هم قبیله
همیشه آخر وقت می رسید به ایستگاه مترو ،از هشت سال قبل هرشب سوار مترو
شده بود با اینکه از مترو پاریس نفرت داشت اما چاره دیگری هم نداشت .
کارمند امور بازرگانی در یک شرکت کوچک بود و نزدیک سه سال بود که با فخری
همخانه شده بود.همخانه ای که در عرف ایرانی کمی غریب بود.پسر جوانی که رو
میانسالی میرفت و زنی پا به سن گذاشته !
فخری زنی تقریبا مسن بود که در قسمت ادبی یک روزنامه محلی نقدهایی بر فیلم ها
و یا تئاترهای رو پرده می نوشت .
هر دو مجرد بودند و از این وضعیت نسبتا راضی بودند ،کارهای خانه را تقسیم کرده بودند
گاهی نیز اگر فرصت پیدا می کردند با هم به سینما می رفتند و کمی قدم می زدند.
مرد با دسته گل و جعبه کادو پیچ شده کوچکی به مترو وارد شد کاری که هرشب انجام می داد
از روبروی چند پسرک مست عبور کرد و چند صندلی آنطرف تر نشست .جوان ها با الفاظ
رکیک شروع به تمسخرش کردند .ساکت تنها نگاه کرد ،از درگیری پرهیز داشت.
او یک مهاجر بود ،یک کله سیاه !
این کلمات را زیاد شنیده بود
شب تولد فخری بود و او نمی خواست که چیزی لااقل این شب را تلخ کند .
جوانی که شاید به زحمت سنش به بیست سال می رسید به سمتش آمد و دستش را به سمت گل
آورد .دستش را عقب کشید تا جوان مست گل ها را خراب نکند.
جوان با استهزا دوستانش خشمگین شد و یقه مرد را گرفت و او را ایستاند
مرد همچنان کادوها را در دست داشت ،مرد جوان با سر ضربه محکی به او زد .و سپس
ضربات پیاپی با پا به بدن مرد فرود آمد ،مرد روی زمین مترو افتاد و گلها زیر بدنش له شد
به سختی نفس می کشید چشمانش را که باز کرد از جوانان خبری نبود
به دیوارها تکیه داد و با سعی فراوان با ترن آخر به سمت خانه رفت ،به خانه که رسید
فخری در آستانه ورودی بود ،انگار سالها جوان شده بود تا مرد را دید لبخندش رو لبانش
محوشد .جلو آمد وزیر بقل مرد را گرفت و با دستمال سرش صورت خونینش را پاک کرد
مرد جعبه کادو را با دستان خون آلود به زن داد و گفت :تولدت مبارک
زن لبخندی دوباره زد و مرد گفت :دوستت دارم
زن لبخندی زیباتر زد و گفت :این هم عشقی غریب است !
پ.ن سینمایی تلخ :رفتن هنرمند درد است ،خسرو هم رفت همانطور که رسول رفت و همانطور
که هنرمندان عاشق این مرز و بوم میرود بی سر وصدا و آرام ،یادش گرامی
پ.ن سینمایی:فیلم جدید ایندیا جونز آقای اسپیلبرگ را هم دیدم بد نیست .هریسون فورد و اکشن
فیلم و جلوه های ویژه مثل همیشه تماشایی است.
پ.ن بی ربط :من کورنگی دارم آدرس هایی با رنگ صورتی را دیگر نمی توانم بخوانم
پ.ن بی ربط2:آلزایمر هم دارم وگذشته را به یاد نمی آورم
پ.ن فراموش شده :روز پدر مبارک ،ما که کادو ندیدم ،دریغ از شکول !
شده بود با اینکه از مترو پاریس نفرت داشت اما چاره دیگری هم نداشت .
کارمند امور بازرگانی در یک شرکت کوچک بود و نزدیک سه سال بود که با فخری
همخانه شده بود.همخانه ای که در عرف ایرانی کمی غریب بود.پسر جوانی که رو
میانسالی میرفت و زنی پا به سن گذاشته !
فخری زنی تقریبا مسن بود که در قسمت ادبی یک روزنامه محلی نقدهایی بر فیلم ها
و یا تئاترهای رو پرده می نوشت .
هر دو مجرد بودند و از این وضعیت نسبتا راضی بودند ،کارهای خانه را تقسیم کرده بودند
گاهی نیز اگر فرصت پیدا می کردند با هم به سینما می رفتند و کمی قدم می زدند.
مرد با دسته گل و جعبه کادو پیچ شده کوچکی به مترو وارد شد کاری که هرشب انجام می داد
از روبروی چند پسرک مست عبور کرد و چند صندلی آنطرف تر نشست .جوان ها با الفاظ
رکیک شروع به تمسخرش کردند .ساکت تنها نگاه کرد ،از درگیری پرهیز داشت.
او یک مهاجر بود ،یک کله سیاه !
این کلمات را زیاد شنیده بود
شب تولد فخری بود و او نمی خواست که چیزی لااقل این شب را تلخ کند .
جوانی که شاید به زحمت سنش به بیست سال می رسید به سمتش آمد و دستش را به سمت گل
آورد .دستش را عقب کشید تا جوان مست گل ها را خراب نکند.
جوان با استهزا دوستانش خشمگین شد و یقه مرد را گرفت و او را ایستاند
مرد همچنان کادوها را در دست داشت ،مرد جوان با سر ضربه محکی به او زد .و سپس
ضربات پیاپی با پا به بدن مرد فرود آمد ،مرد روی زمین مترو افتاد و گلها زیر بدنش له شد
به سختی نفس می کشید چشمانش را که باز کرد از جوانان خبری نبود
به دیوارها تکیه داد و با سعی فراوان با ترن آخر به سمت خانه رفت ،به خانه که رسید
فخری در آستانه ورودی بود ،انگار سالها جوان شده بود تا مرد را دید لبخندش رو لبانش
محوشد .جلو آمد وزیر بقل مرد را گرفت و با دستمال سرش صورت خونینش را پاک کرد
مرد جعبه کادو را با دستان خون آلود به زن داد و گفت :تولدت مبارک
زن لبخندی دوباره زد و مرد گفت :دوستت دارم
زن لبخندی زیباتر زد و گفت :این هم عشقی غریب است !
********
پ.ن1:حال پدر رو بهبود است از همه متشکرم بابت دعاها و مهربانیتان !پ.ن سینمایی تلخ :رفتن هنرمند درد است ،خسرو هم رفت همانطور که رسول رفت و همانطور
که هنرمندان عاشق این مرز و بوم میرود بی سر وصدا و آرام ،یادش گرامی
پ.ن سینمایی:فیلم جدید ایندیا جونز آقای اسپیلبرگ را هم دیدم بد نیست .هریسون فورد و اکشن
فیلم و جلوه های ویژه مثل همیشه تماشایی است.
پ.ن بی ربط :من کورنگی دارم آدرس هایی با رنگ صورتی را دیگر نمی توانم بخوانم
پ.ن بی ربط2:آلزایمر هم دارم وگذشته را به یاد نمی آورم
پ.ن فراموش شده :روز پدر مبارک ،ما که کادو ندیدم ،دریغ از شکول !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:4  توسط رحیم
|




