تبليغاتX
طعم تلخ قهوه

بازی باطل

صدای زوزه گرگها قطع نمی شد وباد با چنان  شدتی به چادر می خورد که فکر می کردی
هر لحظه باید منتظر باشی تنها سر پناهت آسمان باشد.
مردمان این کوهها باید آدم هایی مقاوم باشند که سرما و مشکلات را تحمل می کنند .چند ماهی است
که در این کوهستان از زندگی و جنگ برای یک روزنامه محلی خبر ارسال می کنیم تنها دلخوشی مان
برای  زنده بودن  جوانی راهنما و امان نامه ایست که از یکی از روسای قبائل برایمان گرفته است.
از سر شب نسرین تب شدیدی کرده است و اسد همان جوان راهنما رفته است تا کمی دارو بیاورد اما
نیروهای ارتش تپه را زیر آتش گرفته اند و او تا صبح نخواهد رسید .
پاهایش را میشورم و دستمالی بر سرش می گذارم و دستانش را در دست می گیرم ،دستانش را کمی
مالش می دهم تا گرم شود .از این که این تب قطع نمیشود دارم دیوانه می شوم .
یاد داستان هایی که از مرگ شنیده ام آزارم می دهد ،رفتنش برایم دوبار مردن است.هم دوست است
و هم عشق و هم همکاری بی نظیر !
از چادر بیرون می آیم ،مردانی با صورتهایی پوشیده و قطاری از فشنگ بر دوش با لباسهای پشمی
سیاه و تیره در کنار آتشند ،یه میانشان می روم ،نگاهم می کنند و یکیشان جلو می آید ،صاحب صدایش
می کنند ،با اسلحه اش راهم را سد می کند
-زنم داره میمیره ،دکتر می خوام !
فقط نگاهم می کند تازه می فهمم که فارسی خوب نمی داند همان جمله را به انگلیسی تکرار می کنم
خنده ای می کند و به من می فهماند که در این زمان چه سوال احمقانه ای کرده ام !
می خواهم که کمکم کنند اما به یاد می آورم نگاههایی که به نسرین می کردند برای آنها مرگش بهتر
از زنده بودنش بود در فکر این مردان  زنی چون او فاسد و هرزه است.
صاحب دوباره برمی گردد و با انگلیسی دست و پا شکسته می فهمم که تنها اوست که دیبرستان رفته
و همه این مردان طالب راه نجات من و زن همراهم از گمراهی را توبه می دانند تا شاید خدا کمک کند
تا زن همراهم در پاکی  بمیرد ،قرآنی به من می دهد و به چادر اشاره می کند و به من می فهماند که باید
بروم .به سوی چادرم برمی گردم ،نسرین هنوز در تب می سوزد باز هم پاشویه می کنم
کتاب خدا را در دستانم می فشارم و بر قلبم می گذارم تنها راه نجات شاید او باشد ،کتاب را بار می کنم
و شروع به خواندن می کنم بارها هنگام خواندن می ایستم و نسرین را نگاه می کنم در میان سوره ها
کوثر را بارها می خوانم و نذر می کنم که اگر به پای دره رسیدم مدرسه ای بسازم تا دیگر جنگی نباشد
آرام آرام پلکهایم سنگین میشود ...
نمی دانم چه وقت سپیده می زند اما وقتی بهوش می آیم مردی با لباس سفید بالای سرم است
-نگران نباشید شما و همسرتون خیلی آسیب دیدید اما شانس آوردین ،چرخبال تو راهه
به اطرافم نگاه می کنم مردان صاحب چون برگهایی خزان زده در میان کوهستان پراکنده اند .
پ.ن1بی ربط 1:این روزها خیلی اوضاع اقتصادی سخت و استخوان شکن است و بنده حقیر
باید مقاومت کنم تا چیزی را که با سختی ساخته ایم از دست ندهیم اگر کمتر سر می زنم بابت
مشغولیات است
پ.ن2:نمایشگاه رفتیم مثل همیشه ،تا کی باید ناشران با آثار قبل از تیر و کمون دلخوش باشند
تنها چند نام جدید دیدم از چند ناشری که چون تک درخت میان بیابان ایستاده اند ولی خدایی
بوی کتاب توی کتابفروشی های انقلاب کجا رفت !
اما از حق نگذریم و به وزارت ارشاد تبریک بگم  خدایی ساندویچ منوعتر شده بود و بستنی نیز هم !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:46  توسط رحیم   | 

