تبليغاتX
طعم تلخ قهوه

یار

توصیه من برو به تئاتر

بسمت ادبیات برو

بسمت اردوگاهها نرو ،از اونجا چیزی بیرون نمی آد

(از دیالوگ فیلم کتابخوان)

 رمضان صورتش سرخ شد با ابروهای گره خورده رو کرد به کدخدا و گفت
-باید بره کدخدا ،به خدا همه بچه ها رو آلوده می کنه؟
این جمله را که گفت ،در اتاق خانه را به هم کوبید ورفت .
آن شب همه خانه کدخدا جمع شده بودند تا درباره آقای خسروی معلم ده صحبت کنند
درست شش ماه پیش وقتی آمد،مدرسه تک کلاسه ده چند سالی بود که معلم نداشت و
بچه ها باید چند فرسنگ می رفتند تا در  مدرسه حاجی آباد درس بخوانند .دخترها هم
دیگر پای قالی بودند و کنار مادرنشان کار می کردند .
معلم جدید را کدخدا با زحمت فراوان آورده بود ،پسرکی بود لاغر و تکیده با موهای صاف
که گاهی روی چشمانش را می گرفت .
همیشه در خیابان زنان و مردان ده را با لبخندی همراهی می کرد.همه از آمدنش راضی بودند
و این تغییر  را از لبان خندان دختران که با دفترچه مشقی در زیر چادر به مدرسه می رفتند
قابل تشخیص بود .
معلم جوان برای آموزش روش تازه ای داشت او کتابهای داستان را دستنویس می کرد و بچه ها
یاد می داد تا بخوانند و بنویسند.
قصه ها باعث سرعت یادگیری شده بود و تخیل آنها را بارور کرده بود .بچه ها برای مادرنشان
داستان می گفتند و هر روز با اشتیاق راهی کلاس میشدند.
برای روستای سنتی اما این طرز کار بسیار نگران کننده بود و رمضان اولین نفری بود که پسرش
را از رفتن منع کرد،روز قبل پسرش سر زمین از رقصیدن با شاهزاده ای در فرنگ خیالبافی کرده
بود و رمضان فکر می کرد پسرک یا دیوانه شده یا کافر !
او یک هفته بود که جلوی قهوه خانه مراد یکریز از معلم بد می گفت و چند نفری نیز با اوهمراه شدند
کم کم او توانست بر همه اثر بگذارد و مدرسه از دخترها خالی شد وپسرها نیز کمتر شدند
کد خدا همه را دعوت کرد تا چاره جویی کند او می گفت او خوب درس می دهد ولی گوش مردم
بدهکار نبود.آن شب وقتی رمضان رفت سکوت حاکم شد بعد از او مردم کم کم خانه را ترک کردند
فردا آقای خسروی با همان ساک و چمدان کتابهایش روستا را ترک کرد
موقع رفتن پسر رمضان او را دید و به سمتش دوید
هق هق کودک قطع نمیشد
-اگه من خواب نمیشدم مدرسه تموم نمیشدآق معلم !
-مدرسه تموم نمیشه ،قوی باش بچه ،قوی !
معلم ساکش را باز کرد و کتابی قدیمی  به کودک   داد .وقت رفتن برگشت گفت
وقتی سن تو بودم معلمم بمن داد یادگاریه !مواظبش باش  
کودک صفحه اول را باز کرد و خواند
تقدیم به شاگرد کوچکم رضا خسروی که روزی مردی خواهد شد
پ.ن:جامعه ای که نداند یک روز تن به ذلت می دهد و با گمراهی همراه!
پ.ن2:فیلم کتابخوان فیلمی است فوق العاده ،فیلمی در ستایش ادبیات و فرهنگ و نکوهش
جهل با یک بازی درخشان از کیت ویلسنت
اگر پیشگویی کنم من اسکار امسال را حق مسلم او می دانم همانطور که شان پن برای فیلم میلک
اسکار بهترین فیلم خارجی والس با بشیر که بسیار فیلم خوبی است و اسکار بهترین فیلم هم برای
میلیونر زاغه نشین (زیاد دست نزنین برای این پیشگویی )
پ.ن بی ربط :تو کشور ملکه یه آقا پسر گل دوارده ساله ،دوست دختر گرامی پانزده ساله را زائوندن!
خیلی فکر کردم چرا ما ایرانی ها که تو فناوری داریم  هی هوا می کنیم تو این یکی عقب افتادیم !
و ما خودمان چقدر شوتیم که برای یه سلام خشک خالی دو سال وقت صرف می کنیم !!!!!!!!!!
اگر بدانیم این آق کوچولو کلاس ملاس  هم دارد تا بریتانیا خواهیم رفت .
پ.ن دری وری :آقا اوضاع اقتصاد جهانی خرابه اما من از بس اوصاع اقتصاد اینجا خوبه
هر جا زنگ می زنم پول شمار ندارن و ارزانی شده هوارتا،تازه آقای تمدن هم به آقای وان
دقیقه پلیز اضافه شد .
پ.ن آخر:کلیه مطالب غیر سیاسی است لطفا ما را قاطی نکنید  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:22  توسط رحیم   | 

