مرد را
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
سالها از روزی که پدر زهرا شهید شده بود گذشته بود و دخترک تنها خاطره گنگ از مردی
که او را بوسیده بود و دیگر اورا ندیده بود نداشت .
پدر برایش مردی بود با چکنه های سیاه و لباس خاکستری و چفیه ای دور گردن که زهرا تا سالها
فکر می کرد روسری است .کلاس اول جرائت کرد و از مادرش نام آن روسری خیالی را پرسیده بود
دختر حالا شده بود یک زن کامل ،دانشجو و کارمند قسمت اداری یک شرکت بزرگ و نویسنده نیمه وقت روزنامه .
گرد پیری را بر صورت مادرش حس می کرد،او دیگر موی سفیدی نداشت .جسته و گریخته شنیده بود
که خواستگار بعد از پدرش زیاد داشته اما همه را رد کرده بود .
زهرا فکر می کرد به مادرش مدیون است اما چند وقت دیگر می توانست جواب حسین را به تاخیر بیاندازد
او جرائت و شجاعت ترک مادر را نداشت و از طرفی نمی دانست عاشق حسین است یا حرف ها یش!
پسرکی که گاهی عاشق پیشه بود و گاهی قلمش دیوانه کننذه بود و گاه شبیه چریک های لاتینی بود و
همین روحیات دختر را دچار تردید کرده بود .
مادر ،مادر
-چیه دختر نخوابیدی؟
-نه خوابم نمی بره !
-بیا اینجا هنوزم مثل بچه نی نیا می مونی!
-مامان ،یادته کلاس اول درباره چفیه بابا پرسیدم
-اره جونم
زن گونه دخترک را می بوسد و می گوید :نصفه شبی اینم سوال گلم ؟!
-مامان وقتی بابا رفت ،عاشقش بودی؟
-زن نگاهی از سر تعجب به دخترک می کند و جواب می دهد :خب آره معلومه!
-اون چی،موقع رفتن اونم عاشقت بود؟
سکوت حاکم میشود و هر دو زن در تاریکی شب غرق در افکار خود می شوند
***
پ.ن:کاش می تونستم بهتر بنویسم اما توان فکری ندارم و واقعا مخ تعطیل شدیم .(شعر اول گویای همه چی )
پ.ن هنری :هیچوقت دستان را فراموش نمی کنم واقعا ما چند تا پرویز مشکاتیان داریم ؟
رفتنش زود بود
پ.ن بی ربط :عصبانیم و شاکی ،از کی؟معلومه از خودم !!!!!!!!
امروز باید با مشت می زدم تو صورت یه آدم مزخرف
درد بی دردی علاجش آتش است
سالها از روزی که پدر زهرا شهید شده بود گذشته بود و دخترک تنها خاطره گنگ از مردی
که او را بوسیده بود و دیگر اورا ندیده بود نداشت .
پدر برایش مردی بود با چکنه های سیاه و لباس خاکستری و چفیه ای دور گردن که زهرا تا سالها
فکر می کرد روسری است .کلاس اول جرائت کرد و از مادرش نام آن روسری خیالی را پرسیده بود
دختر حالا شده بود یک زن کامل ،دانشجو و کارمند قسمت اداری یک شرکت بزرگ و نویسنده نیمه وقت روزنامه .
گرد پیری را بر صورت مادرش حس می کرد،او دیگر موی سفیدی نداشت .جسته و گریخته شنیده بود
که خواستگار بعد از پدرش زیاد داشته اما همه را رد کرده بود .
زهرا فکر می کرد به مادرش مدیون است اما چند وقت دیگر می توانست جواب حسین را به تاخیر بیاندازد
او جرائت و شجاعت ترک مادر را نداشت و از طرفی نمی دانست عاشق حسین است یا حرف ها یش!
پسرکی که گاهی عاشق پیشه بود و گاهی قلمش دیوانه کننذه بود و گاه شبیه چریک های لاتینی بود و
همین روحیات دختر را دچار تردید کرده بود .
مادر ،مادر
-چیه دختر نخوابیدی؟
-نه خوابم نمی بره !
-بیا اینجا هنوزم مثل بچه نی نیا می مونی!
-مامان ،یادته کلاس اول درباره چفیه بابا پرسیدم
-اره جونم
زن گونه دخترک را می بوسد و می گوید :نصفه شبی اینم سوال گلم ؟!
-مامان وقتی بابا رفت ،عاشقش بودی؟
-زن نگاهی از سر تعجب به دخترک می کند و جواب می دهد :خب آره معلومه!
-اون چی،موقع رفتن اونم عاشقت بود؟
سکوت حاکم میشود و هر دو زن در تاریکی شب غرق در افکار خود می شوند
***
پ.ن:کاش می تونستم بهتر بنویسم اما توان فکری ندارم و واقعا مخ تعطیل شدیم .(شعر اول گویای همه چی )
پ.ن هنری :هیچوقت دستان را فراموش نمی کنم واقعا ما چند تا پرویز مشکاتیان داریم ؟
رفتنش زود بود
پ.ن بی ربط :عصبانیم و شاکی ،از کی؟معلومه از خودم !!!!!!!!
امروز باید با مشت می زدم تو صورت یه آدم مزخرف
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 1:56  توسط رحیم
|



