نامه بیست و هشتم
غروب آن روز پاییزی آخرین ملاقات بود و هر دو باید برای انجام کارهایشان از هم جدا می شدند
قهوه ای خوردند و از دوره گردی یک جفت گردن بند خریدند که دفترچه ای داشت که اصلا در نگاه
اول قابل تشخیص نبود .
پیتر با خنده نگاهی به ماری می کند و می گوید پدر بزرگ من یک اسکاتلندی اصیل است فکر کنم
دیگر برایت یادگاری نخرم !
ساعتی بعد مرد جوان با ترن به سمت موناکو می رود و ماری هیچگاه منظره جدایی در ایستگاه را فراموش
نمی کند چند هفته بعد نازی ها تا پاریس رسیده اند و فرانسه اشغال شده است و پیتر به جنبش مقاومت
می پیوندند .
حال تنها راهی که برای اطلاع از احوال مرد برای ماری مانده نامه هایی است که گاهی پستچی محله
ششم برایش می آورد در نامه ها خبری از جنگ نیست و زن تنها جملات عاشقانه را می خواند .
نامه ها همه با شماره برایش نوشته می شود و بالای نامه مرد با دقت فراوان شماره ای با لاتین می نویسد
نامه بیست هفتم کوتاهترین نامه بود
عزیزم ،تو تمامی دلیل بودن من
فرصتی نیست شاید لحظه ای دیگر اسیر دست سربازان شوم نامه را به دست کودکی داده ام تا به پست بدهد
دوستت دارم ،فراموشم نکن!
جنگ که تمام شد زمان زیادی بود که از مرد خبری نداشت تا اینکه مردی برایش چند تکه از وسایل شخصی
او را که اداره پلیس پیدا کرده بود برایش آورد
عطری که او برایش خریده بود و چند تکه دیگر و جفت گردنبند!
دفترچه گردنبند را باز کرد با خون روی صفحه اول نوشته شده بود نامه بیست هشتم
در هر برگ تنهاسه الی چهار کلمه بود
ماری عزیز
شاید تنها نفسی
با مرگ در این
سیاهچاله فاصله دارم
اما بدان تنها
دلیل مبارزه و بودنم
تو بوده ای و بس
برای آنکه روزی با
تو کنار ایفل قدم
بزنم و تنفس کنم
قهوه و نگاهی رودرو
همه عشق من تویی
اگر زنده ام دلیلش تویی
رنگ نوشته ها کمتر می شود وماری با چشمان اشکبار ادامه می دهد
فردا نزدیک است
و اینبار در طلوع
ایستگاه خواهم آمد
نوه پدر بزرگ اسکاتلندی
پیتر
***
پ.ن :از همه دوستان بابت بی مهری و سر نزدن معذرت
پ.ن:نوشتن برایم از فتح اورست سختتره و تخیل مشکل شده،کتاب پیشنهادی ام همین
کتاب خانم گالداوا اگر درست نوشته باشم ساعت چهار صبحی بنام او مرا دوست می داشت
پ.ن:حالمان خوب است و سلامتیم چرا اینجوری نیگا می کنین




