تبليغاتX
طعم تلخ قهوه

سوپر استار

بیست و پنج سال پیش
تقریبا هشت ساله بودم ،در محلات تهران یک وسیله نمایشی حرف اول را می زد .
فیلم های عموسیبیلو و گاو فیلم منتخب نمایشی مساجد بود .
اما ویدئو تی سون مرد اول بود .در زمانی که حقوق یک کارمند نزدیک سه هزار تومان
بود جوانان خانواده با نفری دویست تومان ،بیست و چهار ساعت باید بدون توقف پلک
نمی زدند تا مبادا ثانیه ای از کف برود .
همیشه اگر محفل مجردی بود و فیامها نیز از نوع دیگر بود ،که گاه اکشن و گاه...
اما یک فیلم ایرانی یا هندی هم باجی بود که به زنان صاحبخانه داده میشد.
فیلم هندی همیشه یا شعله بود یا سنگام و یا دروغگوی بزرگ
اما گنج قارون یا سلطان قلبها از میان فیلمفارسی ها شانس بیشتری داشتند و ما نیز
فردینی بودیم و باید با قافله زنان دلمان برای فردین تاپ تاپ می کرد .و بیشتر همیشه
شیرین زبانی دخترکی سیاه سولوخته یا همان لیلا فروهر خودمان جلب نظر می کرد
قصه ستاره ای  آوزه خوان و پولدار با زنی که زندگیش را به پایش ریخته و دخترکی
عاشق او که سالها می گذرد و قصه پیش می رود و بار عاطفی قصه تیز با موسیقی
عارف بیشتر نمود پیدا می کرد .قهرمان قصه نیز تنها یک قهرمان فیلمفارسی بود و بس!
زنان نیز مشابه زنان آن سالها ،بدون زمینه فرهنگی و اجتماعی !

امروز،فروردین یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت
فیلمی از فیلمسازی مدعی نگاهی منحصر به فرد و زنانه ،تهمینه میلانی
فیلم، سلطان قلبها بعد از گذشت چهل سال است.اما اگر آن فیلم هنوز هم دیدنی است
این یکی خیلی زود وا می دهد،شهاب باید فردین بشود اما ورژن جدید توان نمایشش را ندارد
ورود شخصیت دختر قصه، بسیار ناشیانه و غیر منطقی است،زنان داستان سهل می آیند و
تزینی اند،تنها لحظاتی هستند و قهرمانی که کثافتش هم در زمانه ممنوع التصویر ساختگی است
حتی تحول قهرمان  هم بوی ماندگی میدهد وباری  به هر جهت است.
خانم میلانی روزی  که بچه های طلاق را ساخت . ورود خوبی برای یک زن
تازه کار در عرصه سینما بود اما در گذر زمان  فیلم هایش آب رفت.
فیلمساز انگار توان قصه تعریف کردن هم ندارد و آخر فیلم به ترکستان می رود
و دخترک خیابانی کم سن و سالش را فرشته و با کتاب شازده کوچولو همراه می کند
دخترک گل فروش بسیار در خطر است و گلیمش را از آب بیرون بکشد کلی هنر کرده
 ،اگر در نوجوانی طعمه نشود خیلی شانس آورده  است.
چه خیال خامی است که لباس تنش کنید و قهرمان فاسدتان را عوض کنید
سینما  جای خیال است اما نه هر خیالی !
فیلم نسبت به سلطان قلبهای چهل سال پیش نمره ردی می گیرد.شاید دلیلش
 نگاه روشنفکری در کنار سانسور به شکل امروزی در این فیلم است.
پ.ن :وقتی شجاعت کاری نیست بهتر است به مخاطب دروغ نگفت
پ.ن2:اگرچه شازده کوچولو خواندنی است اما نمی دونم چرا تو ایران جامعه
زنان تحصیلکرده تعابیر فمنیستی ازش بیرون می کشند.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 0:10  توسط رحیم   | 

کوله بار خاطره

ماشین آرام آرام پیچ وخم های جاده چالوس  را پشت سر می گذارد و صدای
موسیقی با سکوت زن و مرد  همراهی می کند ،پیچ های جاده تنها دلیل برای
تکان خوردن آنهاست.
داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی
شهر خاموش دلمو تو پر آوازه کردی
آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود
اومدی وقتی ...
هنوز هم گوگوش دوست داری؟
برای اینکه صدای زن را بشنود صدای موسیقی را کم می کند اما زن جواب نمی دهد
و مرد پیچی دیگر را رد می کند و پاهایش را روی پدال گاز می فشارد
-جاده قشنگیه ،جاده خاطرات !
-چرا برگشتی؟
-این هم مدت تنهایی کافی نبود برام ؟
-باید باور کنم همه دلیل منم !
-دو تا قاره فاصله رو کم کردم اینو که باور داری؟
-دلایل  رفتنت برام باورش راحتر بود ،آزادی و رسیدن به آینده !
-اما من فراموشت نکردم این مهمه ،نیست ؟
-ولی وقت رفتن کردی!
-فکر کنم اومدم یه چیزی رو ثابت کنم
-عشقت یا دوستی تو ؟
مرد چیزی نمی گوید او نیز نمی داند .صدای ضبط را بالا می برد
برو ولي هر جا باشي
هر جاي اين دنيا باشي
يه روزي پيدات مي كنم
نگاه تو چشمات مي كنم
راز تو رو پيش همه...
صدای موسیقی همچنان با سکوتشان همراهی می کند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:42  توسط رحیم   | 

