تبليغاتX
طعم تلخ قهوه - گلدون رفاقت

گلدون رفاقت

-دکتر امیدی نیست ؟
-مرگ و زندگی دست خداست ،تا صبح امیدواریم برگرده!
سالها با هم دوست بودند از مدرسه ابتدایی ،از آن روز اول مدرسه .جواد حالانویسنده پاره وقت یک
 روزنامه محلی شده بود .خانواده اش مهاجرت کرده بودند واین روزها تنها بود .تنها دلخوشی اش
قناری اش بود و گاهی هم قهوه ای که با مهیار  می خوردند.
مهیار اما زندگیش متفاوت تر بود ،نوازنده ،استاد دانشگاه و این اواخر سیاست پیشه !
شغل جدید باعث شده بود کمتر با هم باشند و امشب هم جلسه مهمی بود ،موضوع مهیار بود او
باید یک پله بالاتر میرفت و برای یک مبارزه در کارش نماینده میشد اما دوستش با قلبی که هر
لحظه امکان ایستادنش بود روی تخت بیمارستان بود.
صدای دکتر از هر طنینی رساتر بود .چیزی نمی شنید جز تا صبح!
می دانست که نمی تواند یک تصمیم را عقب بیاندازد و تا امروز هم همه را منتظر گذاشته است
اما یک چیزی به او می گفت نه !
خواست برود اما نتواست اتومبیلش را روشن کند .سرش را روی فرمان ماشین گذاشت
تا صبح ...
لبخندها و اشک های او را  آن روز که اولین جایزه اش برای موسیقی  را گرفت انگار
روی شیشه های ماشین نمایش داده می شد .
دستش را داخل داشبورد برد و سازدهنی اش را برداشت ،اس ام اس دوستی را خواند
کجایی مرد ،اگه نیایی تو دنیای سیاست کارت تمومه !
بی تفاوت موبایلش را روی صندلی پرت کردنگاهی به آسمان کرد و ساز را روی لبانش نهاد
 ،گاهی می گریست و گاهی نجوا کرد ،با سازش با خدا مناجات کرد
آنقدر ادامه داد تا خوابش برد
صبح که شد با صدای ضربه های انگشتان دکتر از خواب پرید
-خوشحالم،معجزه اس !

نمیتونم بگم چی شده اما دیشب برای اینکه ناراحت نشین گفتم تا صبح !

مرد اینبار سازش را بروی لبانش گذاشت و آهنگ شاد کودکانه اش را نواخت .
پ.ن:این داستان تقدیم به دوست خوبم ندا که زحمت این قالب زیبا رو کشیده است.
پ.ن2:پائولو یه جمله داره که من عاشقشم با این مضمون  بهشت جایی است که کسانی که دوستانشان
را جا می گذازند راه نمیدهند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:8  توسط رحیم   |