تبليغاتX
طعم تلخ قهوه

چیدن ستاره

سیگار را که گوشه لبش گذاشت ،پاک سیگار را مچاله کرد اما آن را
دوباره باز کرد و از جیب پیزاهنش خودکاری در آورد .
شروع به نوشتن کرد اما جمله را نپسندید.
صدای شنی تانکها هر لحظه نزدیکتر می شد و تمرکز ذهنی اش را
برهم می زد .دیگر می توانست فریادهای بی امان افسر عراقی را
نیز بشنود .
دوباره شروع به نوشتن کرد اما باز هم جمله را ناتمام گذاشت .
به پای تیر خورده اش نگاهی انداخت ،تانک ها نزدیک و نزدیکتر می شدند
به سختی رو پاهایش ایستاد و چند تیر دیگر شلیک کرد
تانک نزدیکتر به سمتش حرکت کرد و صدای مهیب شلیکش تمام خرمشهر را فراگرفت
 با صورتش به زمین افتاده بود.  سیگار سوخته خون آلود را روی پاکت سیگار حرکت داد
 آخرین جمله عاشقانه اش را  هیچکس به یاد نیاورد. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:57  توسط رحیم   | 

فرشته های الکی

در قسمتی از فیلم سلام سینما ساخنه محسن مخملباف بعد از تست از دو دختر جوان
و ماجراهایی که منجر به اعتراض آنها به کارگردان می شود .قرار میشود که آنها
بر صندلی کارگردان نشسته و وظیفه انتخاب بازیگر را به انجام برسانند .
کارگردان جمله ای کلیدی می گوید که بعد از شروع کار یه وقت نگویید قعله شاه ماله
منه و اجازه حضور به دیگران را هم بدهید
دو دختر قبول می کنند اما در نهایت تعجب همان رویه دیکتاتورگونه کارگردان را به
پیش می برند و گاه افراط را از حد می گذرانند .
امروز نیز روند جامعه ما به همین منوال است ،جامعه ای که مردمسالاری هنوز
در آن فرهنگ سازی نشده ،بطور مداوم از تغییر صحبت می کند
چگونه تغییر و اصلاح امور ممکن است وقتی ما هنوز در فرهنگ درونی یک
دیکتاتور کوچکیم .
کمی به اطراف خود نگاه کرده ایم ،در کوچکترین حرکت اجتماعی هم تحمل شایسته تر
را نداریم .تک محور بودن حرف همه ماست .
هنوز هم در فرهنگ ما اگر فلانی باشد من نیستم موج می زند ،اتفاقا ریشه همه مشکلات
از همین جا آغاز میشود .
هنوز فرهنگ هوچی گری فرهنگ غالب است،فرهنگی که فقط فریاد تو را می خواهد نه
تورا،نه آینده فرزندان تو را!
هنوز مردان سیاسی این مرز و بوم فقط داد می زنند و هوار می کشند،مخالف و موافق فرقی نمی کند.
دمکراسی راه زندگی است نه هدف ،راه را پیدا کردن مهم است .
و تا راه را نشناسیم یکروز زنده باد می گوییم و فردا مرده باد !
دیکتاتور کوچولو ها فردا بزرگ خواهد شد یادمان نرود .
پ.ن:من زیاد دوست ندارم سیاسی بنویسم چون از این بازیگران تا بحال یک انسان ندیدم ،اصولا جوگیر
هیچ بنی البشری هم نخواهم شد که بخواهم برایش تره خرد کنم .
نه چند سال پیش اصلاح طلب بودم ونه امروز از قماش دیگرم اگرچه برای فرهنگسازان احترام ویژه و
برای زنان و مردانی که راستین هستند ارزوی موفقیت دارم اما تجریه زندگی به من آموخته که بازیچه
نباشم.
آقایی در شبکه فارسی زبانی فریاد می زند و من دلم برای مادری می سوزد که باید
هزینه بازی سیاست آقا را بپردازد .آقایی که در ساحل امن ادعای مبارزه با نام واقعی دارد!!!!!!!!!!!!!
آقایی در داخل جیغ و داد می کند و من به سادگی کارگر نظافت چی می نگرم که چه زود باور است.
آقایی دیگر اصلاح طلب می شود و ناباوارنه من یاد دوران طلایی قدرتش می افتم .
و دانشجویی که تحملش زیر صفر است و خسته ،و او نیز نمی داند
که دانشگاه محل آموختن فرهنگ مدارا است نه خشونت
آقایی دیگر به راحتی قلم می فروشد ،قلمی که مقدس است !
پ.ن2:عصبانی ام از این جماعت دو روی هزار رنگ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:4  توسط رحیم   | 

همون که گفتم همونه ،خلیج فارس خومونه!