مهلت

روی لبه حوض راه می روم و بازی می کنم .از دور دارد مرا نگاه می کند و
لبخندی می زند من نیز با چشم هایم جواب می دهم .
مرد صاحبخانه در همان حالی که با او صحبت می کند با نگاهی که تعجب از
آن می بارد مرا دید می زند .شاید برای او نیز این خانواده کمی غریب است.
به همه جا سرک می کشم ،تمام خانه را در ذهنم  دارم دوباره نقاشی می کنم.
برای پسرم هم اینجا تازگی دارد ،با آپارتمان کوچکمان در  نیویورک شباهتی
ندارد و حس کنجکاوی کودکانش را ارضا می کند .دوست دارد زیر زمین ها
را که تو درتو است بگردد وبا من بازی کند .
همسرم همچنان در حال گفتگو با مرد صاحبخانه است و پسرمان را زیر نظر
دارد.گاهی چیزی با مرد می گوید و می خندد و دستی برای ما تکان می دهد.
به نفس نفس زدن افتاده ام .دیگر خسته شده ام از بازی کودکانه دست می کشم
روی تخت کنار حیاط که قالیچه ای مندرس رویش انداخته اند دراز می کشم
پسرم نیز سرش را روی سینه ام می گذارد بوسه ای بر موهای نرم و سیاهش
می زنم و چشمهایم را می بندم ،سرم روی پاهای پدربزرگ است و با گیس های
بافته ام بازی می کند و پسر عموها کنار حوض بازی می کنند .نسیم خنکی صورتم
را نوازش می دهد .آن گوشه نگاه  دزدکی مریم به پسر عمو را حس می کنم.
-    بابا کجایی !
چشمانم را باز می کنم ،کودک خواب است و من نیز مانند دختر بچه ای روی تخت
ولو شده ام .
-حالت خوبه؟
-آره،آره .چی شد؟
-فقط یه هفته با پنج هزارتا  ،بعدش می خوان بکوبنش!

-چشمهایم خیس می شود ،یک هفته فرصت دارم با خاطره هایم وداع کنم  !


پ.ن:چقدر وقت داریم با خاطرات باشیم و چقدر برای سرزمین و خانه مادری  ارزش قائلیم 

پ.ن بی ربط :فعلا یوزاسیو غوغاست راستی چرا بعضی ها انقدر خرند که مخاطب را هم

خر می دانند .دلم برای فرهنگ ایرانی می سوزد یعنی اینجا سرزمین حافظ وسعدی و

فردوسی است .من دارم شک می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 2:13  توسط رحیم   | 

شاید فردا

از دور او را می بینم ،گوشه کافه نشسته است روی میزی که همیشه دوست دارم
آنجا بنشینم و قهوه ام را زمانی که مشغول  خواندن روزنامه عصرهستم بنوشم.
تازه با او آشنا شده ام یک مهاجر اهل مراکش است ،سبزه و تنومند با موهایی
که مرا یاد سیم ظرف شویی خانه ام در ایران می اندازد .
مرا که می بیند دستی تکان می دهد و کتاب های دانشگاهی اش را جابجا می کند
تا برای کتاب و روزنامه من روی میز جایی باز کند .
لبخندی می زنم و روبریش می نشینم ،مرد گرمی است مثل تمام مردان صحرا !
گارسون را صدا می زند و قهوه ای برایم سفارش می دهد ،چند سالی است که
در این شهر کوچک زندگی می کنم درست از روزی که از همسرم جدا شدم
آن روزها تصمیم گرفتم برای همیشه از ایران خارج شوم و حالا دیگر به
این سبک زندگی عادت کرده ام ،آرام و بی صرو صدا !
با کمک دوستی در یک شرکت بعنوان مدیر امور بازرگانی مشغولم و عصرها
نیز با آمدن به کافه وقت می گذارانم .گاهی نیز روزهای تعطیل به بار هتل شرایتون
می روم و ساعتی در میان جمیعت می رقصم .
این جا اصلا از هیچ جای دنیا خبری ندارم .تنها کسی که وارد دنیای کوچکم شده
همین مهاجر مراکشی است با آن چشم های درشت و سیاهش !
قهوه که می رسد روزنامه ام را باز می کنم ،روزنامه پرا است از عکس های
سیاستمداران بی خاصیت ،چند تفسیر اقتصادی را می خوانم و روزنامه را کنار می زنم
با لبخند به قهوه اشاره می کند و شروع به خوردن می کنم ،نگاهش مستقیم به صورتم است
از رفتارش تعجب می کنم و بی تفاوت کتابی را باز می کنم،دوباره نگاهش به من است
لبخندی می زنم تا راحتتر شود ،تمام نفسش را جمع می کند ،صدای نفس هایش را میشنوم!
-خانوم محترم!
-خیلی تلاش می کند ،دوست دارم می توانستم افکارش را بخوانم.
-خانوم محترم با من می آیید
-گنگ شده ام اصلا نمی فهمم منظورش چیست .نه من آدرسی اشتباه داده ام و نه او هرزه است!
دوباره تلاش می کند ،انگار فهمیده که در رساندن مفهموم ناموفق بوده است.
-خانوم ،خانوم ،خانوم محترم با من ازدواج می کنید !
قهوه ام تمام شده ،خنده ام می گیرد از سادگی اش  .روزنامه را روی میز می گذارم و می روم.
پ.ن :خیلی وقت است که قلبم برای کسی نمی زند به همین سادگی !
پ.ن بی ربط  2:چرا وقتی راست میگی دوست داشتنی نیستی من اینو نفهمیدم ؟
شاید من خیلی خر تشریف دارم !
پ.ن بی ربط 3:زنان و نسوان برید حال کنید یک هشتم زمینی ارث میبرین باز بگین آزادی نیست
(آزادی همون میدون میگن دیگه )


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:5  توسط رحیم   |