گلدون رفاقت

-دکتر امیدی نیست ؟
-مرگ و زندگی دست خداست ،تا صبح امیدواریم برگرده!
سالها با هم دوست بودند از مدرسه ابتدایی ،از آن روز اول مدرسه .جواد حالانویسنده پاره وقت یک
 روزنامه محلی شده بود .خانواده اش مهاجرت کرده بودند واین روزها تنها بود .تنها دلخوشی اش
قناری اش بود و گاهی هم قهوه ای که با مهیار  می خوردند.
مهیار اما زندگیش متفاوت تر بود ،نوازنده ،استاد دانشگاه و این اواخر سیاست پیشه !
شغل جدید باعث شده بود کمتر با هم باشند و امشب هم جلسه مهمی بود ،موضوع مهیار بود او
باید یک پله بالاتر میرفت و برای یک مبارزه در کارش نماینده میشد اما دوستش با قلبی که هر
لحظه امکان ایستادنش بود روی تخت بیمارستان بود.
صدای دکتر از هر طنینی رساتر بود .چیزی نمی شنید جز تا صبح!
می دانست که نمی تواند یک تصمیم را عقب بیاندازد و تا امروز هم همه را منتظر گذاشته است
اما یک چیزی به او می گفت نه !
خواست برود اما نتواست اتومبیلش را روشن کند .سرش را روی فرمان ماشین گذاشت
تا صبح ...
لبخندها و اشک های او را  آن روز که اولین جایزه اش برای موسیقی  را گرفت انگار
روی شیشه های ماشین نمایش داده می شد .
دستش را داخل داشبورد برد و سازدهنی اش را برداشت ،اس ام اس دوستی را خواند
کجایی مرد ،اگه نیایی تو دنیای سیاست کارت تمومه !
بی تفاوت موبایلش را روی صندلی پرت کردنگاهی به آسمان کرد و ساز را روی لبانش نهاد
 ،گاهی می گریست و گاهی نجوا کرد ،با سازش با خدا مناجات کرد
آنقدر ادامه داد تا خوابش برد
صبح که شد با صدای ضربه های انگشتان دکتر از خواب پرید
-خوشحالم،معجزه اس !

نمیتونم بگم چی شده اما دیشب برای اینکه ناراحت نشین گفتم تا صبح !

مرد اینبار سازش را بروی لبانش گذاشت و آهنگ شاد کودکانه اش را نواخت .
پ.ن:این داستان تقدیم به دوست خوبم ندا که زحمت این قالب زیبا رو کشیده است.
پ.ن2:پائولو یه جمله داره که من عاشقشم با این مضمون  بهشت جایی است که کسانی که دوستانشان
را جا می گذازند راه نمیدهند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:8  توسط رحیم   | 