پروانه ها

عادت ندارم زیاد تو جاده برای کسی نگه دارم و سوارش کنم ،اما تو شهر کوچکی که
من به عنوان مدیر بخش فروش یک شرکت لوازم خانگی در آن کار میکنم این مثل یه عادت
بین مردم رواج دارد.
از خانه من تا مرکزشهر تنها نیم  ساعت راه بیشتر نیست و بیشتر کارگران مهاجر لاتینی که
در مزارع اطراف شهر  کار می کنند از این جاده استفاده میکنند.
من هر روز ساعت شش از خواب بلند می شوم و با برنامه صبح آقای یوهانس ورزش
می کنم و بعد از خوردن شیر و کیک شیرینی که مغازه مارتینی خریده ام با ماشین
فورد مدل سال نودم که آن را تازه خریده ام به سرکار می روم.
امروز اولین نفری را که امروز  دیدم سوار نکردم ،خب معلومه پیرمرد حراف جرج پیترسون
واقعا خسته کننده است .
یه لحظه ،بقیه رو شب برات ضبط می کنم یه زن مسن کنار جاده اس،می دونی که !
-کمکی می تونم بکنم مادام!
-اگه مزاحم نیستم تاشهر همراه تون باشم ؟
-البته صبر کنین در رو بازکنم یه مقدار مشکل داره !
زن سنی نزدیک پنجاه سال سن دارد و صورتش کمی شکسته است اما مانند همه
مردمان لاتین گوشتالو است
-من ماری هستم
-آنجلا
-تو مزرعه کار می کنید ؟
-نه ،مسافرم!
-از کوبا اومدین ؟
-شاید !شما عاشق شدین ؟
خنده ام می گیرد و می گویم :چطور ؟شما حتما فال بین هستین!
-نه مسافرم دختر !شدین؟
حس کنجکاوی ام را قلقلک می دهد ،لبخندی می زنم و می گویم فقط چند بار !
-می تونی تعریف کنی ؟
به خیالاتم برمیگردم ،برایم جالب است که این زن چه چیزی می خواهد اما وسوسه
میشوم تا قصه ام را برایش بگویم
-اولین بار وقتی بچه بودم فکر می کردم یه جوجه ام .اون موقع عاشق شون بودم اما
مادر گفت که او یه لاریه ،می دونی اونا گانگستر بودن و من نباید تو هفت سالگی!
-دفعه دوم چطور؟
-وقتی شونزده یا هفده بودم یه طاووس بودم عاشق دنی شدم ،فوق العاده بود ،عین
هنرپیشه ها ولی یه روز پاهای زشت دنی رو دیدم اون با یه دختر بلوند رفت !
آخرین بار تو کالج تو کالیفرنیا نمی دونم فکر کنم عقاب بودم ،کیانو یه عقاب نبود یه چیز
شبیه کفتر چاهی ،هر روز به یه بهونه با من بود اما یه روز رفت هیچوقت نگفت شاید
فکر کرد یه عقاب خیلی بلند پروازه !
-هیچوقت سعی کردی پروانه باشی ؟
-پروانه !
-فکر کنم این اداره شماست ،سعی کن
پروانه !این حرف رو یکی دیگه هم گفت ،آره مایک تو نیوریورک تو اون شب زمستونی!
ماری پروانه باش تا از پیله جدا شی و پرواز کنی و عاشق شی.
نفهمیدم چقدر تو ماشین بودم صدای تق تق یه دست به شیشه خورد تو حال خودم نبودم
برگشتم،هیچکس کنارم نبود 
-مایک آندرسون از دفتر نیویورک از دیدارتون خوشحالم خانوم پروانه !
پ.ن :دوستان پست قبلی رو نشانه جواب منفی گرفته اند.آخه کدوم دختر خلی پیدا
میشه به یه پسر گرد وقلنبه و گلوله نمک جواب منفی بده (انجمن حمایت از نوشابه بازکنی )

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 23:39  توسط رحیم   | 

آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست !

