بعد از سالها به خانه پدری برگشتم همان،خانه ویلایی حومه شهر ،که وقتی روی تراس
آن می ایستم به راحتی گورستان شیک شهر دیده می شود .
قبرستان همیشه جایی است برای آرامش ،اما من احساس می کنم آنچنان هم ساکت نیست.
هر روز عصر یک فنجان قهوه برای خودم درست می کنم و روی صندلی لهستانی قدیمی
پدربزرگ لم می دهم ،از آن بالا همه جور آدم را می توان دید که به قبرستان رفت و آمد
دارند.از کارگران شهرداری که خیابانهای آن را نظافت می کنند .تا جوانانی که موهای
سرشان را سیخ سیخ آرایش می کنند و برای ماجراجویی از نردها بالا می روند.
ویسکی و ودکا می نوشند و کنار قبرها می رقصند ، بیوه زنان شوهر مرده وراج که
شاید اینجا نیز شوهرانشان را راحت نمی گذراند .
تازه گی ها هم جوانکی با موهایی که جلویش کمی وز دارد و روی آبروهایش می ریزد
هر روز در کنج دیوار ساختمان چسبیده به قبرستان با پوشه ای در دست می ایستد
روزهای اول فکر کردم کارمند شهرداری است و دارد بر کار رفتگران نظارت می کند
اما او روزهای بعد حتی در باران هم ،همان جا ایستاده بود و دزدکی تراس را دید می زد
وقتی فهمیدم که مرا می پاید خجالت کشیدم و لباسی پوشیده تر بر تن کردم و دیگر آن
دامن کوتاهی را که تولدم به من هدیه دادی را نتوانستم بپوشم.
امروز تصمیم داشتم به پلیس خبر دهم آخر می گویند بعضی از دزدان طعمه خودشان
را می پایند اما انگار یک چیزی مثل وحی گفت که این کار را نکنم
عصر که رفتم از فروشگاه کمی شیر برای گربه ام بگیرم او از من تقاضای ازدواج کرده
است و ساعت نه شب با هم در سالن تئاتر مرکزی قرار ملاقات داریم و بعد به رستوران
دلفین ها می رویم تا شام استیک بخوریم،راستش هنوز تصمیم نگرفته اما جوان بدی نیست!
اگر از فرودگاه آمدی این یادداشت را که روی در آپارتمانت چسبانده ام بخوان تا دیگر
از من در مورد چند ماهی که همدیگر را ندیدیم سوال نکنی!
می بوسمت ماریان
***************
پ.ن بی ربط :تو خیابون سی دی فروشی فریاد می زند سی دی گلشیفته در آمریکا !
این لحن گفتار و برخورد عابرین این احساس را می دهد که خانم فراهانی در فرنگ
اعمال قبیحه انجام داده است .
خانم فراهانی با بازی در یک فیلم هالیوودی در آغاز یک راه سخت است ،راهی که شاید
توان و انگیزه فراوانی می طلبد اما فرهنگ ناپخته نخبه کش چنان برخوردی می کند
که هنرمند جوان در اذهان عمومی داخلی دچار گناهی عظیم شده است.
نخبگان جامعه نیز با کم اهمیت جلوه دادن تلاشش دست کمی از آن جوانک سی دی
فروش ندارند و اگر دستشان میرسید سنگ که هیچ ،تخریب شخصیت نیز می کردند
راستی جای حقوق انسانی و شهروندی در ذهن مردمان ما کجاست ،این مردمان که امروزه
تحصیلات و دانش بیشتری نسبت به گذشته دارند چرا حریم خصوصی و عمومی را نمی شناسند
چه چیز در این حلقه جا افتاده است و ما بی خبریم؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 0:13  توسط رحیم
|
خانوم .خانوم
به عقب بر می گردم و با سر اشاره ای می کنم!
بله با شما هستم ،لطفا حجابتون ..
فرصت نمی دهم تا جمله اش را کامل کند ، کمی روسری ام را صاف می کنم و به راهم ادامه می دهم
و به سرعت از پله ها بالا می روم .قلبم دارد از جا کنده می شود و نفس نفس می زنم .وارد اتاق می شوم
روی یک صندلی چوبی نشسته و دست هایش را روی میز نهاده است و آرام است و اصلا توجهی به
ورود من ندارد زنی است که درست نقطه مقابل من است .صورتش کشیده است و چین و چروکهایش
را می شود به راحتی تشخیص داد ،رژ لب قهوه ای پیرتر نشانش می دهد .
