دیگر زد
-مرد با اکراه شروع کرد اما زود به کارش پایان داد و نقاشی را به ژنرال داد
ژنرال نگاهی به نقاشی کرد و با چشمانی متعجب که از حدقه بیرون زده بود
رو به پیرمرد کرد گفت :این منم ! این که فقط یه چکمه است ،مردک دیوانه!
پیرمرد که بساطش رو جمع کرده بود و داشت می رفت رو به ژنرال کرد و گفت :
مگه شما قربان، غیر چکمه به چیز دیگه ای شبیه هستین!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:20  توسط رحیم   | 

مثل پروانه ای در مشت

زن چشمانش از قطرات اشک سرخ شده است ومرد مدام او را دلداری می دهد
-حلیمه تو را به خاطر خدا گریه نکن ،بهشت وعده داده شده نزدیکه !
-بچه ام کم بود و حالا تو ،نه من بهشت را نمی خواهم .
-به خدا نمی دانی که من به انتفام کودکمان قبول کردم ،شیخ می گفت
که فردا او را می بینم !
زن آرام نداشت ،تمام شب خوابش نبرد .درست مثل روزی که جاسم
کودک ده ساله اش در بمب گذاری مسجد کشته شد
روزی که عید غدیر برایش تبدیل به عزای همیشگی شد .
گاهی نگاهی به مرد می انداخت و اشکی می ریخت ،می دانست که
فردا دیگر نه تنها مادری غمگین است بلکه بیوه رنی تنها نیز خواهد بود
صبح که شد مرد پیشانی اش را بوسید ،لحظه وداع بود .
بار قبل که کسی پیشانی اش را بوسید سپید پوش بود و حال رخت سیاه به
تن می کرد ،کاسه آب را پشت مرد ریخت تا شاید برگردد اما مرد به
راهش ادامه داد .
ساعتی بعد صدای انفجار در فصای بیرونی مسجدی در محله سنی ها تمام بغداد را
به لرزه در آورد ،رهگذران زن ومردی را دیدند که در آغوش هم در میان انفجار جان دادند.
آنها تنها کشتگان آنروز بودند
پ.ن ضروری :یک نکته بسیار مهم این است که نه قصد این است که به شیعیان و نه به سنی مذهبان
توهین یا خدشه ای وارد شود .قصد نقد تعصب کور است .
خانم راد شیعه واقعی حتی حاکم ستمکار میهمان را هدف شمشیر نکرد اما بنیاد گرایی
خشکه مقدس امثال آقای صدر جوان همان را با اسلام می کند که طریقت طالبانی و
بنیادگرایی سنی بن لادنی .
پ.ن2:متن کمی تعدیل میشود .


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:50  توسط رحیم   | 

دیگر هیچ مردی از این حرف ها نمی زند

صدای گرم و مردانه ای پشت اش را نواخت و او از رویا در آورد

-برقصیم ؟

آنقدر به هم نزدیک بودند که بوی ملایم تن مرد از ورای کرم بعد از اصلاح به

مشامش خورد .در این لحظه از کنار شانه نگاهش کرد ،نفسش برید و

پریشان گفت:ببخشید لباسم برای رقص مناسب نیست .

مرد بلافاصله جواب داد :خانم شما لباس را میپوشید ،نه لباس شما را!

از این حرف ،آنا شگفت زده شد و ناخودآگاه ،دستی به سینه های سرحال،

بازوان لخت و باسن سفتش کشید تا مطمئن شود همان طوری است که

باید باشد .بعد از ورای شانه نگاهش کرد ولی نه برای اینکه او را بشناسد

بلکه مرد را با چشمانی که زیباتر از آن را هرگز نخواهد دید آشنا کند

با ناز گفت :خیلی لطف دارید ،دیگر هیچ مردی از این حرف ها نمی زند !