وبگردی یا همون ولگردی در دنیای مجازی یکی از تفریحاتی است که بنده در ایام فراغت انجام می دهم برای آدمی که در دهه سوم زندگی قرار دارد و مجرد نیز هست این کار ،کم خطر و بی ضررتر از بسیاری از تفریحات خطرناک مثل سیاست و فرهنگ و روزنامه و انجمن های ادبی و غیره است.اگرچه تفریحاتی نیز نظیر اتیش بازی هم هست که چون کبریت خطر دارد ما را منع کرده است مادرمان!
ا لبته تفریحات سالمی نظیر عرق و ورق و زرورق هم هست که ما نه پول داریم و نه ویلا نه دلشو!
برای همین تمام تعطیلات را در خانه می مانیم تا پسر خوبی باشیم .
همه اینها را گفتیم تا برسیم به این مطلب که در همین ولگردی ها گذارمان به وبلاگ های فراوانی می افتد. بعضی از بس دل از در و دیوار آویزان کرده اند که ما از هرچه کله پاچه هست دلمان سیر میشود .
البته حساب پاچه جداست که ما بدم نمی آید بخصوص از نوع جی لویش (پسره هیز)!
بعضی ها آدم را یاد فیلم های جیسون و جن گیر می اندازند از بس که زمینه هایشان با تصویر خون و غیره لبریز است .
فمینیست جایگاهی یگانه در این دیار دارد جایی که آدم فکر می کند باید گردن مردان را زد و مردان را باید کشت یا سرویس نمود تا جهان آباد شود در حالی که مشکل جامعه امروز مرد و زن ندارد .القصه ما گاهی تا ته قضیه را می خوانیم وگاه دکمه ضربدر را می زنیم و به همین چند وبلاگ دوستانمان کفایت می کنیم
ما این همه قصه بافتیم که چه بگوییم ؟آهان یادمان آمد!
در هفته پیش وبلاگی را خواندم که یادم نمی آید نامش را و اصلا قصد نقد نویسنده در میان نیست.
در یکی ار پست ها نوشته بود با هر زنی میشود خوابید اما با کمتر زنی است که بشود تا صبح
شعر خواندو قصه گفت !
این جمله مرا سخت مشغول کرد چرا چنین تفکری در جامعه رواج دارد و اصولا چرا روابط ما بایداز دریچه نگاه یک شاعر یا نویسنده بررسی شود.مگر نه این است که همه ما بنی بشر از دو جنسیم.زن و مرد عاری از هر نوع نگاه.هنر به ذات خود نیکوست ،زن شاعر و هنرمند هم که توانایی بروز احساسات و هنرش را دارد محترم است و بنده به نوبه خود از معاشرت و صحبت با این قشر لذت می برم .
اما نگاهم به آن ها نیز بعد از هنرشان که آنها را نه برتر بلکه قابل تقدیر می کند نگاهی بعنوان یک زن است زنی که می تواند منبع عشق باشد و در همان حال هنرمند و قاضی و دکتر و ... !
چرا شعر زندگی را فکر می کنیم کسی دیگری سروده و اگر فلان شاعر و فلان خواننده یا نویسنده نبود ما لحظه شاعرانه نداشتیم .هر لحظه زندگی یک شعر است به شرط نگاه ما .
امروز جامعه ما جدایی ها فراگرفته و بسیاری از این ها فرهنگی است .ما خودمان را جدا می کنیم چون پول داریم و در کارمان موفقیم ،این خانوم نمی تواند به ما عشق بدهد  چون پدرش  میزرا عبدالله خان  فلانی نیست.   کسر شان دارد همطراز این جوان کارگر کفاش شویم چون من لیسانس ادبیات دارم و او بوی چسب می دهد.همه مان را جو گرفته ،همکارمان چون سهراب نمی خواند و چون تئاتر نمی رود فرهنگ ندارد .
با هر زنی میشود خوابید و قصه عشق و نوای زندگی راشنید اما با کمتر زنی و کمتر مردی تا صبح میشود
شعر خواند ولی یکبار پرسیده ایم  چرا هنر در تنهایی شکوفاست برای این مردمان ،از عشق الهی نگویید که وقتی در زمین گیر کرده اید توان آسمان رفتن نیست .
یکبار دیگر به خودمان بنگریم و یک علامت سوال در مقابل خودمان بگذاریم و بگوییم چرا عشق را
کشتیم برای مدرک ،برای ویزا ،برای یک پول سیاه و پای یک قطعه شعر !
پ.ن :این نگاهی کاملا شخصی است و قصد توهین به هیچ زن هنرمند یا علاقمند هنر یا تحصیلکرده در آن نبوده است و فقط و فقط یک دیدگاه است .
پ.ن جدی :خودمان کف کردیم از بس فرهنگی هستیم !خدا بدادمان برسد فیل خیس نشویم
پ.ن خیلی خیلی جدی :یه خانوم یه ساعت قبل جواب منفی داد ما یه نموره علم در کردیم اگه
گفتین کی بود یک ماشین سی فایو فول آپشن میدیم عکاسشو نیگا کننین !



