تو شلوغی و ازدحام مترو با هر زحمتی که هست یک جا باز می کند و می ایستند
جایی برای کوچک ترین تحرکی نیست ،حتی نفس کشیدن هم سخت است .
مرد کمی جابجا می شود ،تا همسرش راحتر باشد .
زن دستش را داخل کیفش می کند تا قلم و کاغذی پیدا کند اما کاغدی نیست و تنها
مداد چشمی را می یابید
رو به مرد می کند و می گوید :کاغد بی خودی تو جیب هایت داری ؟
مرد با تعجب بسیار به زن می نگرد اما زن دوباره تکرار می کند!
مرد که با گذشتن از ایستگاه کمی راحت تر شده شروع به گشتن جیبش می کند
چند چک و اسکناس ،خبری از کاغد نیست
پاکت سیگار را در می آورد و چند نخ سیگار باقیمانده را در جیبش می گذارد
پاکت را به زن می دهد و زن لبخندی شیرین می زند و شروع می کند به
کشیدن نقاشی روی پاکت سیگار !
کارش زیاد طول نمی کشد .نقاشی را نشان مرد می دهد درختکی است با گیسه های بافته
در کنار مادرش !
مرد در گوش زن می گوید :این چیه ،نا سلامتی تو کلاس نقاشی داری !
زن با لبخند می گوید :همه کودکی درونم !
پ.ن:با همه سختی های تحمیلی از بیرون ،نظیر تورم و رکود اقتصادی من تسلیم
نخواهم شد ،انقدر کله خر و یکدنده هستم تا مقاومت کنم و زندگی .
تازه کارهای نیم تمام چند وقت گذشته نظیر رژیم و زبان و... را شروع کردم !(فعال)
پ.ن2:عنوان متن از ترانه خلیج فارس از شهره گرفتم ،فکر کنم راه درست بهبود امور
تلاش همه ایرانیهاست نه شعار و داد وهوار !
البته شاید بگین بی ربطه اما شلوغی مترو یادتون باشه !
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 8:59  توسط رحیم   | 

بین دو نیمه توپ گم شد !

دو روز بود که نخوابیده بود برای همین تا روی تخت ولو شود خوابش برد.
چشمانش را که بست پدرش را دید از روز شهادتش هر وقت نیازش داشت آمده بود
-سلام بابا
-سلام جوون
-امروز چطور بودم ؟
-فوق العاده ،سریع و چابک !
-فکر کنم حتما قهرمان میشم،
-نه پسر فردا باید ببازی!
-ای بابا ،یه بارمی گی ،نبری نه تو نه من ،حالا می گی بباز !
-فردا باید ببازی والا ...
-نه تو نه من ،نه آقا من می برم!
-پسر تو مگه کله خر خوردی ،حرف حساب سرت نمیشه !
-بابا من خیلی زوز زدم تا اینجا !
مرد دستی بسر پسر می کشد و می گوید :بچه اگر نبازی آبجی کوچیک حریفت
از غصه دق می کنه!
-خب من چیکار کنم !
-پسر تو اصلا حالیت نیستا ،اگه نخنده میمیره !
خره عمل قلب داره...
من زیاد وقت ندارم دربون بهشت یه چند دقیقه پارتی بازی کرده !
-فردا شب هم می آیی ؟
-اگه تونستم !
فردا تو همهمه سالن ،وقتی شمارش معکوس داور شروع شد دخترکی را دید که می خندد.