رژ را دفعه قبل خودم برایش خریده ام ،رنگش را او انتخاب کرده بود ،اگر من بودم قرمز روشن را
ترجیح می دادم تا با پیراهن گلدارش تناسب داشته باشد .
روبریش می نشینم و به نرمی دستانم را روی دستانش می گذارم ،حضورم را احساس می کند و لبخندی می زند
-سلام
-سلام ،اومدی !یه سیگار به من می دی؟
اطرافم را نگاه می کنم تا از حراست کسی نباشد و از داخل کیفم یک نخ سیگار بیرون می آورم
و به او می دهم .سیگار را روشن می کند و پک عمیقی می زند و ریه هایش را پر از دود می کند
و با ولع تمام اینکار را تکرار می کند
-کجای قصه بودیم
-دانشگاه رفتن
-نه انگار عروسی بودیم
-عروسی تموم شد یادت نیست
-اشتباه می کنی ،دفترچه هات رو نیگا کن !
این را می گوید و پک دیگری می زند ،اگرچه می دانم که کجای کار را باید بگوید اما با نگاه می کنم
-دانشگاه ،نیگا کن اینجا نوشتم !
-همه اش مزخرف می گی ،تو هم مثل اون عوضیا هستی
-عوصیا تو زندگیت کیا بودن ،بگو تا کمکت منم .
این را می گویم تا شاید روایت تازه ای بشنوم
شوهرم ،رئیس اداره ،معلم بچه ام ،زندابانم ،همه اونایی که نمی فهمن من یه زنم
حالیت می شه یا نه .حالم از دفترچه هات بهم می خوره!
کنترلش را از دست می دهد و شروع به فریاد زدن می کند ،هر لحظه حجم فریادش بیشتر می شود
باور نمی کنم که زن روبری من یک استاد روان شناسی بوده است ،چند نفر از حراست می آیند
اما او مشتی به طرفم پرتاب می کند و آینه می شکند و روی صورت من فرو می ریزد
دستی را روی شانه هایم احساس می کنم ،برمیگردم کسی نیست و من روی صندلی استاد
وپشت میز کلاس خالی روان شناسی نشسته ام
پک عمیقی به سیگارم می زنم و به بیرون از کلاس خیره می شوم .
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 23:11  توسط رحیم
|
متاسفم مایک !
این جمله کوتاه کافی بود تا مایکل پترسون بفهمد که جولی نزدیکترین دوستش ،
دفاع از پسرش را در دادگاه قبول نمی کند .
جیمی پسر کوچک او بود که بعد از مرگ همسرش برایش یک مادر هم
بود و حال طبق قوانین ایالتی بخاطر اتهام قتل درجه یک چند جوان
سیاهپوست در آستانه مرگ بود .
مایک باور داشت که جیم قاتل نیست اما چند جوان سفید پوست به پلیس
گفته بودند که مشاجره او و آن چند جوان را دیده اند.
روزگار سختی بود و او نمی دانست چه کاری باید برای نجات جیم
انجام دهد ،اینجا شهر کوچکی بود و هیبچکس چیزی را فراموش نمی کرد
روزگاری را به یاد آورد که همراه پدرش به خانه های سیاهان حمله می کردند
وآنها را به آتش می کشیدند .خودش نیز از بیادآوری آن روزها احساس گناه
می کرد اما چرا تقاص او را جوانش باید می داد .
با افکاری پریشان از دفتر جولی خارج شد ،می دانست وکلای ایالتی پول زیادی
طلب می کنند و با خود رسانه ها و روزنامه ها را خواهند آورد و شاید اوضاع
خرابتر شود .
دستانش را روی صورتش گرفت و روی پله های ورودی ساختمان نشست
به آسانی میشد صدای گریه اش را شنید هیچگاه تا این حد مستاصل نشده بود
سنگینی دستی را روی شانه اش احساس کرد ،برگشت تا ببیند کیست
جوانی بود سیاه پوست که چشمانی درخشان داشت و ظاهری آرام
-سلام آقای پترسون من ادی جکسون هستم وکیل ایالتی
جولی خواست تا کمکتون کنم !