 
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 20:5  توسط رحیم   | 

شانس مجدد

سرانجام  پس از سالها شانس در خوانه ما را هم زد پس از ماهها نامه نگاری با انجمن پن کلاب در داکوتای شمالی این انجمن موافقت کرد در ازای تنها یک درصد از فروش کتاب جدید من با نام کلاغ و الاغ این کتاب را در سراسر ایالات متحده چاپ و حق فروش نخسه سینمایی آن نیز برای نویسنده محفوظ است .                           همچنین همسر 58 ساله من خانوم نینا پرو سینیکی نویسنده سوئدی لهستانی اصل ابراز علاقه کرده که برای دوران کوتاهی رو با هم تو ویلای زیباکنار با هم باشیم و بعد از اون در یک جلسه ادبی شرکت خواهند کرد و سپس به همراه سعید پسرم به استکهلم خواهند رفت.از این رویدادها کاملا خوشحالم

****
بعدا نوشت :سیزده بدر با مراسماتی که فقط برای یک چیز است کمی مهربانتر با هم و کمی خندانتر
ما هم که خواستیم کمی بچه ها بخندد یک دروغ سیزده تابلو گفتیم .اما از اونجایکه ما در حدود چهار
سالی است که مثل گاو پیشونی سفید هستیم در این دنیای مجازی سریعا توسط دوستای قدیمی
لو رفتیم و معلوم شد که در گام اول بیسواتیم و در گام دوم هیچ دختری را بدبخت ننموده  و همچنین
پسر بنام سعید خدایا ما را ببخش و بیامرز و همچنین بنده کجا سوئد و لهستان کجا
ما مسعود هم اسممان نیست و شیرازی هم نیستیم مادررررررررررررررررررجان
پ.ن :امیدوارم  همه فقط خندیده باشید و بس !




+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 20:21  توسط رحیم   | 

فرشته ها اخم نمی کنند

دفتر نقاشی اش رو آورد و گفت :عکستو بکشم
خندیدم و گفتم :خوب میکشی باشه
مثل نقاش ها یه نیگا کرد و گفت باشه و چند دقیقه کار کرد
-ببین،خوبه!
دیدم یه صورت کشیده با دوتا بال
-گفتم من کجام شبیه فرشته هاست !
-می خوای یکی دیگه بکشم
-باشه ولی ایندفعه من عین هیولاها نکشی یه وقت !
-دوباره همون کارا کرد و گفت :تموم بیا ببین
دیدم باز یه فرشته اس،اینبار خندون تر 
-من اینم آخه دیونه؟!
یه ذره ادای آدم هایی که فکر می کنن در می آره و میگه

-آره دیگه ،اگر اخم نکنی !

***


پ.ن :امسال تصمیم دارم نزارم هیچکس چهره غمگین و شکست خورده ازم ببینه

پ.ن2:احساس می کنم خونه وبلاگی احتیاج به تمیزکاری و شصت و شو داره
از یکی از دوستای خوب که همه وب خوشگلشو و نوشته هاشو میشناسن خواستم
که کمک کنه
پ.ن3:از بین صفر گنده تا صد چه نمره ای به نوشته ها می دین و فکر می کنین
نوشته ای که خوب باشه تو وبلاگ داشتم که شما بیشتر دوست داشته باشین و موندنی باشه

پ.ن4:من خودم نمره زیر 50 میدم اما قول میدم پسر خوبی بشم (مادررررررررجان )

بعدا نوشت مهم :سرانجام یه ناشر آمریکایی کتاب جدید من رو زیر چاپ خواهد برد و همچنین

همسر سوئدی من هم راضی شده بیاد ایران ،جزئیات بیشتر در پست بعدی خواهم گفت الان تو راه ترمینال

پروازهای خارجی هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 23:59  توسط رحیم   | 