زیر قطره های بارون

- متاسفم !
-یعنی باید این یکی روهم بزارم تو صندوق خونه ؟
-مشکل داره ،بهتره یه جور دیگه بنویسی !
دیگه طاقت نمی آورد و از دفتر خارج می شود،این روزها که همسرش بیمار است
دلش عجیب می خواست با این یکی موافقت می شد .
صفحه اول را نیز برای او نوشته بود و کتاب پیشکش او بود اما مهر ممنوع بر پیشانی
کار نشسته بود ، اولین نفر نبود که این را به او یادآور شده بود .
دستنوشته ها را برداشت و از دفتر خارج شد .باران ریزی می آمد از همانها که قدیما وقتی
بچه بود مادر بزرگش می گفت این باران خانه خراب کن است!
سردی هوا باعث میشد که دستهایش را جمع و جور کند اما باران تمامی نداشت.خیابان خلوت بود
و هوا داشت تاریک می شد ، هر چند لحظه نور چراغ های اتومبیلی را که انتها خیابان دور
می زد را می توانست ببیند .باران هر لحظه  تندترمی شد و هوا سردتر .
زیر بالکن یک خانه قدیمی ،روبروی در خانه ،پیرمرد کفاشی با یک جعبه که چند کفش کهنه داخلش
بود و قوطی  واکس هایش را روی آن گذاشته بود نشسته بود ،کنار پیرمرد انگار تنها جایی بود که
باران اجازه ریزش نداشت ،سردش بود و مانند قهرمان های دو صد متر که همه توانشان یک جا
تمام می شود پاهایش قدرت جلو رفتن نداشت ،کنار مرد روی سکو نشست.
پیرمرد از آن مردان کلیشه ای قصه ها بود شکسته و تکیده با موهای سفید سوزنی
 نگاهش کرد ،سر تا پای مرد را برانداز کرد و گفت :نه کارتن خواب نیستی ،واکس یا کفه؟
-خسته ام هوا سرده .
-بس ناجونمردونه !
پاسخ پیرمرد لبخند را روی چهره مرد می آورد ،کفش هایش را در می آورد و به مرد واکسی می دهد
-با اینا کمر درد نمیگیری،با کاری که شما جونا دارین این کفش های پلاستیکی عذابه !
-تازه خریدم ولی ...
-بوی کفش هات بد نیست،فرهنگی هستی !
-نه اونقدر
-من از بوی کفش آدم ها می فهمم که چیکارن ،آخه سالها تو این خیابون کفش خیلی ها رو واکس
زدم ،سفیر و وکیل تا رفتگر شهرداری تا این جوونا که صد قلم آرایش می کنن !
حتی یادم وقتی جوون بودم کفش نخست وزیر رو هم واکس زدم آقا پنج تومن داد باور می کنی
خیلی پول بود .کفشا با من حرف می زنن و از راز صاحبشون میگن،از عشقاشون ،ترساشون
انتظارشون!
در همین حال فرچه را روی کفش هنرمندانه می کشد احساس می کنی دادرد کفش را نوازش می کند
-جوون گرفته ای اینو کفشت می گه ،دنیا همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه!
زنا عجیبن ،کنارشون  باشی بهتره تا یادشون باشی،
.دیگه بارونم تموم شده ،پاشو کفشات میگن یکی منتظرته !عاشقشی؟
کمی تعجب می کند این مرد تنها یکبار در صورتش نگریسته بود ودر تمام طول کار
 هم فقط کفش رانگاه کرد
- تموم شد ،کفشای راز نگهدارین
لبخندی میزند و دست به جیب می شود تا اسکناسی به مرد بدهد
-مهمون من
مرد چراغ های اتوبوس آخر شب را می بیند .باران هنوز می بارد اما دیگر سرد نیست
پ.ن :.....................................................دارد نمی نویسم خودت تخیل کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:28  توسط رحیم   | 

حاجی جون من

مش علی همه ده رو عاصی کرده بود .از سال پیش که زنش مرده بود.
همیشه جلوی در خونه می نشست و در و دیوار را نیگا می کرد .
میگن زنش رو خیلی می خواسته و دو سال هرروز در خونه باباش میشسته!
بعدش یه چند وقتی هم شروع کرد با زنا شوخی کردن لب چشمه!
یه وقتایی هم باسن اونا رو دید می زد و مسخره  می کرد
مثل خل و چل ها شده بود تا اینکه صغرا ،زن حمدعلی بنا ،گفت اگه
یکی رو براش صیغه کنن  شاید خوب بشه و از این حال در بیاد .
زنهای ده دست بکار شدن و صفیه ،بیوه حسن ،رو براش عقد کردند .
مش علی بهتر شد اما درست چند روز بعد کبرا دختر کاظم خدا بیامرز رو خواستگاری کرد
کبرا هم که دیگه سنش از پنجاه رد شده بود قبول کرد هرچند صفیه دلش رضا نبود!
مش علی ماه بعد رفت کربلا و شد کبله علی و با خودش یه دختر جوون هم آورد
 و  به زناش گفت تو اونجا عقدش کرده و هرچی دارن با هم می خورن !
کبله علی، ننه محسن و بیوه عبدا... رو هم گرفت ،حالا هم داره میره مکه و تا
یه ماه دیگه میشه حاج علی !
حالا ننه ،اگه تو رضا باشی منم صیغه اش بشم ،حاجی گفته منم میبره حج !
آدم با خدایه و اهل انصافه ،نماز و روزه اش هم ترک نمیشه
-ننه نیره ،تموم شد
-آره ننه ،آدرس زیر پیش بخاریه ،خیر از جونیت ببینی میرزا !
پ.ن :حس طنزمان بالا زده بود.
پ.ن سینمایی :قدیما که سینما رو بودیم یه خانومی بود که من هنوزم باور دارم
بانوی هنر بازیگری این سرزمین است و حتی فاطمه معتمد آریا با همه هنرش
که ستودنی است با او فاصله دارد .
سوسن تسلیمی با بازی های یگانه در آن سالها بخصوص بازی اش در باشو غریبه کوچک
هیچگاه فراموش نمیشود دیشب وقتی فیلمی را که با نام خانه من جهنم را در سوئد ساخته و
پشت صحنه فیلم را دیدم و چهره اش را ،عجیب دلم خواست بار دیگر باشو را ببینم.




+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:31  توسط رحیم   |