شاخه های دوری
برقرار باشی و سبز،گل من تازه بمون
نفسم پیشکش تو،جای من زنده بمون
باغ دل بی تو خزون ،موندنی باش مهربون
تو که از خود منی، منو از خودت بدون
غزل و قافیه بی تو ،همه رنج انتظاره
این همه شعر و ترانه ،همه بی عطر و بهاره
موندنی باشی همیشه ،لب پاییزو نبوسی
نشه پر پرشی عزیزم ،مهربون گلم نپوسی
***
نیمه شب می نویسم ،می خوام قصه بنویسم اما صفحه کلید همراه نیست .
همیشه با خودم می گفتم چرا مخاطب رو گول می زنی ،ریاکاری می کنی!
تو هیچوقت به عاشقانه هات فکر کردی ؟آخه تا حالا کسی رو دیدی تو
وجود کسی دیگه تحلیل بره ،نگاه منتظر کنار پنجره ؟رویا بافی یا خیال بافی ؟
اما این روزها که غروب پدر رو با چشم می بینم و با گوشت و پوست بدن
لمس می کنم ،هوای قصه هام با واقعیت زندگی ام پیوند خورده است.
گریه کردن با هر عاشقانه ای ،تو خیابون ،تو تاکسی ،دیونه وار تو خیابون
قدم زدن ،با خدا نجوا کردن و عین بچه ها همش ازش خواستن!
دیدن آدم هایی عین خودت ،مادری که تمام وقت بالای سر پسر جونش
نشسته و تو مات و مبهوت استقامت و تلاش و گریه هاشی !
همسری که کنار پنجره می نشیند و از تو پنجره نگاهی به آسمان دارد
و تو لمس عشق می کنی تو نگاهاش .
برق امید را می بینی وقتی ناباورانه از چهره خوشرنگ بیماری برای
عزیزش می گویی ،خدایا من دروغ گفتن را دوست دارم وقتی لبخند
این عاشق ها را می بینم .
پدر با مرگ می جنگد و من با درون خودم ،مثل شاگرد تنبل های کلاس
فکر می کنم درس های زندگیم دیر شده ،پدر در بستر نیز درسم می دهد
و من اشک هایم را پنهان می کنم تا لحظه ای بیشتر کنارش باشم!
پ.ن:دعا ،دعا و فقط دعا تنها چیزیست که ازتون می خوام مهربونا
نفسم پیشکش تو،جای من زنده بمون
باغ دل بی تو خزون ،موندنی باش مهربون
تو که از خود منی، منو از خودت بدون
غزل و قافیه بی تو ،همه رنج انتظاره
این همه شعر و ترانه ،همه بی عطر و بهاره
موندنی باشی همیشه ،لب پاییزو نبوسی
نشه پر پرشی عزیزم ،مهربون گلم نپوسی
***
نیمه شب می نویسم ،می خوام قصه بنویسم اما صفحه کلید همراه نیست .
همیشه با خودم می گفتم چرا مخاطب رو گول می زنی ،ریاکاری می کنی!
تو هیچوقت به عاشقانه هات فکر کردی ؟آخه تا حالا کسی رو دیدی تو
وجود کسی دیگه تحلیل بره ،نگاه منتظر کنار پنجره ؟رویا بافی یا خیال بافی ؟
اما این روزها که غروب پدر رو با چشم می بینم و با گوشت و پوست بدن
لمس می کنم ،هوای قصه هام با واقعیت زندگی ام پیوند خورده است.
گریه کردن با هر عاشقانه ای ،تو خیابون ،تو تاکسی ،دیونه وار تو خیابون
قدم زدن ،با خدا نجوا کردن و عین بچه ها همش ازش خواستن!
دیدن آدم هایی عین خودت ،مادری که تمام وقت بالای سر پسر جونش
نشسته و تو مات و مبهوت استقامت و تلاش و گریه هاشی !
همسری که کنار پنجره می نشیند و از تو پنجره نگاهی به آسمان دارد
و تو لمس عشق می کنی تو نگاهاش .
برق امید را می بینی وقتی ناباورانه از چهره خوشرنگ بیماری برای
عزیزش می گویی ،خدایا من دروغ گفتن را دوست دارم وقتی لبخند
این عاشق ها را می بینم .
پدر با مرگ می جنگد و من با درون خودم ،مثل شاگرد تنبل های کلاس
فکر می کنم درس های زندگیم دیر شده ،پدر در بستر نیز درسم می دهد
و من اشک هایم را پنهان می کنم تا لحظه ای بیشتر کنارش باشم!
پ.ن:دعا ،دعا و فقط دعا تنها چیزیست که ازتون می خوام مهربونا
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 5:14  توسط رحیم
|