نیمکت

پارک کوچکی بود در میانه شهر که زنان و مردان مسن شهر روزها را در آن می گذرانداند
اکثرا مردمان محله را مهاجران لاتینی و خاورمیانه ای تشکیل می دادند .مردمانی که چهره های
آفتاب سوخته و موهای وزکرده شان با دیوارهای قدیمی محله همخوانی عجیبی داشت.
آلفردو  و ماریا معروفترین افرادی بودند که در پارک می نشستند .آنها صبح ساعت نه می آمدند
و درست روبروی هم در هفتمین  وهشتمین  نیمکت می نشستند .آلفردو یک رادیو کوچک داشت
و آن را روی موج اف ام تنظیم کرده بود و مدام اخبار گوش می کرد و همیشه زیر چشمی ماریا
را می پایید. ماریا یک میل بافتی داشت و همیشه کتاب شعر از نرودا را نیز با خود می آورد.
اما نکته جالب زندگیشان این بود که هر دوشان تا وقتی سالوادر آلنده بر سرکار بود در سفارت
شیلی در پاریس کار می کردند ،ماریا عاشق آلنده بود و آلفردو یک راستگرا.
ماریا ماشین نویس سفارت بود و همیشه یک پای ثابت انجمن های شعر بود .آلفردو کارمند
قسمت امور تشریفات وابسته نظامی سفارت
اما شبی که پینوشه کودتا کرد پایان ماه عسل این زوج بود ،ماریا تصفیه شد و آلفردو ترفیع گرفت.
ماریا همان شب آلفردو را صدا کرد و گفت :
-تا حالا عاشق انسانی بودم که فقط افکارمون فرق می کرد و از این لذت می بردم اما ...
-اما چی ماریا
-دوست ندارم همسر کسی باشم که با مرگ هموطناش شاه میشه ! خداحافط آلفردو
ماریا فرصت کار دیگری به آلفردو نداد ،بعدها مرد استعفا داد اما ماریا او را هیچوقت نبخشید
آن ها بدون طلاق رسمی از هم جدا بودند زوجی نزدیک  هم و دور از هم !
حالا سالهاست آلفردو روبروی ماریا می نشیند و ملتمسانه می خواهد که او را ببخشد اما ماریا
همچنان نگاههای مرد را بی جواب می گذارد.
اما همه جز مرد از عشق زن باخبرند و نجواهایش با عکس آلفردو را شنیده اند
آنروز صبح آلفردو رادیو را محکم به گوشش چسبانده بود اخبار که شروع شد درست از جدایی
آنها سی سال گذشته بود ،سی سال پیش بود مرد هیچوقت فراموش نمی کرد همه می دانستند
که او رو دیوار خانه ماهها را خط می کشد
گوینده رادیو گفت :پینوشه دیکتاتور شیلی مرد !
-آگوستو !
پیر زن نگاهی به مرد کرد
آلفردو از جا برخاست و گفت :آگوستو مرد ،آلنده رفت ،دنیا عوض شده بیا با من باش ،گناه من زیاد نبود!
-زن خندید و روبروی مرد ایستاد به طوری که صدای نفس های پیرمرد را می شنید
برای اولین بار کتابش روی زمین افتاد
-پیرمرد غرغرو اینو نمی تونستی سی سال پیش بگی !
پ.ن :گاهی فاصله ها فقط یه نیمکته ،یه ایمیله ،یه نامه اس!
پ.ن ورزشی :آقا ما در تغییر دایی نقش نداشتیم و از آنجایی که به اسطوره اعتقاد نداریم
می گوییم کار کار اینگلیساس ،کاش مدیران نالایق هم می رفتند و گردن مسگر را تنها نمی زدند.
پ.ن پیشنهادی :حالا که تیم ملی مربی ندارد بهترین گزینه شکیبا مربی تیم سیکاد است که دو شب
پیش به تهران اومده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 12:37  توسط رحیم   | 

قهرمان

عصرها سکوهای تمرین باز بود تا تماشاگران بتوانند تمرین ها را ببیند
استیونس سالها بود که عادت داشت موقع ورود به زمین به طرفداران
تیم امضا بدهد و با ان ها عکس یادگاری بندازد .
پیرزنی نزدیک آمد و گفت:این عکس نوه منه لطفا امضاش کنید اون
عاشق شماست،فردا عمل سختی  داره حتما خوشحال میشه !
اشک در چشمان زن جمع شده بود و ملتمسانه در چشمان او می نگریست
پیر زن را در بازوانش فشرد عکس را گرفت و امضا کرد و نوشت
دوست کوچولو وقتی خوب شدی مهمون من جایگاه ویژه !
استیونس تمام توانش را جمع کرد یک نگاه به دروازه کرد و ضربه ای محکم به توپ
زد ،توپ زوزه کشان راهش را ادامه داد دیگر چیزی ندید توپ گل شده بود و آنها قهرمان
شده بودند نگاهش همزمان  به اسکبورد افتاد که داشت صحنه گل را نشان می داد باورش سخت بود

 کودکی را دید در کنار پیرزنی که دستی به آسمان داشتند.