***

پ.ن:فریدون زندی رو دوست دارم نه بخاطر گل دیروزش. بلکه بخاطر اینکه واقعا ایرانیه
تنها بوسه زدن بدون غرورش بر یک پرچم کافی است تا این پسرک لهجه دار بیشتر از مدعیان پوشالی وطن پرستی ،.ایرانی بودن را فریاد کند.
فریدون زندی جایگاهش را برای حضور در تیم ملی از دست داد اما نه نق می زند و نه
بهانه می گیرد از این رو دوستش دارم .
پ.ن2:به این آرش هم باید مدال داد ،نه کمانگیریش خوب نیست اما برای زبان فارسی
خیلی زحمت کشید.تو دنیا حداقل دارن با آهنگای فارسیش می رقصن !
پ.ن بی ربط :هنرمندی دیگر رفت بسیار بی سر و صدا ،راستی چرا کسی ویژه برنامه نگذاشت.




+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:20  توسط رحیم   | 

آینه ها

فاصله یه حرف ساده است بین دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه شنیدن یا نشنیدن
ما می خواستیم از درخت ها کاغد و قلم بسازیم
بنویسم تا بمونیم، پشت سایه جون نبازیم
آینه ها اونجا نبودن تا ببینیم که چه زشتیم
رو درخت با نوک خنجر ،زنده باد درخت نوشتیم
زنگ خوش صدای تفریح واسمون زنگ خطر شد
همه چوب های جنگل دسته ،تیغ تبر شد
فاصله یه حرف ساده است بین دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه شنیدن یا نشنیدن
اگر حرفمو شنیدی ،جنگل نده به پاییز
کاری کن درخت باغچه تن نده به خنجر تیز
با جونه ها یکی شو
قد بکش نگو که سخته ،جنگل تازه بپا کن
هر یه آدم یه درخته
فاصله یه حرف ساده است بین دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه شنیدن یا نشنیدن


****
نگاهی دوباره به جوراب هایی که خریده بود انداخت ،لبخندی بر لبانش نقش بست .
یک هفته بود پول توجیبی را که مادرش به او داده بود پس انداز کرده بود ،دیگر
نیازی نبود تا مادر جوراب های پدرش را با نخ وسوزن رفو کند.
دوید و باز هم دوید ،برای رسیدن سرشار انگیزه بود .
به خانه که رسید پدر گریست و او گریست ،پدرش پاهایش را روی مین های جاده جا گذاشته بود.

***
پ.ن:عاشقانه ،من دوستت دارم و خاطره دوستت دارم ها نیست یادگار گذاشتن یک دوستت دارم است
عاشق مرحم دردهاست نه تکرار کننده هوس ها پس مرحم زخم ها و دردهای هم باشیم
پ.ن2:عاشقانه نویسی علی جان شاید قصه لیدی و جنتلمن های شریف هم باشد
پ.ن3:این شعارهای دو خطی که این روزادر همه دنیا مد شده چقدر شبیه بع بع کردن گوسفندان رمان
دهکده حیوانات است.
پ.ن4:شعر از آلبوم نقاب کار سیاوش قمیشی
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23:14  توسط رحیم   | 

فردا

اولین بار همدیگر را وقتی کودکی دبستانی بودند دیدند ،هر دو یک مدرسه می زفتند
و صبح ها سرود پیشاهنگی کمونیستی می خواندند .
ساده بودند و بی تکلف با لبخندی  نشسته بر صورت های کوچک و شادشان
احمد مسلمان بود و پدرش یک کهنه سرباز جنگ جهانی دوم ،یک کمونیست دو آتشه .
میشل یک صرب بود و پدرش یک وکیل مخالف نظام مارشال تیتو.
به جوانی که رسیدند هر دو در دانشگاه سارایوو ،دانشجوی نمونه بودند
کنار و نزدیک هم، اما احمد وکیل شد و میشل یک پزشک.
بسیار نزدیک هم که دانشجویان آنها را زوجی در آینده دیدند
روزی میشل رازی را به احمد می گوید و آن این بود که
او عاشق افکار خلقی پدر اوست .
احمد از سارایوو می رود و میشل راهی بلگراد میشود
آخرین بار که همدیگر را دیدند احمد وکیل مدافع دادگاه لاهه بود و میشل متهم به جنایت علیه بشریت !
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:42  توسط رحیم   |