به بچه هامون چی بگیم
-مادر من می مانم !
-من نگرانم دختر ،آنجا امن نیست دیوانه شدی؟
-می فهمم اما هنوز کودکانی هستند که به من نیاز دارند!
-خداحافط مادر ،برام دعا کن .
ساره این را که گفت تلفن را قطع کرد و به سر کلاس برگشت.شش ماه بود که از
کرانه باختری به غزه آمده و در یک مدرسه ابتدایی درس می داد .
دخترکی بود بیست و چند ساله با صورتی لاغر و گود رفته ،همیشه پیراهنی صورتی
با شلواری جین می پوشید و مانند بسیاری از دختران روسری سپیدی نیز گاهی سر میکرد
آمدن به غزه پیشنهاد عماد محمد دوست دوران دانشگاهش در کالج فرانسوی های بیروت
بود.او از ساره خواسته بود تا به این دبستان بیاید .
عماد هم مدیر دبستان بود و هم عصرها با دوستانش یک نهاد برای حمایت از کودکان
فلسطینی آسیب دیده از جنگ را اداره می کرد.
روز سوم جنگ بود و ساره برای اینکه بتواند به کودکان درس دهد از خانواده ها خواسته
بود با کودکان خود به مدرسه بیایند که هم امن تر است و هم کودکان از درس ها عقب نمی مانند.
برای همین کلاس هنوز پابرجا بود .
صدای غرش هواپیماهای اسرائیلی و انفجار گلوله های توپ قطع نمی شد اما ساره به کودکان
نوید فردا را می داد.
بچه ها بی تاب بودند و ترس در چهره همه آنها موج می زد .ساره مستاصل شده بود .هر چند
دقیقه یک مادر دنبال کودکش می آمد
دیروز مادری گفت :خانوم معلم بذار کنارم باشه می خوام اگر مردیم با هم باشیم !
ساره بچه ها را به صف کرد و به دورن حیاط مدرسه برد و از آنها خواست حلقه بزنند وسپس
شروع کرد به خواندن آوازی کودکانه و با بچه ها شروع به رقصیدن کرد .فریاد شادی بچه ها
هر لحظه بلند و بلندتر تر میشد دیگر ساره صدای هواپیماها را نمی شنید ،رقص کودکان چون
سماعی عاشقانه او را در بر گرفته بود
دیگر از جنگ نشانی نبود، اینجا فقط زندگی بود که می درخشید.
پ.ن:مهربانی گمشده ،کسی نشانی اش را می داند!
-من نگرانم دختر ،آنجا امن نیست دیوانه شدی؟
-می فهمم اما هنوز کودکانی هستند که به من نیاز دارند!
-خداحافط مادر ،برام دعا کن .
ساره این را که گفت تلفن را قطع کرد و به سر کلاس برگشت.شش ماه بود که از
کرانه باختری به غزه آمده و در یک مدرسه ابتدایی درس می داد .
دخترکی بود بیست و چند ساله با صورتی لاغر و گود رفته ،همیشه پیراهنی صورتی
با شلواری جین می پوشید و مانند بسیاری از دختران روسری سپیدی نیز گاهی سر میکرد
آمدن به غزه پیشنهاد عماد محمد دوست دوران دانشگاهش در کالج فرانسوی های بیروت
بود.او از ساره خواسته بود تا به این دبستان بیاید .
عماد هم مدیر دبستان بود و هم عصرها با دوستانش یک نهاد برای حمایت از کودکان
فلسطینی آسیب دیده از جنگ را اداره می کرد.
روز سوم جنگ بود و ساره برای اینکه بتواند به کودکان درس دهد از خانواده ها خواسته
بود با کودکان خود به مدرسه بیایند که هم امن تر است و هم کودکان از درس ها عقب نمی مانند.
برای همین کلاس هنوز پابرجا بود .
صدای غرش هواپیماهای اسرائیلی و انفجار گلوله های توپ قطع نمی شد اما ساره به کودکان
نوید فردا را می داد.
بچه ها بی تاب بودند و ترس در چهره همه آنها موج می زد .ساره مستاصل شده بود .هر چند
دقیقه یک مادر دنبال کودکش می آمد
دیروز مادری گفت :خانوم معلم بذار کنارم باشه می خوام اگر مردیم با هم باشیم !
ساره بچه ها را به صف کرد و به دورن حیاط مدرسه برد و از آنها خواست حلقه بزنند وسپس
شروع کرد به خواندن آوازی کودکانه و با بچه ها شروع به رقصیدن کرد .فریاد شادی بچه ها
هر لحظه بلند و بلندتر تر میشد دیگر ساره صدای هواپیماها را نمی شنید ،رقص کودکان چون
سماعی عاشقانه او را در بر گرفته بود
دیگر از جنگ نشانی نبود، اینجا فقط زندگی بود که می درخشید.
پ.ن:مهربانی گمشده ،کسی نشانی اش را می داند!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:24  توسط رحیم
|