***

پ.ن گیر دادنی :
 
هفت سال پیش
گل سوم بحرین ،بهت زده تصویر تلویزیون دبی رو نگاه می کنم .گزارشگر ایرانی
انقدر بی حس و حال بود که ترجیح دادم بازی را از دبی اسپرت تماشا کنم .صدای
مبروک مبروک گزارشگر اماراتی و دور افتخار بحرینی ها با پرچم عربستان
اعصابم رو بهم ریخته بود .چهره غمگین و ناراحت بازیکنان و چهره خسته
پیرمرد کروات  تیم ملی ،روی صفحه خیلی تلخ بود .هیچوقت یادم نمیره سه تا
مسکن خوردم اما سر درد تمومی نداشت .هیچوقت استقبال هیچ تیمی نرفته بودم
سالی یکبار زوری برم آزادی ،فردا آن روز تیم شکست خورده بر می گشت
کارم رو تعطیل کردم رفتم فرودگاه ،دلم گرفت وقتی از ملبورن اومدن هرکس
دوست داشت کنارشون باشه اما اینبار تنها چند صد نفر بیشتر نبودند اونم محدود بود
به یکسری آدم مسن و چند تایی جوون که یکریز ناصر حجازی رو طلب می کردند
اما همون چند تا آدم مسن که درست مثل هم فکر می کردیم عین قهرمانا از بچه ها
استقبال کردند .اون تیم تا پلی اف رفت و تونست بهترین تیم ایرلند رو شکست بده
هر چند بالا نرفت اما یحیی خان گل محمدی نشست و یه دل سیر گریه کرد .
بلازویچ رفت اما میراث پیرمرد چهار سال بعد انتقام اون روز تلخ رو گرفت و
با پرچم ایران دور افتخار زده شد .
دیروز آزادی:
هیچکس گریه نکرد ،مربی نگفت چرا !
نیمکت یخ کرده بود ،طلسم آزادی شکسته شده بود این جا دیگر جایی برای وحشت نبود
مردانی خسته و بی رمق .مربیانی کهدر زمان خودشان بازیگرانی خوب و مدرسانی حرفه ای بوده اند
اما مرد تصمیمات حرفه ای و دیسپلین برخورد با فوتبالیست همسطح که امروز شاگرد
آنهاست نبودند .دیروز کسی از دایی استقبال نکرد ،کسی گریه نکرد اما همه بابت غرور
شکسته یک ملت غمگین شدند،راستی بیچاره ملتی که برای همه دورانها قهرمان می خواد
و کمبودهایش را جایی دیگر می طلبد .
پ.ن2:ممنون از همه بخاطر تبریکاشون و همچنین کادوهاشون که کامنتهای زیباشون بود
پ.ن3:آقا ما سعی می کنیم این اصول را رعایت کنیم و از بند 11 استفاده ابزاری نشود
آقایون همه ز....نیستند و فقط بدنبال تفاوت هستند !
در ضمن زندگی ساده است زیاد اصول پذیر نیست .
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 12:35  توسط رحیم   | 

جو گیر

چیکار کنیم دیگه ما رو کم دعوت می کنن بازی ،برای  همین زود  دست به کار میشیم
بچه هم که بودیم خاله بازی دعوت نمی شدیم تو نوجونی فوتبال بازی فقط دعوت شدیم
تو گل وایستیم ،می گفتن توپ می خوره بهت تو گل نمی ره!
دوران دبیرستان نمی بردن ما رو دختر بازی می گفتن جوگیر میشی طرف می پره !!!!!
القصه بزرگتر که شدیم تو هر بازی که رفتیم یه جورایی ما رو پیچوندن ودور زدن.
یکی دو دفعه از این بازیا تو اینترنت دعوت شدیم کلی ذوق کردیم
مادرررررررررر جان !!!!
دوست خوبم ترنج بانو دعوت کرده که تو بازی که قوانین و اصول زندگی ما چیه؟
ما که قانون نداریم از بس ایرانی هستیم !!!!!!!!!!!!
اما خب یه اصولی داریم
اول:آدم باش ،همه دنیا تو یه لحظه تموم میشه اما تو از یاد هیچکی نمیری

دوم :مرد باش ،مردی تو قطر بازو سینه ستبر نیست تو وسعت قلبت برای آدم هاست

سوم :همه داشته هات مال تو نیست پس مغرور نباش  و حسرت نخور نه برای موقعیت رفته و نه برای چیزی که نمی تونی کسب کنی

چهار :دروغ نگو ،به همراه زندگیت  هم اگر نمی تونی راست بگی همه واقعیت رو نگو

پنجم :وقتی عاشق شدی برای عشقت جون بکن ،اما اگر دیدی  قطع یک  رابطه یه دنیا
سود برای طرف مقابل داره یه خط روی خودخواهی هات بکش .
شش:تو تجارت مرد رند نباش ،ضعیف کشی نکن ،ضعیف برکت زندگیه !

هفت :برای دنیای دیگران احترام قائل شو ،تجسس و فضولی ممنوع

هشت :وقتی تو قدرتی ، شخصیت هیچکس رو خرد نکن ،فردا خیلی زود می رسد

نه: همیشه پلوخور باش ،کم خواه نباش .دشمن هم قویش خوبه !

ده:جزئیات رو فراموش نکن

یازده :با زنها با تکنیک باش ، یه رفتار خوب آدم را  سالها بیمه می کند

دوازده :هیچوقت این اشتباه رو که زنی رو تو یه جمع خراب کنی یا دست روش بلند کنی رو مرتکب نشو !

