تبليغاتX
طعم تلخ قهوه - زیر قطره های بارون

زیر قطره های بارون

- متاسفم !
-یعنی باید این یکی روهم بزارم تو صندوق خونه ؟
-مشکل داره ،بهتره یه جور دیگه بنویسی !
دیگه طاقت نمی آورد و از دفتر خارج می شود،این روزها که همسرش بیمار است
دلش عجیب می خواست با این یکی موافقت می شد .
صفحه اول را نیز برای او نوشته بود و کتاب پیشکش او بود اما مهر ممنوع بر پیشانی
کار نشسته بود ، اولین نفر نبود که این را به او یادآور شده بود .
دستنوشته ها را برداشت و از دفتر خارج شد .باران ریزی می آمد از همانها که قدیما وقتی
بچه بود مادر بزرگش می گفت این باران خانه خراب کن است!
سردی هوا باعث میشد که دستهایش را جمع و جور کند اما باران تمامی نداشت.خیابان خلوت بود
و هوا داشت تاریک می شد ، هر چند لحظه نور چراغ های اتومبیلی را که انتها خیابان دور
می زد را می توانست ببیند .باران هر لحظه  تندترمی شد و هوا سردتر .
زیر بالکن یک خانه قدیمی ،روبروی در خانه ،پیرمرد کفاشی با یک جعبه که چند کفش کهنه داخلش
بود و قوطی  واکس هایش را روی آن گذاشته بود نشسته بود ،کنار پیرمرد انگار تنها جایی بود که
باران اجازه ریزش نداشت ،سردش بود و مانند قهرمان های دو صد متر که همه توانشان یک جا
تمام می شود پاهایش قدرت جلو رفتن نداشت ،کنار مرد روی سکو نشست.
پیرمرد از آن مردان کلیشه ای قصه ها بود شکسته و تکیده با موهای سفید سوزنی
 نگاهش کرد ،سر تا پای مرد را برانداز کرد و گفت :نه کارتن خواب نیستی ،واکس یا کفه؟
-خسته ام هوا سرده .
-بس ناجونمردونه !
پاسخ پیرمرد لبخند را روی چهره مرد می آورد ،کفش هایش را در می آورد و به مرد واکسی می دهد
-با اینا کمر درد نمیگیری،با کاری که شما جونا دارین این کفش های پلاستیکی عذابه !
-تازه خریدم ولی ...
-بوی کفش هات بد نیست،فرهنگی هستی !
-نه اونقدر
-من از بوی کفش آدم ها می فهمم که چیکارن ،آخه سالها تو این خیابون کفش خیلی ها رو واکس
زدم ،سفیر و وکیل تا رفتگر شهرداری تا این جوونا که صد قلم آرایش می کنن !
حتی یادم وقتی جوون بودم کفش نخست وزیر رو هم واکس زدم آقا پنج تومن داد باور می کنی
خیلی پول بود .کفشا با من حرف می زنن و از راز صاحبشون میگن،از عشقاشون ،ترساشون
انتظارشون!
در همین حال فرچه را روی کفش هنرمندانه می کشد احساس می کنی دادرد کفش را نوازش می کند
-جوون گرفته ای اینو کفشت می گه ،دنیا همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه!
زنا عجیبن ،کنارشون  باشی بهتره تا یادشون باشی،
.دیگه بارونم تموم شده ،پاشو کفشات میگن یکی منتظرته !عاشقشی؟
کمی تعجب می کند این مرد تنها یکبار در صورتش نگریسته بود ودر تمام طول کار
 هم فقط کفش رانگاه کرد
- تموم شد ،کفشای راز نگهدارین
لبخندی میزند و دست به جیب می شود تا اسکناسی به مرد بدهد
-مهمون من
مرد چراغ های اتوبوس آخر شب را می بیند .باران هنوز می بارد اما دیگر سرد نیست
پ.ن :.....................................................دارد نمی نویسم خودت تخیل کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:28  توسط رحیم   |