یکی از همین روزها
دسته گل را بغل کردم و یه نگاه به نوشته اش کردم تا ببینم چیزی از قلم نیفتاده باشد
-از طرف خاندان مشیرالسطنه
عجب عمه خانومی داره این آق سعید ،اگه ندیده بودم حتما می گفتم آبجی ناصر الدین شاهه!
تو جمعیت سالن یه نگاه کردم تا ببینم می تونم دوست دوران بچه گی رو ببینم
-تو این شلوغی سوزن بندازی ...
تو این فکرا بودم که دیدم یکی حیرون دنبال کسی می گرده ،رفتم جلو و گفتم :آقا ،آقا
سرش رو برگردوند و گفت :با منی !
یه حسی گفت خودشه ،آدم یکی یه قرن هم نبینه ،بازم یه حسی میگه این بابا آشناست !
ولی خیلی با بچگیش فرق داشت تکیده ،با موهای جو گندمی و یه عینک با فریم گرد
-شما سعید مشیری هستین ،نه؟
-البته !
-اولا گل تقدیمی عمه خانومتونه
دوما خوش اومدید
سوما اگرچه من جمشید بچه محل دوران کودکی حضرت آقا هستم،اما در حال حاضر آژانسی هستم
کرایه هم توسط مباشر عمه جان پرداخت شده .
-لبخندی زد و گفت :حالا کجا باید بریم؟خونه عمه خانوم ؟
-عمه خانوم بیمارستانه و زمین گیر ،کاراش با مباشرشه .
پس خونه داداش نصرت اینطور نیست ؟
-نه جانم بنده خدا سه سال پیش مرحوم شد ،فکر کنم زنش و بچه اش آمریکا باشن
-آمریکا !
این جمله رو با تعجب گفت ،چشماش عینهو چراغ فولکس زد بیرون ،حتی از خبر دادشش اینطور نشد
-خدا بیامرزتش
اصلا توجهی نکرد ،معلوم بود رابطه خوبی با هم نداشتن ،گفتم :
-مباشر یه اتاق لوکس تو هتل استقلال براتون رزرو کرده ،مقصدمون هتله!
گفت :خوبه ،اما هتل نرو
-با بی حوصلگی گفتم :مقصد ،نکنه تهرون رو بلدین
-نه ،من سی ساله ایران نبودم !یه جا می خوام برم سابق بهش می گفتن شاه آباد
-آهان بازم نوستالژی ،خب عزیز بگو کافه نادری !
-خندید گفت نه،شما برو!
تو شلوغی خیابون جمهوری که رسیدیم ،مدام آدرس می داد اینور برو ،نه بپیچ!
ته یه کوچه بن بست،جلوی یه مغازه نقاشی ماشینو پارک کردم و پیاده شدیم !
از پشت بوم نقاشی فقط میشد پاهای یه زن رو دید
آروم سرفه ای کرد .انگار مطمئن نبود درست اومده
زنی با صورت گوشتالو و شکسته با تارهای سپید مویی که از زیر روسری بیرون زده بود
جلو اومد ،هردو تو صورت هم نگاه کردند
زن رو به مرد کرد و گفت :سی سال ،چقدر پیر شدی !
مرد که دیگه صورت خیس شده بود گفت :دیر شد نه !
پ.ن:این روزها خیلی احساس تنهایی می کنم مدام بر می گردم به قبل ترها
خیلی دوست داشتم بدونم دوستام چی می کنن ،راستش دنبال اسم های آشنا
تو همه جا از اینترنت تا دیوار کوب های خیابون می گردم البته گاهی وقتا
هم چیزایی می بینم بامزه اس !
اینکه مثلا یه دوست قدیمی چقدر عاشق بادمجون و قورمه سبزی بوده یا یکی دیگه
چقدر با هم می رفتیم کوه و حالا سالی یکبار
یا من چقدر اس ام اس می زدم و حالا فقط اس ام اس بانک می خونم !
دلم برای همه لک زده ،دلم برای روزگار نزدیک همین هفت هشت سال تنگ شده !