سیزده :هیچوقت کاری صد در صد توفیق نداره پس روی صد برنامه ریزی نکن

چهارده :خانواده از 2 شروع میشه تا کشور و ملت میرسه پس برای حفظ خانواده تلاش کن

پانزده :تو زندگی اعتماد دیگران رو جلب کن ولی هیچ اعتمادی کامل نیست،به حرف
سیاستمدارا اصلا اعتماد نکن !
شانزده :هدیه کوچیک بودنش مهم نیست ،وقت و زمانش رو فراموش نکن

هفده :فراموشکار نباش ،دوست کم پیدا میشه

هیجده :برای بازگشت یه راه بزار ،پلهای پشت سر رو خراب نکن

نوزده :ببخش قبل از اینکه دیر بشه

بیست :باور داشته باش اگر هیچکس نباشه که به تو فکر کنه ،یه خدا داری که به فکرته

و یه آدم دیگه یه جایی دیگه قلبش بخاطر تو می تپه!!!

پ.ن:دیدین جوگیر شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ.ن2:انقدر کادو دادین بابت تولد که ذوقمرگ شدم مادررررجان.

پ.ن3: همه دوستان  برای بازی  دعوتن هوارتا !!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 11:46  توسط رحیم   | 

خوش بحالم

-میل خودتونه به هر صورت با سونوگرافی جنسیت بچه معلوم میشه.
-می خوام سوپرایز بشه وقتی می بینش !
-مشکل دیگه ای نیست اگر تا هفته آخر مشکلی داشتین با همراهم تماس بگیرن.
-ممنون خانوم دکتر!
خانومه که با ما جوره...
-فکر کنم همسرتون هستن !
-چیه بابا ،سلام.کجام؟ تو مطب دکتر !یه لحظه...
-با اجازه خانوم دکتر
-برای وقت بعدی با منشی هماهنگ کنید ،خدا نگهدار
-چشم ،خداحافظ
مسخره چیه مطب رو بهم ریختی؟
-چی گفت پسره ؟
-سالمه،نگفت ولی خیلی اذیت می کنه کره خر،فکر کنم پسره !
-دستت درد نکنه...یعنی ؟
-نه اونقدر !
-خب بریم خونه دیگه؟
-نه خیر ،رستوران مهمون منی
-خبریه؟
-تولد دوست پسرمه!
-فکر می کردم دیونه ای نه انقدر !

***

پ.ن1:سی و سه پیش در چنین روزی یه پسری اومد که از بس خوشتیپ و خوشگل
بود پس از سی و سال هنوز سرش دعواس و نتونستن به هیچکدام از طرفدارانش که
با احتساب جمعیت مجرد جهان چیزی بالغ بر بیش از یک میلیارد نفر هستن بدنش ،این
آقا پسر تپلو و گلوله نمک که به مرور زمان در اثر غمباد گرد هم شده است و البته از
همه دستانش هم هنر می بارد .تولدش به روایت تاریخی مستند امروز است ،از همین جا
تولد بدون کیکش را تبریک می گویم !
پ.ن کمکی :مهلت 24 ساعته تمام شد .
پ.ن وسطی :آقا امید گفته بود که آدم ها مگه درجه پذیرند !نه عزیز بسیاری افراد وقتی
یه موهبتی از طرف خداوند بهشون میشه فکر می کنن که خیلی توانایی دارند و به اصطلاح
تاپ هستند اما این آدم های معمولی اند که بسیار تواناترند.
پ.ن آخری :اگه یه دوستی اشاره نکرده بود یادم رفته بود که تولدمه

پ.ن نهایی :تصویر اول مربوط است به قبل از تیر وکمان،الهی چقدر خوشگلما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تصویر دوم مربوط به مراسم اسکار و چند سال قبل ،چقدر خوشگلنا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اولین تصویر من بعد از تیر و کمان