در آن شهر کوچک کسی ناشناش نبود،ادی پسر کشاورز جکسون بود که
سالها پیش توسط مردان سفید کشته شده بود و با مادرش در مزرعه ای
دور از شهر بزرگ شده بود و حال از شهیرترین وکلا بود
گذشته چون یک فیلم ضبط شده از پیش رویش می گذشت و عرقی سرد بر
پیشانیش می نشاند
مرد سیاه دستش را به سمت مرد دراز کرد و به او لبخندی زد و گفت :
-زود باش رفیق !
***
پ.ن :در میان فلاش دوربین های عکاسی و مقابل دوربین ها تلویزیونی مردی بلند قد
بهمراه زنی سیاهپوست و کودکانشان به روی صحنه می آیند و شعار کشوری جدید می دهند
باراک اوباما اگرچه دستاورد مبارزات مدنی سالهای دهه شصت مردانی چون مارتین لوترکینگ
است اما او نتیجه نگاه امروز جامعه جوان آمریکاست ،جوانانی که در نگاهشان ویتنام دیگر
جایی برای افتخار نیست ،جوانانی که نیاز به تغییر جامعه سیاستمداران را حتی در میان
دمکراسی نیز لازم می دانند .نگاهی به چهره های پر امیدشان کافی بود تا بدانیم اوبامای جوان
چه راه دشواری دارد .راهی که شروعش با پایان کلیتون ها و بوش ها میسر شد.
اما این سو جوانان ما ایا از تغییرات اوباما سود خواهند کرد ،گفتنش سخت است اما به
باور من خیر !
او اگر چه نوید آمریکایی جدید می دهد اما از درون یک سیستم بیرون می آید و ما باید خود
ایرانی بسازیم که دمکراسی واقعی راهی برای سوختن فرصت ها ندهد.
یادمان باشد که اوباما رییس جمهور کشور ایالتهاست نه کشور گل و بلبل !
پ.ن2:بابا گیر ندید وزیر کشور بشو ،آقا من دیپلم دارم برای وزارت سنگینه !
پ.ن3:عنوان مطلب از گفته های نلسون ماندلا است
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 12:58  توسط رحیم
|
من هنوز خواب مي بينم
كه دوره دوره ي وفاست
كه اعتبار عشق به جاست
دنيا به كام آدماست
من هنوز خواب مي بينم
من هنوزم خواب مي بينم
من هنوز خواب مي بينم
كه اين خودش غنيمته
براي ديگرون يه خواب
براي من حقيقته
سوته دلام ، يكي يكي تموم شدن
سوته دلي نمونده غير از خود من
كسي كه عشق وغم و فرياد بزنه
حقيقت آدمو فرياد بزنه
هنوز تو قصه هاي من
رنگ و ريا جا نداره
دروغ نمي گن آدما
دشمني معني نداره
هنوز تو قصه هاي من
هيچ كسي تنها نمي شه
كسي به جرم عاشقي
گريه سراپا نميشه
هنوز تو قصه هاي من
هيچ كسي اعدام نمي شه
دستي كه دونه مي پاشه
آلوده ي دام نمي شه
هنوز تو دنياي من
هر آدمي يه عالمه
گل رو نمي فروشند به هم
گل مثل قلب آدمه
من هنوزم خواب مي بينم
من هنوزم خواب مي بينم
من هنوزم خواب مي بينم
اما براي كي بگم ؟
وقتي كه باور ندارن
به اين جماعت چي بگم ؟
***
ماری وقتی هنوز نوجوان بود تو یه بار کار می کرد ،وقتی جواب دست درازی صاحب بار را
با ضربه ای به صورتش داد از کار اخراج شد .
قاضی به دلیل نبود مدرک کافی رای به برائت صاحبکارش داد و او مجبور شد برای پیدا کردن
کار شهر کوچک خود را به قصد مرکز ایالت ترک کند.
ماری که از کودکی بدون پدر بزرگ شده بود و مادرش کارگر یک کارخانه نخ ریسی بود حال
باید بدنبال سرنوشتی تازه در شهری بزرگ می گشت.