برگرفته ار داستان کوتاه شب خسوف از گابریل گارسیا مارکز

***

رویا دروغ نیست ،اما از جنس واقعیت نیست .دیشب خواب دیدم ،
خوابی از جنس بلور !
عاشقانه و ناب .
با دخترکی معمولی با پوستی لطیف و چهره ای ساده
تنها درمیانه کویر ،مسافران تنهای یک کامیون باری .
نگاهش را وقتی در قسمت بار کامیون بودم تمام روز فراموشم نشد !
لحظاتی را که نگاهمان به آسمان پر از ستاره کویر بود و تنها گاهی
صدای سنگی زیر چرخ های کامیون سکوت را می شکست.
با موسیقی شب رقصیدم و عاشقانه تا صبح نجوا کردیم !
ای کاش صبح نمی شد تا رویا پایان یابد .دوست داشتم چشم هایم
را با ببندم تا شاید رویا برگردد حتی برای یک لحظه !
اما راه گریزی نیست .واقعیت چیز دیگری است و رویا نیمه تمام .
واقعیت تلخی است و سیاهی ها .
واقعیت پیرمرد درمانده ای است مستاصل برای اجاره ای خانه ای کوچک!
واقعیت جوانانی هستند که راه خود ویرانگری را اتخاب کرده اند.
واقعیت کارگری است که پشتش از فشار زندگی خمیده ،اویی که نمی داند
که چرا یک روز برای چن و روزی دیکری برای الکساندرف و فردا باید برای
مایکل در نیویورک کار کند .
واقعیت دخترکی که زیبایی کودکانه اش را به اسکناسی می فروشد شاید
کودکش یا برادری خردسال کتابی داشته باشد با اندکی رویا !
واقعیت ،سانسور و دروغ و ریا است .
واقعیت مردمان گشنه و درنده ایست که خون دیگران را می مکند .
واقعیت ،دادگاهی است با چشمان کور !
ای کاش رویا نیمه تمام نمی ماند و شب پایانی نداشت .
پ.ن:از اینکه نقدم می کنید تشکر می کنم ،راستش من هم مردی را سبکبار ندیدم و
آنقدر هاهم عاشق نیستم اما تلخی را همه مان نه تنها می بینیم بلکه با پوست و
گوشت مان لمس می کنیم .پس از من رویا بخواهید.
پ.ن بی ربط :نمایشگاه هیاهو بسیار برای هیچ است و ناشران کیلویی فراوان
در میان غرفه ها غرفه ای که کتاب های درباره کودکان کار می فروخت را دیدم
از پل کردن این کودکان برای بالا رفتن ها اصلا خوشم نمی آد .



 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:36  توسط رحیم   | 

یه پاییزم ،تو بهاری !

-نمی خواهی سوار شی؟
زن چیزی نمی گوید و با بی میلی سوار اتومبیل می شود ،سکوت را تنها
صدای ملایم موسیقی راک در هم می شکند
مرد سیگاری  روشن می کند و نیم نگاهی به صورت زن می اندازد
منصرف می شود و آن را بیرون می اندازد .
زن اضطراب دارد و مدام با ناخن هایش بازی می کند .
ماشین به جاده ای آشنا وارد میشود و زن با خود می گوید
این هم بازی همه مرد هاست ،خاطره اولین آشنایی !
مسخره است واقعا چرا فکر می کنید ما خریم !
خود را آماده می کند که بگوید حرفی نمانده و بازی بس است !
اتومبیل متوقف میشود ،کنار یک پل .
مرد چیزی نمی گوید و پیاده میشود
آبشاری پله مانند در کنار پل است
مرد به سمت آبشار می رود و بسان کودکی در آب غوطه می خورد
سبک ،چون پر کاهی در آسمان
زن کودکی مرد را می بیند
می خندد ،مرد هم !
پ.ن1:پست قبلی قصه بود مثلا!
پ.ن بی ربط :راستی من چرا بیکارم میرم نمایشگاه کتاب !

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:56  توسط رحیم   | 

فردا

بویش کرد مثل همیشه ،مثل هرشب .
مثل تمام سالهای که او با لبخندی بر لب می آمد
 هنگام شام نگاهش کرد ،عاشقانه
مثل تمام سالها
با هم خوابیدند و باز او را بویید و نگاهش کرد
مثل تمام سالهایی که شب را به سحر رسانده بودند
صبح زن رفت، مرد دیگر  بوی رفاقت نمی داد.



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 2:32  توسط رحیم   |