ت

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 0:29  توسط رحیم   | 

شب تولد عشق

همه ماجرا از وقتی شروع شد که سپیده مادر بزرگ رو تو خواب دید و اون گفت :
-اگه دوست داری با هم باشیم بیا تپه بالای ده زیر درخت کاج قدیمی،دختر یادت باشه این یه رازه!
فقط سه روز فرصت دارم اینو یادت باشه
 تپه جایی بود که  سپیده همیشه برای باری تو بچه گی همراه مادر بزرگ به انجا می رفت
سپیده دانشگاه رو تموم کرده بود و یه چند وقتی بود تو یه شرکت خصوصی حسابرسی
کار می کرد ،دختر شادابی بود و بسیار پر کار و با دقت .
از دوره دبیرستان صبح ها زود از خواب پا میشد اما عادت ورزش نداشت برای همین
بیشتر مواقع مواظب بود چاق نشه ،یه صورت گرد و تپل داشت که یه ذره چربی اضافه
روی اون خیلی زود نشون می داد.
این اواخر خیلی خسته بود و کمتر به خودش می رسید برای همین پدر پیشنهاد داد که
ایام عید به جای ماندن در خانه با هم برن مسافرت ویلای قدیمی مادر بزرگ
بعد از فوت مادر بزرگ این ویلا ارثیه پدر شده بود و باباش  ظاهر اونو مدرن کرد اما
داخل خونه تغییر نکرد و می گفت اینجا بوی کودکی هام و مادرم رو می ده!
صبح  روز بعد  سحر خیزی سپیده ،با لباس ورزشی همه خانه را متعجب کرد ،سپیده
به بالای تپه می رفت و ساعت ها با مادر بزرگ از کاراش و فکراش می گفت
سرش را روی پاهای تکیده و لاغر پیر زن می گذاشت و گاهی نیز می گریست و
از روزهای غمگینش برایش می گفت ،از روزهای که ترسیده بود از تنهایی ها و
تردیدها،در تمام مدت مادربزرگ فقط گوش می داد و موهایش را نوازش می داد
گاهی هم از خاطراتش می گفت ،از ان روزی که گوشواره هایش را گم کرده بود
و جوانکی در میانه مهمانی عروسی آن را پیدا کرد و تا وقتی مردعاشقش شد.
این جا که میرسید چشمانش برق می زد و سپیده فکر می کرد که این زن چه زیبا
بوده و او هیچگاه نفهمیده است .
روز سوم که رسید سپیده دلش نمی خواست تموم بشه ،خیلی چیزها و تجربه ها از
پیر زن یاد گرفته بود و حس آرامش زن به اون قوت قلب زیادی داده بود ،با خودش
فکر می کرد که چقدر به زندگی و مفهموم واقعی اون  نزدیک شده و برای همین
دلتنگ رفتن مادر بزرگ بود اون روز هم با صحبت ها تموم شد وقت رفتن رسید.
مادر بزرگ گفت :به خونه که رسیدی زیر ستون بیرونی اول یه رازی پنهونه اگه پیداش
کردی ،راز زندگی رو می فهمی
مادر بزرگ با یه بوسه کوچولو از پیشونی دخترک رفت و سپیده با سرعت تپه را تا
خانه دوید ،انقدر عجله داشت که همه مردمان ده با تعجب به این دختر شهری نگاه
می کردند .
به خونه که رسید شروع کرد به کندن زمین ،تو فیلما دیده بود که یه نامه پیدا میشه
اما مادر بزرگ سواد نداشت و این اتفاق بیشتر به خیالبافی می تونست شبیه باشه!
اما باید ادامه میداد ،کند و کند ،دیگه یه گودال کوچیک درست شده بود که دستش
به یه جسم براق ،فکر کرد شیشه خورده اس ،ولی نه انگار  صیقلی بود
آن را بیرون  اورد و پاکش کرد یه گوشواره قدیمی طلایی ،یعنی همه راز زندگی یه
گوشواره کوچیک قدیمه!
-خانوم
-خانوم می بخشید
-بله،با من هستید
پسرکی بود با موهای صاف و ظاهری معمولی
-نیازی به گل بازی نیست،فکر کنم گوشواره تون پیش منه!

***
پ.ن :اولین پست سال نو تقدیم می کنم به دوستام بخصوص نیلوفر ،ندا ،باران و ترنج بانو

پ.ن اند اعتماد به نفسی :منم تصمیم کبرا رو گرفتم که ازدواج کنم برای همین دنبال یه دختر
با سایز 38 قد 178 تحصیلات لیسانس به بالا ،شاغل حداقل مدیر یک  شرکت خصوصی با دفتر
خاورمیانه ای در دبی ،زیبا ،خوش برخورد ،بابا مایه دار !
ماشین، مرسدس ،همچنین علاقه وافری دارم که یه ویلا تو سواحل قناری داشته باشه
سن بیست و چهار تا بیست شش سال با شناسنامه رسمی تطبیق داده خواهد شد
برای اینکه زیاد دچار مشکل در کاندید شدن نشید از شکل و قیافه آنجلینا
(جولی خودمون رو می گم )یا اسکارلت جوهانسن .
آشنایی با زبانهای انگلیسی و فرانسه و آلمانی الزامی است
متقاضیان حداکثر ظرف 48 ساعت باید درخواستشان را با روزمه کامل به همراه  پرداخت یک فیش
یک میلیون تومانی به  حساب 01020008  بانک ملی شعبه مرکز به صندوق پستی بنده میل نماییند
بعد از  تاریخ مقرر به هیچ درخواستی ترتیب اثر داده نخواهد شد
پ.ن نهایی :سال گاو سالی پر از برکت برای شما باشد
 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 9:54  توسط رحیم   |