اول در یک رستوران مشغول شد اما دوام نیاورد وهفته دیگر در یک کلوپ شبانه !
در کلوپ با سباستین که یک خرده مواد فروش بود دوست شد .سباستین او را به یک قواد
فروخت و ماری رقاص یک بار پرونو شد.
زیبا و دلفریب با چشمانی براق که شهره شهر و مردان مست بود ،ماری دیگر دختر بچه تنهای
روستایی نبود زنی بود خسته و بی هدف!
تنها دلخوشی ماری گذر از خیابان چهارم ژوییه بود ،عاشق کلیسا کوچک خیابان بود که پدر پی یر
پیر در آن موعظه می کرد ،ماری عاشق پیرمرد بود .
او بارها از پدر خواسته بود برایش دعا کند و پیرمرد نیز رو به محراب برایش دعا میکرد
-خدایا این دخترت را در پناه خودت محافظت کن !
ماری همیشه بعداز عبارت دختر خدا چشمانش اشکبار بود و بسرعت از کلیسا خارج می شد.
جشن سال نو که شروع شد باز هوای کلیسا بسرش زد ،بار مملو از مردان و زنان مستی بود
که در هم می لولیدند و گیلاس ها مشروب مدام پرو خالی میشد
ماری بی توجه به مدیر بار لباس هایش را عوض کرد و لباسی سپید برتن نمود و از بار خارج شد
تمام شهر غرق نور بود و درخت با چراغ های رنگارنگ پوشیده شده بود
او نسبت به همه چیز بی تفاوت بود و راه کلیسا را در پیش گرفته بود چند بار نزدیک بود که تصادف
کند به کلیسا که رسید پدر پی پیر در محراب بود و داشت دعا می خواند
پیرمرد در همان حال که پشت به ماری بود گفت :پیش بیا دختر خداوند !
اشک پهنای صورت کشیش رو گرفته بود
-امروز از خداوند معجزه خواستم چون دچار تردید بودم !
احساس کردم ندایی آمد که فرزند من در راه است پی یر
زن نتواست چشمانش را پنهان کند احساس کرد که برای اولین بار پدرش را یافته است .
پ.ن 1:داستان این را می طلبد که شما در لحظات سیر کنید و گستره خیال .اگر من
ناکامل می نویسم برای این است که لحظه های شروع را ترسیم می کنم نه قوام را
دوام یک عشق ابزاری می خواهد که شاید خیلی ها نتواند آن را مهیا کنند.
این را برای دوستانی می نویسم که گاها فکر می کنند که من خیلی رویایی می نگرم
و نظرم را برای نوشته ای خاص می خواهند
لحظه ها گاه برای پسر بچه ای و یا پیرمردی رخ می دهد اما دوام این لحظه برای
خیلی از انسان ها میسر نیست.البته ما هم آدمیزادیم و جایز الخطا
پ.ن اجتماعی :فردا روز دختر است ،البته همیشه سال برای دختران گرامی روز
دختر است و برای پدر عزیز بیشتر پس سعی نکنید روزتان زن شود که وامصیبتا (بد آموزی )
البته شما عزیزان نور چشمید و تو چشمید (گشت ارشاد )القصه روزتان مبارک !
پ.ن اقتصادی :سونامی توراهه ،نفت داره ارزون می شه و ما سه درصد که سهله
صد درصد می دیم ،لطفا کمربندهاتون رو سفتر ببندید (البته اگه کمرتون نشکسته )
یه وقت جو نگیرتون پول زیاد خرج کنید و برین برا دوست دخترتون خرج کنید جیزه
وقت زمستون یادتون نره (این ها پارازیت بود )
پ.ن سیاسی :آقا من مک لین رو می خوام حداقل اگر خودش باحال نیست این خانوم
سارا پلین خیلی جیگره ،چیه این او با مای سیاه سولوخته !
تازه خیلی هم با کلاسه ،دامن کوتاه داره ،عینک داره و...
پ.ن ترانه ای :آقا این ترانه ابی عجیب به حال و روز ما شبیه است
پ.ن غلط املایی :معذرت از همه بابت غلط املایی ها ،راستش تنبلیه دیگه
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:32  توسط رحیم
|