این روزها ...
-از طرف خاندان مشیرالسطنه
عجب عمه خانومی داره این آق سعید ،اگه ندیده بودم حتما می گفتم آبجی ناصر الدین شاهه!
تو جمعیت سالن یه نگاه کردم تا ببینم می تونم دوست دوران بچه گی رو ببینم
-تو این شلوغی سوزن بندازی ...
تو این فکرا بودم که دیدم یکی حیرون دنبال کسی می گرده ،رفتم جلو و گفتم :آقا ،آقا
سرش رو برگردوند و گفت :با منی !
یه حسی گفت خودشه ،آدم یکی یه قرن هم نبینه ،بازم یه حسی میگه این بابا آشناست !
ولی خیلی با بچگیش فرق داشت تکیده ،با موهای جو گندمی و یه عینک با فریم گرد
-شما سعید مشیری هستین ،نه؟
-البته !
-اولا گل تقدیمی عمه خانومتونه
دوما خوش اومدید
سوما اگرچه من جمشید بچه محل دوران کودکی حضرت آقا هستم،اما در حال حاضر آژانسی هستم
کرایه هم توسط مباشر عمه جان پرداخت شده .
-لبخندی زد و گفت :حالا کجا باید بریم؟خونه عمه خانوم ؟
-عمه خانوم بیمارستانه و زمین گیر ،کاراش با مباشرشه .
پس خونه داداش نصرت اینطور نیست ؟
-نه جانم بنده خدا سه سال پیش مرحوم شد ،فکر کنم زنش و بچه اش آمریکا باشن
-آمریکا !
این جمله رو با تعجب گفت ،چشماش عینهو چراغ فولکس زد بیرون ،حتی از خبر دادشش اینطور نشد
-خدا بیامرزتش
اصلا توجهی نکرد ،معلوم بود رابطه خوبی با هم نداشتن ،گفتم :
-مباشر یه اتاق لوکس تو هتل استقلال براتون رزرو کرده ،مقصدمون هتله!
گفت :خوبه ،اما هتل نرو
-با بی حوصلگی گفتم :مقصد ،نکنه تهرون رو بلدین
-نه ،من سی ساله ایران نبودم !یه جا می خوام برم سابق بهش می گفتن شاه آباد
-آهان بازم نوستالژی ،خب عزیز بگو کافه نادری !
-خندید گفت نه،شما برو!
تو شلوغی خیابون جمهوری که رسیدیم ،مدام آدرس می داد اینور برو ،نه بپیچ!
ته یه کوچه بن بست،جلوی یه مغازه نقاشی ماشینو پارک کردم و پیاده شدیم !
از پشت بوم نقاشی فقط میشد پاهای یه زن رو دید
آروم سرفه ای کرد .انگار مطمئن نبود درست اومده
زنی با صورت گوشتالو و شکسته با تارهای سپید مویی که از زیر روسری بیرون زده بود
جلو اومد ،هردو تو صورت هم نگاه کردند
زن رو به مرد کرد و گفت :سی سال ،چقدر پیر شدی !
مرد که دیگه صورت خیس شده بود گفت :دیر شد نه !
پ.ن:این روزها خیلی احساس تنهایی می کنم مدام بر می گردم به قبل ترها
خیلی دوست داشتم بدونم دوستام چی می کنن ،راستش دنبال اسم های آشنا
تو همه جا از اینترنت تا دیوار کوب های خیابون می گردم البته گاهی وقتا
هم چیزایی می بینم بامزه اس !
اینکه مثلا یه دوست قدیمی چقدر عاشق بادمجون و قورمه سبزی بوده یا یکی دیگه
چقدر با هم می رفتیم کوه و حالا سالی یکبار
یا من چقدر اس ام اس می زدم و حالا فقط اس ام اس بانک می خونم !
دلم برای همه لک زده ،دلم برای روزگار نزدیک همین هفت هشت سال تنگ شده !
این روزها ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:34  توسط رحیم
|




